" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ¹²
سوار موتور تهیونگ به سمت باری که او میگفت حرکت میکردند.
هر لحظه سرعت بالا و بالا تر میرفت.
و تهیونگ بی خبر از اینکه جونگکوک فوبیای سرعت زیاد دارد ، پایش را روی گاز فشار میداد.
جونگکوک سفت تهیونگ رو از پشت گرفته بود تا از افتادنش جلوگیری کند.
+ ت...تهیونگ یکم آروم تر!
تهیونگ نمیتوانست چیزی بشنود ولی توانست صدای جونگکوک را بشنود.
ولی نمیدانست که او چه میگوید.
_ چیزی اذیتت میکنه جونگکوکی؟!!
+ آ...آره آروم تر!
_ نمیشنوم یه لحظه وایسا.
و موتور را گوشه ای پارک کرد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و گفت.
+ میگم آروم تر برو!
_ چرا؟!!
+ آم خب چیزه...
جونگکوک سرش پایین بود و دنبال کلمه میگشت که جواب تهیونگ را بدهد.
تهیونگ از استرس جونگکوک فهمید که او از سرعت زیاد میترسد.
دستش را زیر چانهی او گذاشت و سرش را بالا آورد.
_ میترسی؟!!
جونگکوک که تا آن لحظه خجالت میکشید که تهیونگ بفهمد او میترسد با سر حرفش را تایید.
تهیونگ تک خنده ای کرد.
_ چرا بهم نگفتی؟!!
+ خب...
تهیونگ دوباره سوار موتور شد.
_ ازم خجالت نکش جونگکوکی!
بشین بریم.
انگار این جملهی تهیونگ مثل بقیهی حرف هایش نبود.
انگار که دستور باشد.
سوار موتور شد.
ولی اینبار به تهیونگ اعتماد داشت.
میدانست که دیگر هرگز وقتی او سوار موتور است سرعت را بالا نمیبرد.
صدای تهیونگ هنوز در گوشش اکو میشد.
" ازم خجالت نکش جونگکوکی! "
" ازم خجالت نکش جونگکوکی! "
" ازم خجالت نکش جونگکوکی! "
غرق در افکارش بود.
با توقف موتور از افکارش بیرون آمد و به ورودی بار خیره شد.
از موتور پیاده شد.
تهیونگ دستش را گرفت و باهم وارد شدند.
به محض ورود بوی تیز الکل به مشامشان رسید.
هر دو به سمت میز ها رفتند.
یک میز انتخاب کردند و نشستند.
فضای آنجا برایش سنگین و پر سر و صدا بود.
کمی بعد یک گارسون آمد.
_ سفارشتون؟!!
جونگکوک میخواست چیزی بگوید ولی تهیونگ به او اجازه نداد.
_ یه بطری ویسکی با دو تا لیوان!
گارسون بعد از گرفتن پاسخ از میز دور شد.
حال جونگکوک مانده بود که زیر نگاه های پی در پی تهیونگ معذب بود.
ادامه دارد...
²⁰ لایک
part : ¹²
سوار موتور تهیونگ به سمت باری که او میگفت حرکت میکردند.
هر لحظه سرعت بالا و بالا تر میرفت.
و تهیونگ بی خبر از اینکه جونگکوک فوبیای سرعت زیاد دارد ، پایش را روی گاز فشار میداد.
جونگکوک سفت تهیونگ رو از پشت گرفته بود تا از افتادنش جلوگیری کند.
+ ت...تهیونگ یکم آروم تر!
تهیونگ نمیتوانست چیزی بشنود ولی توانست صدای جونگکوک را بشنود.
ولی نمیدانست که او چه میگوید.
_ چیزی اذیتت میکنه جونگکوکی؟!!
+ آ...آره آروم تر!
_ نمیشنوم یه لحظه وایسا.
و موتور را گوشه ای پارک کرد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و گفت.
+ میگم آروم تر برو!
_ چرا؟!!
+ آم خب چیزه...
جونگکوک سرش پایین بود و دنبال کلمه میگشت که جواب تهیونگ را بدهد.
تهیونگ از استرس جونگکوک فهمید که او از سرعت زیاد میترسد.
دستش را زیر چانهی او گذاشت و سرش را بالا آورد.
_ میترسی؟!!
جونگکوک که تا آن لحظه خجالت میکشید که تهیونگ بفهمد او میترسد با سر حرفش را تایید.
تهیونگ تک خنده ای کرد.
_ چرا بهم نگفتی؟!!
+ خب...
تهیونگ دوباره سوار موتور شد.
_ ازم خجالت نکش جونگکوکی!
بشین بریم.
انگار این جملهی تهیونگ مثل بقیهی حرف هایش نبود.
انگار که دستور باشد.
سوار موتور شد.
ولی اینبار به تهیونگ اعتماد داشت.
میدانست که دیگر هرگز وقتی او سوار موتور است سرعت را بالا نمیبرد.
صدای تهیونگ هنوز در گوشش اکو میشد.
" ازم خجالت نکش جونگکوکی! "
" ازم خجالت نکش جونگکوکی! "
" ازم خجالت نکش جونگکوکی! "
غرق در افکارش بود.
با توقف موتور از افکارش بیرون آمد و به ورودی بار خیره شد.
از موتور پیاده شد.
تهیونگ دستش را گرفت و باهم وارد شدند.
به محض ورود بوی تیز الکل به مشامشان رسید.
هر دو به سمت میز ها رفتند.
یک میز انتخاب کردند و نشستند.
فضای آنجا برایش سنگین و پر سر و صدا بود.
کمی بعد یک گارسون آمد.
_ سفارشتون؟!!
جونگکوک میخواست چیزی بگوید ولی تهیونگ به او اجازه نداد.
_ یه بطری ویسکی با دو تا لیوان!
گارسون بعد از گرفتن پاسخ از میز دور شد.
حال جونگکوک مانده بود که زیر نگاه های پی در پی تهیونگ معذب بود.
ادامه دارد...
²⁰ لایک
- ۲۸۴
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط