⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p18
صبح شنبه...
نینا طبق معمول با عجله از خونه زد بیرون.
«مامان، دیرم شده!»
«صبحونه‌ت!»
«توی راه یه چیزی می‌خرم!»
«هر روز همینو میگی!»
نینا با خنده در رو بست و دوید سمت ایستگاه اتوبوس.
...
ده دقیقه بعد، جلوی یه کافه کوچیک ایستاد.
«یه قهوه لطفاً.»
لیوان رو گرفت و همین که برگشت، دوباره محکم به یکی خورد.
«اوه... ببخشید!»
این بار چند قطره از قهوه روی لباس مرد ریخت.
نینا با وحشت گفت:
«وای... ببخشید، تقصیر من بود!»
مرد نگاهی به لکه‌ی روی کتش انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:
«اشکالی نداره.»
نینا نفس راحتی کشید.
«مطمئنید؟»
«آره.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
نینا لبخند زد.
«فکر کنم این سومین باره که اتفاقی همدیگه رو می‌بینیم.»
مرد این بار، برخلاف دفعه‌های قبل، نگاهش رو از نینا نگرفت.
«شاید... یا شاید دنیا خیلی کوچیکه.»
نینا خندید.
«یا شاید من زیادی حواسم پرته.»
برای اولین بار، گوشه‌ی لب جیمین خیلی نامحسوس تکون خورد.
نه لبخند کامل...
فقط یه واکنش خیلی کوچیک.
«احتمالش بیشتره.»
نینا با تعجب گفت:
«یعنی دارید میگید تقصیر منه؟»
«من چیزی نگفتم.»
«ولی منظورتون همین بود.»
«شاید.»
نینا بی‌اختیار خندید.
«عجب آدمی هستید.»
همون لحظه، باریستا از داخل کافه صدا زد:
«خانم! قهوه‌ی جدیدتون آماده‌ست.»
نینا اخم کرد.
«دیدید؟ مجبور شدم دوباره سفارش بدم.»
جیمین خیلی ساده گفت:
«این یکی مهمون من.»
«نه، لازم نیست...»
اما قبل از اینکه حرفش تموم بشه، جیمین پول رو روی پیشخوان گذاشته بود.
نینا چند لحظه بهش نگاه کرد.
«حداقل اسمتون رو بگید که بدونم باید پولمو به کی پس بدم.»
برای اولین بار...
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
مستقیم توی چشم‌های نینا نگاه کرد.
«...جیمین.»
«منم نینا.»
جیمین خیلی آروم گفت:
«می‌دونم.»
...
لبخند از روی صورت نینا محو شد.
«ببخشید...؟»
جیمین انگار تازه متوجه حرفش شده باشه، خیلی خونسرد ادامه داد:
«فکر کنم دفعه‌ی قبل، یکی صداتون زد.»
نینا چند لحظه بهش خیره موند.
بعد آروم سر تکون داد.
«آهان... درسته.»
ولی وقتی از کافه بیرون اومد...
با خودش زمزمه کرد:
«عجیبه... یادم نمیاد هیچ‌وقت جلوی اون، کسی اسممو صدا زده باشه...»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p19از آخرین باری که جیمین رو دیده بود، سه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p20نینا از اتوبوس پیاده شد.هوا رو به تاری...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p17نینا وقتی وارد خونه شد، مادرش از آشپزخ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p16همون لحظه...در دنیای خون‌آشام‌ها...جیم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p4«صورتشو می‌بینی؟»نینا سرش رو تکون داد.«...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5حرف یوری یادش اومد.«اگه خوابهاتو بنویسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط