پارت ۵
پارت ۵
از زبون رادوین
رفتم دم چشمه که اب بخورم . دستمو کاسه کردم که اب بخورم که حس کردم کسی پشتمه . گفتم حتما آرشامی کسیه . با خیال راحت ابو خوردم و تا برگشتم با چیزی فرا تر از ترس مواجه شدم .یه موجود با گردن شکسته و کج و سر و صورت خونی و یه دست که تا ارنج قطع بود و چشماش خشم داشت و بعد دو سه ثانیه محو شد .هاااااااااانننننن . محو شدددددد. چراااااااااا. کم کم فهمیدم که این یه .....جنه .ـ فورا دویدم پیش بقیه . میدونستم الان رنگم پریده چون یه جوری نگاهم میکردن ـ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون ارشام
تقریبا رسیده بودیم . در رو باز کردم و با ترس و لرز از میون اون جنازه ها رد شدیم . و رسیدیم به همون در اتاق که قرار بود امروز بگردیم . درش رو باز کردم و وارد شدم . یه اتاق خالی بود ولی آخرش یه میز که دو تا کشو داشت گذاشته بودن . داشتیم میرفتیم جلو که نفس داد زد : نه نرید . وایسید .
رادوین : وا چرا؟ بریم ببینیم تو اون کشو چی هست.
نفس : منم که نمیگم نرید . این جا لیزر داره . خونه ما هم از این لیزر ها هست .صبر کنین یه دقیقه.
بعدم دستشو برد سمت کیفش و یه چیز دایره شکل دراورد . بهش میخورد لوازم آرایشی باشه . درش رو باز کرد و پودر هاشو فوت کرد سمت دستگاه لیزر و نور های قرمز نمایان شد .
ترنم : خب حالا کی اینجا ژیمناستیک بلده ــــ؟
من: ما پسرا که بلدیم
ترنم: خب پس بیاین بریم ولی یکی دونفر برن .
من : من میرم . شما ها نمیخواد بیاین .
بعدم با حرکات حرفه ای رسیدم به ته اتاق و رفتم سمت اون کشو . در اولیش رو باز کردم . چیزی نداشت . دومی رو باز کردم ـ یه مشت عکس بودـ همه رو برداشتم و رفتم سمت بقیه .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون رادوین
رفتم دم چشمه که اب بخورم . دستمو کاسه کردم که اب بخورم که حس کردم کسی پشتمه . گفتم حتما آرشامی کسیه . با خیال راحت ابو خوردم و تا برگشتم با چیزی فرا تر از ترس مواجه شدم .یه موجود با گردن شکسته و کج و سر و صورت خونی و یه دست که تا ارنج قطع بود و چشماش خشم داشت و بعد دو سه ثانیه محو شد .هاااااااااانننننن . محو شدددددد. چراااااااااا. کم کم فهمیدم که این یه .....جنه .ـ فورا دویدم پیش بقیه . میدونستم الان رنگم پریده چون یه جوری نگاهم میکردن ـ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون ارشام
تقریبا رسیده بودیم . در رو باز کردم و با ترس و لرز از میون اون جنازه ها رد شدیم . و رسیدیم به همون در اتاق که قرار بود امروز بگردیم . درش رو باز کردم و وارد شدم . یه اتاق خالی بود ولی آخرش یه میز که دو تا کشو داشت گذاشته بودن . داشتیم میرفتیم جلو که نفس داد زد : نه نرید . وایسید .
رادوین : وا چرا؟ بریم ببینیم تو اون کشو چی هست.
نفس : منم که نمیگم نرید . این جا لیزر داره . خونه ما هم از این لیزر ها هست .صبر کنین یه دقیقه.
بعدم دستشو برد سمت کیفش و یه چیز دایره شکل دراورد . بهش میخورد لوازم آرایشی باشه . درش رو باز کرد و پودر هاشو فوت کرد سمت دستگاه لیزر و نور های قرمز نمایان شد .
ترنم : خب حالا کی اینجا ژیمناستیک بلده ــــ؟
من: ما پسرا که بلدیم
ترنم: خب پس بیاین بریم ولی یکی دونفر برن .
من : من میرم . شما ها نمیخواد بیاین .
بعدم با حرکات حرفه ای رسیدم به ته اتاق و رفتم سمت اون کشو . در اولیش رو باز کردم . چیزی نداشت . دومی رو باز کردم ـ یه مشت عکس بودـ همه رو برداشتم و رفتم سمت بقیه .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۴.۷k
- ۲۷ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط