گاه گویم

گاه گویم
کــــــــــه بنالــــــــــم
ز پریشانی حالم



بازگویم
کـــــــــه عیانســـــــت...
چه حاجت به بیانم؟!

سعدی
دیدگاه ها (۱)

همیــــــــــشه قصه ی شــــــــــب در همین خلاصه شدست تــــ...

فدایِ چشمهایِ مســتِ مســتتمن و این نیستی قربانِ هســتتجهان ...

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جـان شد ...

تو مپندار کز این در به ملامت برومدلم این جاست بده تا به سلام...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

تو مثله هوای خوبه بعد بارونی...

هیچ دانی که ز هجران تو حالم چون شد جگرم خون و دلم خون و سرشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط