حتماً! ادامهی داستان رو از جایی که آت تشکر کرد، جلو میبری
حتماً! ادامهی داستان رو از جایی که آت تشکر کرد، جلو میبریم:
---
همین که آت جرعهای چای زنجبیلی نوشید، ناگهان رنگ از رخسارش پرید. دستش رو محکمتر روی شکمش فشار داد و نفسش به سختی بیرون میآمد. عرق سردی روی پیشونیش نشست و بدنش شروع به لرزیدن کرد.
**جونگ کوک** که لیوان چای رو از دستش گرفت، با وحشت گفت: «آت! آت، چی شده؟ به من نگاه کن!»
چشمان آت نیمهبسته شد و لبهایش بیحال شد. جونگ کوک سریع دستش رو پشت گردن آت گذاشت تا سرش نیفته. صدای مهمونی هنوز بلند بود، اما جونگ کوک دیگه هیچ چیزی جز خواهرش نمیدید.
**جونگ کوک** (با صدای بلند خطاب به دوستان): «ببخشید! آت حالش خیلی بده، باید زودتر بریم خونه!»
دو تا از دوستان نزدیکشون کمک کردن تا آت رو به ماشین برسونن. جونگ کوک آت رو بغل کرد و با احتیاط گذاشت روی صندلی عقب. خودش نشست کنارش و دستش رو گرفت.
**آت** (با صدای لرزان و ضعیف): «جونگ کوک... نمیخوام تو رو نگران کنم... خیلی درد دارم...»
**جونگ کوک** (با چشمانی خیس و صدایی که سعی میکرد محکم باشه): «بیخیال حرف زدن! الآن میریم خونه. نفس عمیق بکش، من کنارتم.»
توی راه، آت چند بار حالت تهوع گرفت و جونگ کوک مجبور شد ماشین رو کنار بکشه تا خواهرش بتونه بیرون بریزه. جونگ کوک موهاش رو گرفت و پشتش رو نوازش کرد. قلبش تند تند میزد، اما سعی میکرد نترسد.
وقتی رسیدن خونه، جونگ کوک آت رو روی تخت خوابوند، پتو رو کشید روش، یه کیسه آب گرم گذاشت روی شکمش و با حولهی خنک پیشونیش رو تمیز کرد.
**آت** (با چشمانی اشکآلود): «جو... جونگ کوک... من اینقدر ضعیف نبودم...»
**جونگ کوک** (که زانو زده بود کنار تخت و دست خواهرش رو گرفته بود): «تو ضعیف نیستی، آت. بدنت داره بهت میگه استراحت کن. اجازه بده من باشم که امروز قوی باشه.»
چند دقیقه بعد، آت دیگه توان حرف زدن نداشت. دردها اونقدر شدید شده بود که فقط نالههای آروم از گلوش خارج میشد. جونگ کوک دیگه طاقت نیاورد و با عجله گوشی رو برداشت و به مامانش زنگ زد.
**جونگ کوک** (توی گوشی، با صدای لرزان): «مامان... آت خیلی بد شده. فکر کنم باید ببریمش اورژانس...»
مامانش گفت سریع بیارنش. جونگ کوک آت رو دوباره بغل کرد و با احتیاط برد توی ماشین. تمام راه، یک دستش روی شونهی آت بود و مدام میگفت: «تحمل کن آت، نزدیک رسیدیم. من هستم، نترس.»
توی اورژانس، وقتی پرستارها آت رو روی برانکارد گذاشتن و بردند داخل، جونگ کوک پشت در موند. برای اولین بار اون شب، اشکهایش رو نتونست کنترل کنه. دیوار رو گرفت و پایین لغزید.
به خودش میگفت: «ای کاش میتونستم جای خواهرم درد بکشم...»
بعد از نیم ساعت، دکتر اومد بیرون و گفت که آت حالش پایدار شده، فقط به خاطر کمخونی شدید و دردهای شدید پریودی، بدنش شوک رفته و الآن سرم و مسکن قوی گرفتن و باید چند ساعت بمونه برای مشاهده.
جونگ کوک اجازه گرفت بره پیش آت. وقتی وارد اتاق شد، آت با چشمانی نیمهباز بهش نگاه کرد و لبخند ناتوانی زد. جونگ کوک نشست کنار تخت، دست آت رو گرفت و روی پیشونیش بوسه زد.
**آت** (با صدای ضعیف اما گرم): «جونگ کوک... میدونی چی؟ با وجود اینکه من خواهر بزرگترم... امروز تو قهرمان من بودی...»
**جونگ کوک** (با لبخندی که اشک توی گوشه چشمش جمع شده بود): «و همیشه خواهم بود، آت. قول میدم.»
اون شب، جونگ کوک تا صبح کنار تخت آت موند و نخوابید. هر چند وقت یکبار دستش رو میذاشت روی دست خواهرش تا مطمئن بشه گرماس. و وقتی صبح شد و آت با چشمانی بازتر بهش نگاه کرد، جونگ کوک فقط گفت: «صبح بخیر، خواهر قویِ من.»
و آت فهمید که گاهی قویترین کار دنیا، اینه که اجازه بدی کسی ازت مراقبت کنه... مخصوصاً وقتی اون کسی، برادر خودته.
دوست دارین ادامه بدم
---
همین که آت جرعهای چای زنجبیلی نوشید، ناگهان رنگ از رخسارش پرید. دستش رو محکمتر روی شکمش فشار داد و نفسش به سختی بیرون میآمد. عرق سردی روی پیشونیش نشست و بدنش شروع به لرزیدن کرد.
**جونگ کوک** که لیوان چای رو از دستش گرفت، با وحشت گفت: «آت! آت، چی شده؟ به من نگاه کن!»
چشمان آت نیمهبسته شد و لبهایش بیحال شد. جونگ کوک سریع دستش رو پشت گردن آت گذاشت تا سرش نیفته. صدای مهمونی هنوز بلند بود، اما جونگ کوک دیگه هیچ چیزی جز خواهرش نمیدید.
**جونگ کوک** (با صدای بلند خطاب به دوستان): «ببخشید! آت حالش خیلی بده، باید زودتر بریم خونه!»
دو تا از دوستان نزدیکشون کمک کردن تا آت رو به ماشین برسونن. جونگ کوک آت رو بغل کرد و با احتیاط گذاشت روی صندلی عقب. خودش نشست کنارش و دستش رو گرفت.
**آت** (با صدای لرزان و ضعیف): «جونگ کوک... نمیخوام تو رو نگران کنم... خیلی درد دارم...»
**جونگ کوک** (با چشمانی خیس و صدایی که سعی میکرد محکم باشه): «بیخیال حرف زدن! الآن میریم خونه. نفس عمیق بکش، من کنارتم.»
توی راه، آت چند بار حالت تهوع گرفت و جونگ کوک مجبور شد ماشین رو کنار بکشه تا خواهرش بتونه بیرون بریزه. جونگ کوک موهاش رو گرفت و پشتش رو نوازش کرد. قلبش تند تند میزد، اما سعی میکرد نترسد.
وقتی رسیدن خونه، جونگ کوک آت رو روی تخت خوابوند، پتو رو کشید روش، یه کیسه آب گرم گذاشت روی شکمش و با حولهی خنک پیشونیش رو تمیز کرد.
**آت** (با چشمانی اشکآلود): «جو... جونگ کوک... من اینقدر ضعیف نبودم...»
**جونگ کوک** (که زانو زده بود کنار تخت و دست خواهرش رو گرفته بود): «تو ضعیف نیستی، آت. بدنت داره بهت میگه استراحت کن. اجازه بده من باشم که امروز قوی باشه.»
چند دقیقه بعد، آت دیگه توان حرف زدن نداشت. دردها اونقدر شدید شده بود که فقط نالههای آروم از گلوش خارج میشد. جونگ کوک دیگه طاقت نیاورد و با عجله گوشی رو برداشت و به مامانش زنگ زد.
**جونگ کوک** (توی گوشی، با صدای لرزان): «مامان... آت خیلی بد شده. فکر کنم باید ببریمش اورژانس...»
مامانش گفت سریع بیارنش. جونگ کوک آت رو دوباره بغل کرد و با احتیاط برد توی ماشین. تمام راه، یک دستش روی شونهی آت بود و مدام میگفت: «تحمل کن آت، نزدیک رسیدیم. من هستم، نترس.»
توی اورژانس، وقتی پرستارها آت رو روی برانکارد گذاشتن و بردند داخل، جونگ کوک پشت در موند. برای اولین بار اون شب، اشکهایش رو نتونست کنترل کنه. دیوار رو گرفت و پایین لغزید.
به خودش میگفت: «ای کاش میتونستم جای خواهرم درد بکشم...»
بعد از نیم ساعت، دکتر اومد بیرون و گفت که آت حالش پایدار شده، فقط به خاطر کمخونی شدید و دردهای شدید پریودی، بدنش شوک رفته و الآن سرم و مسکن قوی گرفتن و باید چند ساعت بمونه برای مشاهده.
جونگ کوک اجازه گرفت بره پیش آت. وقتی وارد اتاق شد، آت با چشمانی نیمهباز بهش نگاه کرد و لبخند ناتوانی زد. جونگ کوک نشست کنار تخت، دست آت رو گرفت و روی پیشونیش بوسه زد.
**آت** (با صدای ضعیف اما گرم): «جونگ کوک... میدونی چی؟ با وجود اینکه من خواهر بزرگترم... امروز تو قهرمان من بودی...»
**جونگ کوک** (با لبخندی که اشک توی گوشه چشمش جمع شده بود): «و همیشه خواهم بود، آت. قول میدم.»
اون شب، جونگ کوک تا صبح کنار تخت آت موند و نخوابید. هر چند وقت یکبار دستش رو میذاشت روی دست خواهرش تا مطمئن بشه گرماس. و وقتی صبح شد و آت با چشمانی بازتر بهش نگاه کرد، جونگ کوک فقط گفت: «صبح بخیر، خواهر قویِ من.»
و آت فهمید که گاهی قویترین کار دنیا، اینه که اجازه بدی کسی ازت مراقبت کنه... مخصوصاً وقتی اون کسی، برادر خودته.
دوست دارین ادامه بدم
- ۵۹
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط