Otagh baghli
Otagh baghli
Part56
کیفم رو گذاشتم روی میز . کتاب شیمی مو در آوردم و خواستم بخونم که یهو سرمو چرخوندم و دیدم همه کتاب فیزیک دستشونه..
وات
یعنی چییی
با تعجب نگاهشون میکردم ..
رفتم سمتِ لیانا که ردیف جلوییم نشسته بود ..
رو بهش گفتم:..
ا/ت : لیانا
چرا فیزیک میخونیی
لیانا: خب چون امتحان فیزیک داریم دیگه
(نویسنده دهنت سرویس 🤣🤣)
یا شنیدن این جمله انگار یه سطل پر از آب یخ ریختن روم ..
از اون سطلی که دیروز روم خالی شد هم بدتر بود ..
ا/ت : منظورت چیهه
مگه امروز امتحان شیمی نداشتیم؟
لیانا : نه ، اون واسه فرداست.
نه نه نههه
صبر کن .!
برنامه امتحانی رو از تو کیفم در آوردم ..
(دوشنبه: شیمی
سه شنبه : فیزیک ))
صبر کن این که درسته ..
یعنی اونی که برنامه رو بهم داده دستکاریش کرده ..
یا شاید هم اشتباه تایپی بوده ..
ولی نه
مگه میشه آخه نوشته هاش جا به جا بشن ، صددرصد اشتباه تایپی نیست.!
یعنی اونی که اون روز اومد برنامه رو بهم داد عوضش کرده ..
ولی کی بهم داده بود ؟
چرا هرچقد بهش فکر میکنم یادم نمیاد ..
لعنت بهم ..
قطره ی اشک سمجی از گوشه ی چشمم چکید پایین که سریع پاکش کردم ..
نه نه نه!
نباید اجازه میدادم حقم اینجوری ضایع بشه ..
نگاهی به ساعت کردم که دیدم فقط ده دقیقه به امتحان مونده ..
لعنتی..
نمیتونم تقصیر رو گردن کسی جز مدیر و معاون ها بندازم ..
چون مطمئنم اگه بگم کاره کسی جز شما هاست معلومه که حرفمو باور نمیکنن ..
پس قدم هام رو محکم تر کردم و رسیدم دره دفتر ..
تق تق تق
دری زدم و با بفرمایید آقای لی وارد شدم ..
نگاهی به دور و برم کردم و دیدم دبیر ها و از قضا دبیر فیزیک هم اینجاست ..
سری نشونه ی سلام دادم و رو کردم به آقای لی:
ا/ت : سلام
وقت بخیر
میتونم یه سوال بپرسم
آقای لی: حتما دخترم !
ا/ت: امروز کلاسِ یازدهمِ تجربی امتحان فیزیک دارن درسته ؟!
آقای لی: بله درسته
ا/ت : خب پس چرا داخله برنامه ی امتحانیه من نوشته شده که امروز امتحانِ شیمی داشتیم؟!
صدای هین دبیر ها از پشت سرم هم میومد و معلوم بود که بدجوری تعجب کردن ..
حتی قیافه ی آقای لی هم همینو میگفت :..
آقای : بده ببینم برنامتو
ا/ت : بفرمایید ..
آقای لی عینکشو زد و با دقت داشت به برگه نگاه میکردم ..
عرق سرد از پیشونیم میومد و بدجوری استرس داشتم ..
یعنی چی میشد !؟
قبولش میکردن ، یا مجبور بودم امتحان فیزیک رو بدم و تجدید بشم .
..
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم ..
داشتم همینجور سعی میکردم که خودمو آروم کنم که یهو...
...
سلاممم
چطورینن
اینم از یه پارت امروز
ببینین چقد مهربون شدم دارم زود به زود میزارم ، برین کیف کنین 🤩🤣💆🏻♀️
تازه شرط هم نمیزارم 😌
خب دیگه من برم
بوس بهتون ، بای بای 🥹💋👋🏻
Part56
کیفم رو گذاشتم روی میز . کتاب شیمی مو در آوردم و خواستم بخونم که یهو سرمو چرخوندم و دیدم همه کتاب فیزیک دستشونه..
وات
یعنی چییی
با تعجب نگاهشون میکردم ..
رفتم سمتِ لیانا که ردیف جلوییم نشسته بود ..
رو بهش گفتم:..
ا/ت : لیانا
چرا فیزیک میخونیی
لیانا: خب چون امتحان فیزیک داریم دیگه
(نویسنده دهنت سرویس 🤣🤣)
یا شنیدن این جمله انگار یه سطل پر از آب یخ ریختن روم ..
از اون سطلی که دیروز روم خالی شد هم بدتر بود ..
ا/ت : منظورت چیهه
مگه امروز امتحان شیمی نداشتیم؟
لیانا : نه ، اون واسه فرداست.
نه نه نههه
صبر کن .!
برنامه امتحانی رو از تو کیفم در آوردم ..
(دوشنبه: شیمی
سه شنبه : فیزیک ))
صبر کن این که درسته ..
یعنی اونی که برنامه رو بهم داده دستکاریش کرده ..
یا شاید هم اشتباه تایپی بوده ..
ولی نه
مگه میشه آخه نوشته هاش جا به جا بشن ، صددرصد اشتباه تایپی نیست.!
یعنی اونی که اون روز اومد برنامه رو بهم داد عوضش کرده ..
ولی کی بهم داده بود ؟
چرا هرچقد بهش فکر میکنم یادم نمیاد ..
لعنت بهم ..
قطره ی اشک سمجی از گوشه ی چشمم چکید پایین که سریع پاکش کردم ..
نه نه نه!
نباید اجازه میدادم حقم اینجوری ضایع بشه ..
نگاهی به ساعت کردم که دیدم فقط ده دقیقه به امتحان مونده ..
لعنتی..
نمیتونم تقصیر رو گردن کسی جز مدیر و معاون ها بندازم ..
چون مطمئنم اگه بگم کاره کسی جز شما هاست معلومه که حرفمو باور نمیکنن ..
پس قدم هام رو محکم تر کردم و رسیدم دره دفتر ..
تق تق تق
دری زدم و با بفرمایید آقای لی وارد شدم ..
نگاهی به دور و برم کردم و دیدم دبیر ها و از قضا دبیر فیزیک هم اینجاست ..
سری نشونه ی سلام دادم و رو کردم به آقای لی:
ا/ت : سلام
وقت بخیر
میتونم یه سوال بپرسم
آقای لی: حتما دخترم !
ا/ت: امروز کلاسِ یازدهمِ تجربی امتحان فیزیک دارن درسته ؟!
آقای لی: بله درسته
ا/ت : خب پس چرا داخله برنامه ی امتحانیه من نوشته شده که امروز امتحانِ شیمی داشتیم؟!
صدای هین دبیر ها از پشت سرم هم میومد و معلوم بود که بدجوری تعجب کردن ..
حتی قیافه ی آقای لی هم همینو میگفت :..
آقای : بده ببینم برنامتو
ا/ت : بفرمایید ..
آقای لی عینکشو زد و با دقت داشت به برگه نگاه میکردم ..
عرق سرد از پیشونیم میومد و بدجوری استرس داشتم ..
یعنی چی میشد !؟
قبولش میکردن ، یا مجبور بودم امتحان فیزیک رو بدم و تجدید بشم .
..
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم ..
داشتم همینجور سعی میکردم که خودمو آروم کنم که یهو...
...
سلاممم
چطورینن
اینم از یه پارت امروز
ببینین چقد مهربون شدم دارم زود به زود میزارم ، برین کیف کنین 🤩🤣💆🏻♀️
تازه شرط هم نمیزارم 😌
خب دیگه من برم
بوس بهتون ، بای بای 🥹💋👋🏻
- ۹۲۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط