درویشی را دیدم شتابان می دوید گفتم درویش کجا

درویشی را دیدم شتابان می دوید گفتم درویش ،کجا؟
گفت مراسم عزا ، گفتم مگه کی مرده؟ آهی کشید و گفت : معرفت
دیدگاه ها (۱)

صبرت که تمام شد ، نرومعرفت تازه از آن لحظه آغاز میشود

یه زغال برمیدارم دورت خط میکشم و مینویسم:این بی معرفت دنیای ...

خداوندا دوستی دارم آئینه تمام نمای عشقرسمش معرفت،کردارش جلای...

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو رادر انحصار قطره های اش...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۳از زبان ات منتظر تاکسی بودم که ...

رمان~Goddess ~پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط