پارت پانزدهم — صدای داخل سایرس
پارت پانزدهم — صدای داخل سایرس
درِ اتاق ۰۷ با صدای بلندی قفل شد.
آرینا برگشت و دستگیره را کشید.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
«سایرس...»
اما سایرس جواب نداد.
سرش پایین بود.
شانههایش میلرزید.
آرینا آرام گفت:
«سایرس؟»
او سرش را بالا آورد.
چشمهایش هنوز سیاه بودند.
اما این بار صدایی که از دهانش خارج شد...
صدای خودش نبود.
«تو نباید اینجا میاومدی.»
آرینا یک قدم عقب رفت.
«تو سایرسی؟»
لبخند زد.
«نه.»
سکوت.
بعد صدای سایرس واقعی، ضعیف و خفه، از درون او شنیده شد:
«آرینا... فرار کن.»
آرینا به سمتش رفت.
«من میتونم کمکت کنم.»
صدای دیگری خندید.
«تو؟»
سایرس دستش را به دیوار کوبید.
«گفتم برو!»
آرینا متوجه چیزی شد.
روی دست سایرس، همان علامتی ظاهر شده بود که قبلاً روی در دیده بود.
یک دایره...
با خطی در وسط آن.
آرینا دفترچه را باز کرد.
صفحهای که قبلاً سفید بود، حالا پر از نوشته شده بود.
«اگر علامت ظاهر شد، یعنی دروازه باز شده.»
آرینا زیر لب گفت:
«دروازه...»
ناگهان صدای کوبیدن از پشت دیوار آمد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
لیانا به دیوار نگاه کرد.
«اون داره میاد.»
آرینا پرسید:
«کی؟»
لیانا آرام جواب داد:
«کسی که سایرس تمام این سالها ازش فرار میکرد.»
صدای ترک خوردن دیوار بلند شد.
سایرس با وحشت فریاد زد:
«لیانا، آرینا رو ببر!»
لیانا به آرینا نگاه کرد.
«باید انتخاب کنی.»
«چی رو؟»
«اینکه به سایرس اعتماد کنی...»
صدای شکستن دیوار آمد.
«یا به حقیقت.»
آرینا به سایرس نگاه کرد.
او هنوز تلاش میکرد خودش را کنترل کند.
چشمان سیاهش برای یک لحظه دوباره عادی شدند.
«آرینا...»
صدایش این بار صدای خودش بود.
«من بهت دروغ گفتم.»
آرینا اشک در چشمهایش جمع شد.
«چه دروغی؟»
سایرس نفس عمیقی کشید.
«تو هیچوقت از اینجا فرار نکردی.»
آرینا خشکش زد.
«چی؟»
«تو...»
صدای انفجار بلندی آمد.
دیوار پشت سر سایرس فرو ریخت.
گرد و خاک همهجا را گرفت.
وقتی گرد و خاک کنار رفت...
یک مرد پشت دیوار ایستاده بود.
همان مردی که آرینا در خاطراتش دیده بود.
پدر سایرس.
اما چیزی عجیب بود.
او پیر نشده بود.
دقیقاً همانطور که در خاطرات آرینا بود...
جوان.
آرینا با ترس زمزمه کرد:
«این غیرممکنه...»
مرد لبخند زد.
«برای کسی که سالهاست مرده، شاید.»
سایرس به او خیره شد.
«تو مرده بودی.»
مرد آرام گفت:
«من هیچوقت نمردم.»
بعد نگاهش را به آرینا دوخت.
«من فقط منتظر بودم تو برگردی.»
آرینا پرسید:
«چرا؟»
مرد لبخند زد.
«چون تو تنها کسی هستی که میتونه دروازه رو کامل باز کنه.»
و پشت سر او...
یک درِ سیاه دیگر ظاهر شد.
این بار...
روی آن نام آرینا نوشته شده بود.
ARINA.
((پایان پارت پانزدهم))
خبر خوب دارم
درِ اتاق ۰۷ با صدای بلندی قفل شد.
آرینا برگشت و دستگیره را کشید.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
«سایرس...»
اما سایرس جواب نداد.
سرش پایین بود.
شانههایش میلرزید.
آرینا آرام گفت:
«سایرس؟»
او سرش را بالا آورد.
چشمهایش هنوز سیاه بودند.
اما این بار صدایی که از دهانش خارج شد...
صدای خودش نبود.
«تو نباید اینجا میاومدی.»
آرینا یک قدم عقب رفت.
«تو سایرسی؟»
لبخند زد.
«نه.»
سکوت.
بعد صدای سایرس واقعی، ضعیف و خفه، از درون او شنیده شد:
«آرینا... فرار کن.»
آرینا به سمتش رفت.
«من میتونم کمکت کنم.»
صدای دیگری خندید.
«تو؟»
سایرس دستش را به دیوار کوبید.
«گفتم برو!»
آرینا متوجه چیزی شد.
روی دست سایرس، همان علامتی ظاهر شده بود که قبلاً روی در دیده بود.
یک دایره...
با خطی در وسط آن.
آرینا دفترچه را باز کرد.
صفحهای که قبلاً سفید بود، حالا پر از نوشته شده بود.
«اگر علامت ظاهر شد، یعنی دروازه باز شده.»
آرینا زیر لب گفت:
«دروازه...»
ناگهان صدای کوبیدن از پشت دیوار آمد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
لیانا به دیوار نگاه کرد.
«اون داره میاد.»
آرینا پرسید:
«کی؟»
لیانا آرام جواب داد:
«کسی که سایرس تمام این سالها ازش فرار میکرد.»
صدای ترک خوردن دیوار بلند شد.
سایرس با وحشت فریاد زد:
«لیانا، آرینا رو ببر!»
لیانا به آرینا نگاه کرد.
«باید انتخاب کنی.»
«چی رو؟»
«اینکه به سایرس اعتماد کنی...»
صدای شکستن دیوار آمد.
«یا به حقیقت.»
آرینا به سایرس نگاه کرد.
او هنوز تلاش میکرد خودش را کنترل کند.
چشمان سیاهش برای یک لحظه دوباره عادی شدند.
«آرینا...»
صدایش این بار صدای خودش بود.
«من بهت دروغ گفتم.»
آرینا اشک در چشمهایش جمع شد.
«چه دروغی؟»
سایرس نفس عمیقی کشید.
«تو هیچوقت از اینجا فرار نکردی.»
آرینا خشکش زد.
«چی؟»
«تو...»
صدای انفجار بلندی آمد.
دیوار پشت سر سایرس فرو ریخت.
گرد و خاک همهجا را گرفت.
وقتی گرد و خاک کنار رفت...
یک مرد پشت دیوار ایستاده بود.
همان مردی که آرینا در خاطراتش دیده بود.
پدر سایرس.
اما چیزی عجیب بود.
او پیر نشده بود.
دقیقاً همانطور که در خاطرات آرینا بود...
جوان.
آرینا با ترس زمزمه کرد:
«این غیرممکنه...»
مرد لبخند زد.
«برای کسی که سالهاست مرده، شاید.»
سایرس به او خیره شد.
«تو مرده بودی.»
مرد آرام گفت:
«من هیچوقت نمردم.»
بعد نگاهش را به آرینا دوخت.
«من فقط منتظر بودم تو برگردی.»
آرینا پرسید:
«چرا؟»
مرد لبخند زد.
«چون تو تنها کسی هستی که میتونه دروازه رو کامل باز کنه.»
و پشت سر او...
یک درِ سیاه دیگر ظاهر شد.
این بار...
روی آن نام آرینا نوشته شده بود.
ARINA.
((پایان پارت پانزدهم))
خبر خوب دارم
- ۳۵۲
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط