عقدی که قلب را دزدید 🖤
عقدی که قلب را دزدید 🖤
پارت ۲۰ | کسی که نباید زنده میبود
آت با شنیدن حرف مینهو خشک شد.
«چی گفتی؟»
مینهو دوباره تکرار کرد:
«خانم... زنی وارد عمارت شده که دقیقاً شبیه مادربزرگتونه.»
آت گوشی را از دست جونگکوک گرفت.
«کجاست؟»
«سالن اصلی.»
تماس قطع شد.
آت بدون معطلی به سمت در رفت.
جونگکوک دنبالش راه افتاد.
«آت، صبر کن. ممکنه تله باشه.»
آت با عجله گفت:
«اگه حتی یک درصد احتمال داشته باشه خودش باشه، باید ببینمش.»
---
چند دقیقه بعد...
در سالن اصلی باز شد.
آت قدمش را آهسته کرد.
زنی مسن، با لباس مشکی و عصایی در دست، کنار پنجره ایستاده بود.
آت همانجا ایستاد.
چهره...
نگاه...
حتی انگشتری که در دستش بود...
همهچیز آشنا بود.
آت با صدای لرزان گفت:
«مادربزرگ؟»
زن برگشت.
چشمانش پر از اشک شد.
«آت...»
آت جلو رفت.
«تو زندهای؟»
زن لبخند تلخی زد.
«سالها مجبور بودم همه فکر کنن مُردم.»
آت ناباورانه گفت:
«چرا؟ چرا هیچکس به من نگفت؟»
مادربزرگش نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
«چون اگر میفهمیدن من زندهام، پیدات میکردن.»
جونگکوک جلو آمد.
«چه کسی؟»
زن آرام جواب داد:
«کسی که از اول پشت تاج سایهها بوده.»
آت با نگرانی پرسید:
«عمویم؟»
مادربزرگ سرش را تکان داد.
«نه.»
سکوت.
«اون فقط یکی از مهرههاست.»
جونگکوک اخم کرد.
«پس رئیس واقعی کیه؟»
مادربزرگ به آت نگاه کرد.
«کسی که شما دو نفر بهش نزدیکتر از هر کسی هستید.»
آت گیج شد.
«یعنی چی؟»
مادربزرگ جلو آمد و دست آت را گرفت.
«جونگکوک...»
جونگکوک نگاهش کرد.
«بله؟»
زن آهسته گفت:
«پدرت قبل از مرگش یک راز بزرگ به من گفت.»
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
«چه رازی؟»
مادربزرگ جواب داد:
«اینکه ازدواج شما فقط برای نابودی تاج سایهها نبود.»
آت به جونگکوک نگاه کرد.
«پس برای چی بود؟»
زن لبخند غمگینی زد.
«چون پدرهاتون میدونستن تنها راه نجات هر دو خاندان، اینه که شما دو نفر واقعاً به هم اعتماد کنید.»
آت با تعجب گفت:
«یعنی... عشق؟»
مادربزرگ سرش را تکان داد.
«نه فقط عشق.»
بعد به حلقهای که آت در دست داشت اشاره کرد.
«انتخاب.»
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد.
همه برگشتند.
مینهو با عجله وارد سالن شد.
«رئیس! چند نفر وارد عمارت شدن!»
جونگکوک فوراً کنار آت ایستاد.
اما مادربزرگ آرام گفت:
«دیر شده... پیدامون کردن.»
آت دست جونگکوک را گرفت.
این بار نه از ترس...
بلکه برای اینکه تنها نباشد.
جونگکوک نگاهش کرد.
«آمادهای؟»
آت لبخند زد.
«تا وقتی تو کنارمی؟ آره.»
پایان پارت ۲۰ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۲۰ | کسی که نباید زنده میبود
آت با شنیدن حرف مینهو خشک شد.
«چی گفتی؟»
مینهو دوباره تکرار کرد:
«خانم... زنی وارد عمارت شده که دقیقاً شبیه مادربزرگتونه.»
آت گوشی را از دست جونگکوک گرفت.
«کجاست؟»
«سالن اصلی.»
تماس قطع شد.
آت بدون معطلی به سمت در رفت.
جونگکوک دنبالش راه افتاد.
«آت، صبر کن. ممکنه تله باشه.»
آت با عجله گفت:
«اگه حتی یک درصد احتمال داشته باشه خودش باشه، باید ببینمش.»
---
چند دقیقه بعد...
در سالن اصلی باز شد.
آت قدمش را آهسته کرد.
زنی مسن، با لباس مشکی و عصایی در دست، کنار پنجره ایستاده بود.
آت همانجا ایستاد.
چهره...
نگاه...
حتی انگشتری که در دستش بود...
همهچیز آشنا بود.
آت با صدای لرزان گفت:
«مادربزرگ؟»
زن برگشت.
چشمانش پر از اشک شد.
«آت...»
آت جلو رفت.
«تو زندهای؟»
زن لبخند تلخی زد.
«سالها مجبور بودم همه فکر کنن مُردم.»
آت ناباورانه گفت:
«چرا؟ چرا هیچکس به من نگفت؟»
مادربزرگش نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
«چون اگر میفهمیدن من زندهام، پیدات میکردن.»
جونگکوک جلو آمد.
«چه کسی؟»
زن آرام جواب داد:
«کسی که از اول پشت تاج سایهها بوده.»
آت با نگرانی پرسید:
«عمویم؟»
مادربزرگ سرش را تکان داد.
«نه.»
سکوت.
«اون فقط یکی از مهرههاست.»
جونگکوک اخم کرد.
«پس رئیس واقعی کیه؟»
مادربزرگ به آت نگاه کرد.
«کسی که شما دو نفر بهش نزدیکتر از هر کسی هستید.»
آت گیج شد.
«یعنی چی؟»
مادربزرگ جلو آمد و دست آت را گرفت.
«جونگکوک...»
جونگکوک نگاهش کرد.
«بله؟»
زن آهسته گفت:
«پدرت قبل از مرگش یک راز بزرگ به من گفت.»
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
«چه رازی؟»
مادربزرگ جواب داد:
«اینکه ازدواج شما فقط برای نابودی تاج سایهها نبود.»
آت به جونگکوک نگاه کرد.
«پس برای چی بود؟»
زن لبخند غمگینی زد.
«چون پدرهاتون میدونستن تنها راه نجات هر دو خاندان، اینه که شما دو نفر واقعاً به هم اعتماد کنید.»
آت با تعجب گفت:
«یعنی... عشق؟»
مادربزرگ سرش را تکان داد.
«نه فقط عشق.»
بعد به حلقهای که آت در دست داشت اشاره کرد.
«انتخاب.»
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد.
همه برگشتند.
مینهو با عجله وارد سالن شد.
«رئیس! چند نفر وارد عمارت شدن!»
جونگکوک فوراً کنار آت ایستاد.
اما مادربزرگ آرام گفت:
«دیر شده... پیدامون کردن.»
آت دست جونگکوک را گرفت.
این بار نه از ترس...
بلکه برای اینکه تنها نباشد.
جونگکوک نگاهش کرد.
«آمادهای؟»
آت لبخند زد.
«تا وقتی تو کنارمی؟ آره.»
پایان پارت ۲۰ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۱۶۹
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط