جیمین بعد از شنیدن حرفهای ریان، چند لحظه ساکت کنار تخت م
جیمین بعد از شنیدن حرفهای ریان، چند لحظه ساکت کنار تخت ماند. نگاهی به چهرهی آرام اما رنگپریدهی آسا انداخت، لبهایش را روی هم فشار داد، سپس بیصدا از جا بلند شد.
بدون اینکه چیزی بگوید یا حتی برگردد، از اتاق خارج شد.
هوای راهرو خنکتر از اتاق بود، اما نه به سردی فکرهایی که توی ذهنش میچرخید. با قدمهایی محکم به سمت اتاقی رفت که برادرانش معمولاً برای گفتگو یا برنامهریزی دور هم جمع میشدند.
در باز بود. داخل اتاق، نامجون مشغول مطالعه بود، کوک با شمشیرش تمرین میکرد، شوگا کنار پنجره نشسته بود و تهیونگ، بیحرف، در گوشهای روی صندلی نشسته بود و به زمین خیره شده بود. بقیه هم در اتاق پراکنده بودند.
جیمین وارد شد، در را بست و ایستاد. سکوتی کوتاه اتاق را پر کرد. همه نگاهش کردند.
جیمین با صدایی آرام اما جدی گفت:
«ما باید با تهیونگ صحبت کنیم.»
نگاهها ناخودآگاه به سمت تهیونگ چرخید. تهیونگ سرش را بلند نکرد. انگار خودش هم منتظر چنین لحظهای بود.
❤️❤️
نامجون اولین کسی بود که حرف زد. کتابش را بست و آهسته گفت:
نامجون:
«تهیونگ... تا کی قراره سکوت کنی؟ همهمون دیدیم که آسا تو چه وضعی بود.»
شوگا با لحن آرام و خونسردش ادامه داد:
شوگا:
«حتی ریان گفت که ممکن بود قلبش وایسه. اون یه انسان معمولیه، نه مثل ما... قدرتی برای دفاع از خودش نداره.»
کوک، شمشیر را کنار گذاشت و به تهیونگ خیره شد:
کوک:
«ما خانوادهایم، ولی این یعنی نمیتونیم اشتباه همو نادیده بگیریم.»
تهیونگ سرش را بالا آورد. چشمانش بیاحساس، صداش مثل همیشه سرد و کنترلشده.
تهیونگ:
«من کار اشتباهی نکردم. فقط خواستم جلوشو بگیرم. نباید اون حرفو میزد.»
جیمین:
«اون فقط یه جمله گفت تهیونگ... گفت چرا سردی. تو واقعاً فکر میکنی این دلیل کافی برای یخ زدن یه انسانه؟»
تهیونگ بلند شد، صاف ایستاد، اما همچنان سرد و بیحس گفت:
تهیونگ:
«من اونطوریام که هستم. نمیتونم تغییرش بدم. کسی که نتونه با سرما کنار بیاد، نباید کنار من باشه.»
سکوت سنگینی در اتاق افتاد. هیچکس نمیخواست با حرفهای بیشتر فضا رو شعلهور کنه. اما همه فهمیده بودن، چیزی درون تهیونگ یخ زدهتر از هرچیزیه که آسا تجربه کرده بود.
جیمین با نگاهی سرد و پر از خشم، به تهیونگ زل زد و تنها گفت:
«احمق.»
بعد، بدون هیچ حرف دیگری، از اتاق بیرون رفت.
بدون اینکه چیزی بگوید یا حتی برگردد، از اتاق خارج شد.
هوای راهرو خنکتر از اتاق بود، اما نه به سردی فکرهایی که توی ذهنش میچرخید. با قدمهایی محکم به سمت اتاقی رفت که برادرانش معمولاً برای گفتگو یا برنامهریزی دور هم جمع میشدند.
در باز بود. داخل اتاق، نامجون مشغول مطالعه بود، کوک با شمشیرش تمرین میکرد، شوگا کنار پنجره نشسته بود و تهیونگ، بیحرف، در گوشهای روی صندلی نشسته بود و به زمین خیره شده بود. بقیه هم در اتاق پراکنده بودند.
جیمین وارد شد، در را بست و ایستاد. سکوتی کوتاه اتاق را پر کرد. همه نگاهش کردند.
جیمین با صدایی آرام اما جدی گفت:
«ما باید با تهیونگ صحبت کنیم.»
نگاهها ناخودآگاه به سمت تهیونگ چرخید. تهیونگ سرش را بلند نکرد. انگار خودش هم منتظر چنین لحظهای بود.
❤️❤️
نامجون اولین کسی بود که حرف زد. کتابش را بست و آهسته گفت:
نامجون:
«تهیونگ... تا کی قراره سکوت کنی؟ همهمون دیدیم که آسا تو چه وضعی بود.»
شوگا با لحن آرام و خونسردش ادامه داد:
شوگا:
«حتی ریان گفت که ممکن بود قلبش وایسه. اون یه انسان معمولیه، نه مثل ما... قدرتی برای دفاع از خودش نداره.»
کوک، شمشیر را کنار گذاشت و به تهیونگ خیره شد:
کوک:
«ما خانوادهایم، ولی این یعنی نمیتونیم اشتباه همو نادیده بگیریم.»
تهیونگ سرش را بالا آورد. چشمانش بیاحساس، صداش مثل همیشه سرد و کنترلشده.
تهیونگ:
«من کار اشتباهی نکردم. فقط خواستم جلوشو بگیرم. نباید اون حرفو میزد.»
جیمین:
«اون فقط یه جمله گفت تهیونگ... گفت چرا سردی. تو واقعاً فکر میکنی این دلیل کافی برای یخ زدن یه انسانه؟»
تهیونگ بلند شد، صاف ایستاد، اما همچنان سرد و بیحس گفت:
تهیونگ:
«من اونطوریام که هستم. نمیتونم تغییرش بدم. کسی که نتونه با سرما کنار بیاد، نباید کنار من باشه.»
سکوت سنگینی در اتاق افتاد. هیچکس نمیخواست با حرفهای بیشتر فضا رو شعلهور کنه. اما همه فهمیده بودن، چیزی درون تهیونگ یخ زدهتر از هرچیزیه که آسا تجربه کرده بود.
جیمین با نگاهی سرد و پر از خشم، به تهیونگ زل زد و تنها گفت:
«احمق.»
بعد، بدون هیچ حرف دیگری، از اتاق بیرون رفت.
- ۶.۴k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط