𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟯
چشم هام رو بستم و دوباره باز کردم...هنوز اونجا بود. در مرکز صحنه... درخشان تر از هر ستاره ای... لارا جلو تر ایستاده بود... اما برای من لارا دیگه وجود نداشت... اون فقط یه سایه بود..
تموم نور صحنه برای من فقط و فقط روی اون دختر متمرکز شده بود.
نمیتونستم ازش چشم بردارم. اون انقدر زیبا و پر از زندگی بود که تموم برنامه ریزیهای من و تموم زندگی از پیش تعیین شده ام در برابرش بی معنی به نظر میرسید.
انگار دیگه تو این دنیا نبودم.. سالن، پدر و مادرم، لارا، همه چیز محو شده بود. تنها چیزی که میدیدم اون دختر بود...
چند دقیقه به همین صورت گذشت.. نمیدونم چقدر.. زمان دیگه برام معنی نداشت.
یهو صدای مادرم مثل یه سیلی به صورتم خورد و باعث شد که از نگاه کردن به صحنه دست بکشم ...
میران: تهیونگ..تهیونگ!
سرم رو به سمتش چرخوندم. نگاهم گیج و سرگردان بود.
میران: اجرا تموم شد عزیزم بیا بریم پیش لارا
انگار از یه خواب عمیق بیدار شده بودم.. تموم چراغ های سالن روشن شد و مردم در حال تشویق و دست زدن بودن...
لا را با لبخند غرور آمیزی به سمت ما اومد..
مادرم با لبخند گرمی لارا رو در آغوش گرفت و گونهاش رو بوسید.
میران: لارا، عالی بودی عزیزم!واقعا باعث افتخار بودی.
لارا با گونههای سرخ شده از هیجان و خستگی، لبخندی زد.
لارا: ممنونم خالهجان.
با صدایی شیرین و لوس پرسید..
لارا: تهیونگ تو چی؟ چطور بود؟
و دستش رو دور بازوم حلقه کرد.
سرم رو به زور تکون دادم..
تهیونگ: خوب بود لارا
لارا: فقط خوب بود؟
اخم کوچیکی کرد و خودش رو بیشتر به من چسبوند.
لارا: میدونی چقدر تمرین کردم؟
تهیونگ: اره میدونم
صدام خشک و بیاحساس بود...
تهسون: لارا، تو باعث افتخار مایی. این اجرا یه بار دیگه ثابت کرد که چقدر با استعداد هستی.
مکثی کرد و با لحنی کمی رسمیتر ادامه داد... تهسون: بیصبرانه منتظر روز عروسی هستیم تا جشن بزرگی برای این اتحاد بگیریم. مطمئنم که آینده درخشانی در انتظارته
لارا لبخندی زد.
لارا: منم همینطور عمو.
از کنار لارا به آرومی عقب کشیدم و گفتم...
تهیونگ:من... من میرم دستشویی.
لارا با تعجب به من نگاه کرد..
لارا: الان؟!
تهیونگ: اره، حالم یکم بده.
پدرم نگاهی مشکوک به من انداخت اما چیزی نگفت.... سریع از اونا دور شدم و به سمت پشت صحنه رفتم... قلبم با هر قدم محکم تر می زد..
پشت صحنه راهروها شلوغ و پر از آدم بود. رقصنده ها، کارگردانها،خدمه... همه در حال رفت و آمد بودن... در بین این شلوغی چشمام به دنبال اون میگشت... موهای تیره،پوست سفید،چشمای تیله ای.. اما نبود... در هیچ گوشه ای از سالن...هیچ راهرویی... هیچ اتاقی.. اثری ازش نبود.
نا امیدی مثل یه موج سرد تو وجودم جاری شد.
لارا: تهیونگ اینجا چیکار میکنی؟
صدای لارا بود. دستمو گرفت و منو به طرف خودش کشید.
لارا: دنبال چی میگردی؟
تهیونگ: هیچی...فقط... فقط میخواستم یکم تنها باشم.
لارا دستم رو رها کرد و اخم کرد..
لارا: میدونی چقدر طول کشید تا پیدات کنم؟بيا بريم.
بدون هیچ حرفی به سمت در خروجی رفتم..
تموم امیدم از بین رفته بود...
اون یه توهم بود ، یه فرشته که فقط برای چند دقیقه به زندگی من اومده بود و بعد ناپدید شد.
[ اسلاید ۲: ا.ت ]
🔴ا.ت رو هرجوری که دوست دارید تصور کنید
[ اسلاید ۳: لارا ]
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟯
چشم هام رو بستم و دوباره باز کردم...هنوز اونجا بود. در مرکز صحنه... درخشان تر از هر ستاره ای... لارا جلو تر ایستاده بود... اما برای من لارا دیگه وجود نداشت... اون فقط یه سایه بود..
تموم نور صحنه برای من فقط و فقط روی اون دختر متمرکز شده بود.
نمیتونستم ازش چشم بردارم. اون انقدر زیبا و پر از زندگی بود که تموم برنامه ریزیهای من و تموم زندگی از پیش تعیین شده ام در برابرش بی معنی به نظر میرسید.
انگار دیگه تو این دنیا نبودم.. سالن، پدر و مادرم، لارا، همه چیز محو شده بود. تنها چیزی که میدیدم اون دختر بود...
چند دقیقه به همین صورت گذشت.. نمیدونم چقدر.. زمان دیگه برام معنی نداشت.
یهو صدای مادرم مثل یه سیلی به صورتم خورد و باعث شد که از نگاه کردن به صحنه دست بکشم ...
میران: تهیونگ..تهیونگ!
سرم رو به سمتش چرخوندم. نگاهم گیج و سرگردان بود.
میران: اجرا تموم شد عزیزم بیا بریم پیش لارا
انگار از یه خواب عمیق بیدار شده بودم.. تموم چراغ های سالن روشن شد و مردم در حال تشویق و دست زدن بودن...
لا را با لبخند غرور آمیزی به سمت ما اومد..
مادرم با لبخند گرمی لارا رو در آغوش گرفت و گونهاش رو بوسید.
میران: لارا، عالی بودی عزیزم!واقعا باعث افتخار بودی.
لارا با گونههای سرخ شده از هیجان و خستگی، لبخندی زد.
لارا: ممنونم خالهجان.
با صدایی شیرین و لوس پرسید..
لارا: تهیونگ تو چی؟ چطور بود؟
و دستش رو دور بازوم حلقه کرد.
سرم رو به زور تکون دادم..
تهیونگ: خوب بود لارا
لارا: فقط خوب بود؟
اخم کوچیکی کرد و خودش رو بیشتر به من چسبوند.
لارا: میدونی چقدر تمرین کردم؟
تهیونگ: اره میدونم
صدام خشک و بیاحساس بود...
تهسون: لارا، تو باعث افتخار مایی. این اجرا یه بار دیگه ثابت کرد که چقدر با استعداد هستی.
مکثی کرد و با لحنی کمی رسمیتر ادامه داد... تهسون: بیصبرانه منتظر روز عروسی هستیم تا جشن بزرگی برای این اتحاد بگیریم. مطمئنم که آینده درخشانی در انتظارته
لارا لبخندی زد.
لارا: منم همینطور عمو.
از کنار لارا به آرومی عقب کشیدم و گفتم...
تهیونگ:من... من میرم دستشویی.
لارا با تعجب به من نگاه کرد..
لارا: الان؟!
تهیونگ: اره، حالم یکم بده.
پدرم نگاهی مشکوک به من انداخت اما چیزی نگفت.... سریع از اونا دور شدم و به سمت پشت صحنه رفتم... قلبم با هر قدم محکم تر می زد..
پشت صحنه راهروها شلوغ و پر از آدم بود. رقصنده ها، کارگردانها،خدمه... همه در حال رفت و آمد بودن... در بین این شلوغی چشمام به دنبال اون میگشت... موهای تیره،پوست سفید،چشمای تیله ای.. اما نبود... در هیچ گوشه ای از سالن...هیچ راهرویی... هیچ اتاقی.. اثری ازش نبود.
نا امیدی مثل یه موج سرد تو وجودم جاری شد.
لارا: تهیونگ اینجا چیکار میکنی؟
صدای لارا بود. دستمو گرفت و منو به طرف خودش کشید.
لارا: دنبال چی میگردی؟
تهیونگ: هیچی...فقط... فقط میخواستم یکم تنها باشم.
لارا دستم رو رها کرد و اخم کرد..
لارا: میدونی چقدر طول کشید تا پیدات کنم؟بيا بريم.
بدون هیچ حرفی به سمت در خروجی رفتم..
تموم امیدم از بین رفته بود...
اون یه توهم بود ، یه فرشته که فقط برای چند دقیقه به زندگی من اومده بود و بعد ناپدید شد.
[ اسلاید ۲: ا.ت ]
🔴ا.ت رو هرجوری که دوست دارید تصور کنید
[ اسلاید ۳: لارا ]
- ۱۷.۶k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط