خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:«یادت می آید ت

خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:«یادت می آید تو را با دو بال و دوپا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی؟»
انسان دست بر شانه ی شانه هایش گذاشت و جای خالیِ چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست...
دیدگاه ها (۱)

خیلی چیزها دلیل مشخصی ندارند...مثل بارش بی هوای باران..تو نم...

راستش را بخواهی تقصیر ما نیست، از قصه ها یادگرفته ایم که دنب...

یکروز همه ی پرندگانِ مهاجر را از آسمانِ گیسوانت کوچ خواهم ...

بعضی از آدما، خاطراتشون یه جور عجیبی دوست داشتنیه.گرم،دلنشین...

پرندگان برای پرواز به دنیا می‌آیند و کرم‌ها برای خزیدن؛هر مو...

در زدی پدر ولی، پشت در کسی نبودکاش دست نرم باد در به روت می ...

پروانه از پیله جسم خودش،بیرون نیامد تا زندگی که نفس خدا را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط