رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۵
بهم که رسید گفت: لخت لختی؟
شامپو رو از دستش چنگ زدم.
_به تو چه؟
چشم غرهاي هم بهش رفتم و چرخیدم و از اتاق
بیرون اومدم.
دیروز کلی تهدیدم کرد که کارمو تلافی میکنه اما
چرا تا حالا کاري نکرده؟ یعنی پشیمون شده؟
همون طور که به زمین نگاه میکردم؛ از این فکر با
خودم کلنجار میرفتم و شامپو رو به کف دستم می
کوبیدم وارد اتاق شدم.
عجیبه! نه؟
نگاهمو بالا آوردم، اما یه دفعه پام به تخت گیر کرد و با صورت روي تخت افتادم و شامپو از دستم در
رفت.
با حرص مشتی به تخت زدم.
تخت بزرگتر تو این اتاق دوازده متري نبود که
بذارند؟ درست تو راهه.
لااقل اتاق مهرداد بزرگه؛ واسه اونجا مناسبه.
پوفی کشیدم و بلند شدم و بهش لگدي زدم.
به طرف شامپو که درش باز شده بود و مقداري ازش
روي فرش ریخته بود رفتم.
خم شدم و برش داشتم.
با دستمال شامپو رو تمیز کردم.
صبر کن ببینم؛ این شامپوي گل رزه، پس چرا زرده؟! از این فکر اخمهام بهم گره خوردند.
کمی از شامپو رو کف دستم ریختم و بوش کردم؛ اما
با چیزي که فهمیدم هست از حرص دندونهامو روي
هم سابیدم.
حالا از عمد شامپوي توي اتاقمو برمیداري؟ تخم
مرغ میکنی توي شامپو؟ دارم برات مهرداد خان؛
فقط صبر کن.
بعد از نیم ساعت از حموم بیرون اومدم و جلوي میز
آرایش نشستم و شروع به سشوار کشیدن و شونه
کردن موهام کردم.
مجبور شدم با صابون موهامو بشورم.
بعد از اینکه شونه کردم، موهامو بافتم و یه تاپ قرمز و شلوار مشکی پوشیدم.
متفکر به دیوار نگاه کردم.
حالا چه بلایی سرش بیارم؟
با فکري که به ذهنم رسید لبخند بدجنسی روي لبم
نقش بست.
مقداري از شامپو رو توي کیسه فریزري که توي
کیفم بود ریختم و توي جیب شلوارم گذاشتمش.
شامپو رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
وقتی به اتاقش رسیدم بخاطر بسته بودن در، در
زدم.
-کیه کیه در میزنه؟
سعی کردم نخندم.
از خوشحالی مزه میریزي؟
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
با یه زیر پوش جذب مشکی روي تخت دراز کشیده
بود.
لبخندي زدم و شامپو رو بالا آوردم.
-بابت شامپو ممنون؛ توي حموم بذارمش؟
با تعجب بهم نگاه کرد اما زود هل گفت: آره آره.
وارد حمام شدم و دستمو جلوي دهنم گرفتم تا
صداي خندمو نشنوه.
شامپو رو سرجاش گذاشتم و بیرون اومدم.
روي تخت نشسته بود.
-از شامپو راضی بودي؟
-آره؛ شامپو شامپوعه دیگه.
ابروهاشو بالا داد.
-احیانا بوي خاصی نمیداد؟
شونهاي بالا انداختم.
-نه؛ چطور؟
دستی به ته ریشش کشید.
معلومه هنگ کرده.
کنارش روي تخت نشستم.
بهم نگاه کرد.
-شامپو زرد رنگ نبود؟
-نه؛ شامپوي گل رز چرا باید زرد رنگ باشه؟
عجیب رفتار میکنیا!
سرشو خاروند و به زمین خیره شد.
آروم کیسه رو از توي جیبم برداشتم و روي تخت
گذاشتم.
گرهشو با احتیاط باز کردم و بعد کیسه به دست
دستمو روي کمرش کشیدم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۶-حالت خوبه؟بهم نگاه کرد و هل گفت:...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۷با استرس خندیدم.-شوخی بود مهرداد ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۴دستشو به زیر لباس زیرم برد که لبم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۳همونطور که خودشو میخاروند گفت: نم...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

رمان~Goddess ~پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط