جیمین
ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ¹¹
-جیمین...
حتی از طریق مارکش هم میتونست بفهمه چقدر به خاطرش درد میکشه و تا همینجا هم مقاومت کرده که از حال نرفته.
روی تخت نشست و محکم بغلش کرد.
-ببخشید عزیزکم... من خیلی خیلی متاسفم
جیمین فقط هق هق میکرد ولی دیگه مقاومت هم نمیکرد. دروغ چرا اونم دلش برای یونگی تنگ شده بود.
-چیکار کنم که ببخشیم هوم؟ اگه نخای ببخشیم و باعث بشم اینجوری درد بکشی میرم خودمو از پنجره میندازم پایین...
-...
جیمین رو روی تخت گذاشت و سمت پنجره قدم برداشت که جیمین دستش رو گرفت.
-روانییییی! هق! بیا برو گمشو اونور!! هق.
یونگی خندید.
-پس میبخشیم؟
-اگه بازم برام از اون شکلات ها بخری بهش فکر میکنم
یونگی محکم بغلش کرد و روی مارکش و صورتش رو بوسه بارون کرد که باعث میشد قلقلکش بیاد و بلاخره نیمچه خنده ای بکنه.
-اخ چقددر دلم برا خنده هات تنگ شده بود.
با یاداوری موضوعی خنده اش خشک شد.
-جونگکوک! جونگکوک هیونگ چی؟!
-هوم... واقعا بهش اعتماد کردی؟
-م-منظورت چیه؟
-اون خودش امگا داره و به دلایل دیگه ای میخواست تو رو ببره...
-چ-چه دلایلی؟ م-منظورت چیه که امگا داره؟
-میخواست ببره بفروشتت... مرتیکه حرومزاده واقعا بازیگر خوبیه
چشم هاش پر شد. یعنی همش الکی بود؟ پس وقتی که با هم دوست بودن چی؟
-وقتی ردش کردی به امریکا رفت و همونجا با کیم تهیونگ که پسر یکی از کله گنده های امریکاعه جفت در اومد و ازت متنفر شد... حالا هم برای انتقام میخواست بفروشتت به یه سری ادم پدرسگ تر از خودش تو امریکا...
دوباره زد زیر گریه. ولی چرا انقدر خوب نقش بازی میکرد؟!
-هی هی! گریه نکن...
-چیکارش کردی؟
-فرار کرد ولی افرادم رو فرستادم تا بکشنش
-چجوری انقدر راحت از کشتن حرف میزنی؟!
با هق هق گفت.
{*میدونستی اونی که باهاش زندگی میکنی مافیا عه؟! }
-خب-
-تو مافیایی نه؟!
با هق هق گفت که یونگی ساکت شد.
-اره؟!
-کی اینو بهت گفته؟!
-اره یا نه؟!
-اره...
-جیمین...
حتی از طریق مارکش هم میتونست بفهمه چقدر به خاطرش درد میکشه و تا همینجا هم مقاومت کرده که از حال نرفته.
روی تخت نشست و محکم بغلش کرد.
-ببخشید عزیزکم... من خیلی خیلی متاسفم
جیمین فقط هق هق میکرد ولی دیگه مقاومت هم نمیکرد. دروغ چرا اونم دلش برای یونگی تنگ شده بود.
-چیکار کنم که ببخشیم هوم؟ اگه نخای ببخشیم و باعث بشم اینجوری درد بکشی میرم خودمو از پنجره میندازم پایین...
-...
جیمین رو روی تخت گذاشت و سمت پنجره قدم برداشت که جیمین دستش رو گرفت.
-روانییییی! هق! بیا برو گمشو اونور!! هق.
یونگی خندید.
-پس میبخشیم؟
-اگه بازم برام از اون شکلات ها بخری بهش فکر میکنم
یونگی محکم بغلش کرد و روی مارکش و صورتش رو بوسه بارون کرد که باعث میشد قلقلکش بیاد و بلاخره نیمچه خنده ای بکنه.
-اخ چقددر دلم برا خنده هات تنگ شده بود.
با یاداوری موضوعی خنده اش خشک شد.
-جونگکوک! جونگکوک هیونگ چی؟!
-هوم... واقعا بهش اعتماد کردی؟
-م-منظورت چیه؟
-اون خودش امگا داره و به دلایل دیگه ای میخواست تو رو ببره...
-چ-چه دلایلی؟ م-منظورت چیه که امگا داره؟
-میخواست ببره بفروشتت... مرتیکه حرومزاده واقعا بازیگر خوبیه
چشم هاش پر شد. یعنی همش الکی بود؟ پس وقتی که با هم دوست بودن چی؟
-وقتی ردش کردی به امریکا رفت و همونجا با کیم تهیونگ که پسر یکی از کله گنده های امریکاعه جفت در اومد و ازت متنفر شد... حالا هم برای انتقام میخواست بفروشتت به یه سری ادم پدرسگ تر از خودش تو امریکا...
دوباره زد زیر گریه. ولی چرا انقدر خوب نقش بازی میکرد؟!
-هی هی! گریه نکن...
-چیکارش کردی؟
-فرار کرد ولی افرادم رو فرستادم تا بکشنش
-چجوری انقدر راحت از کشتن حرف میزنی؟!
با هق هق گفت.
{*میدونستی اونی که باهاش زندگی میکنی مافیا عه؟! }
-خب-
-تو مافیایی نه؟!
با هق هق گفت که یونگی ساکت شد.
-اره؟!
-کی اینو بهت گفته؟!
-اره یا نه؟!
-اره...
- ۱۱.۹k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط