پارت شب خاموش
پارت ۱۲: “شبِ خاموش”
(فیک: عاشق بودن به اجبار)
بعد از دعوای سنگین با سوآ، سکوت مثل مه، روی خونه نشست.
راهروهای طویلِ عمارت، با نور زرد کمرمق لوسترها روشن بودن، اما سرد…
جونگکوک در اتاق رو باز کرد و اجازه داد ات وارد بشه.
ات بیصدا قدم گذاشت داخل. صدای بستهشدن در، مثل قفلی روی قلبش بود.
لباس عروسش هنوز تنش بود — سفید، سبک، اما سنگینتر از هر باری که تا حالا حس کرده بود.
جونگکوک چند لحظه ساکت نگاهش کرد.
بعد جلو اومد، آرام موهایش را از روی شانه کنار زد.
انگشتانش میان تارهای نرم مو گم شد.
جونگکوک: (با صدایی آرام و گرفته) میدونی... باید انجامش بدیم، نه؟
ات نفسش را در سینه حبس کرد.
ات: (به سختی) چ... چی رو؟
جونگکوک لبخند محوی زد. نه از روی شادی، از روی خستگیِ مردی که خودش هم نمیداند دنبال چیست.
به آرامی صورتش را به سمت خودش برگرداند.
جونگکوک: (آهسته) نترس... فقط چشماتو ببند.
ات لب پایینش را گاز گرفت، اما اطاعت کرد.
چشمها را بست، و لحظهای بعد... لبهای گرم جونگکوک روی لبهایش نشست.
بوسهای آرام، کوتاه، اما پر از احساسات فروخفتهای که هیچکدام از آن دو بلد نبودند توضیحش دهند.
او دستش را روی گونهی ات گذاشت، پوستش را نوازش کرد، و در سکوتِ نرمِ شب، لبهایش روی ترقوهی دختر نشست.
لباس سفید آرام روی زمین افتاد، مثل برفی که ذوب میشود.
نور ماه از لای پرده روی دیوار پخش شد، و دو سایه آرام به سمت تخت رفتند.
سایههایی که درهم گره خوردند،
نه با شهوت، بلکه با ترسی خاموش و عشقی که تازه داشت جوانه میزد.
در بیرون از اتاق، همهچیز ساکت بود — فقط صدای نفسهای آرامی که در هم گم میشدند.
و درونِ آن اتاق... دو قلب، بیصدا به هم نزدیکتر میشدند.
(فیک: عاشق بودن به اجبار)
بعد از دعوای سنگین با سوآ، سکوت مثل مه، روی خونه نشست.
راهروهای طویلِ عمارت، با نور زرد کمرمق لوسترها روشن بودن، اما سرد…
جونگکوک در اتاق رو باز کرد و اجازه داد ات وارد بشه.
ات بیصدا قدم گذاشت داخل. صدای بستهشدن در، مثل قفلی روی قلبش بود.
لباس عروسش هنوز تنش بود — سفید، سبک، اما سنگینتر از هر باری که تا حالا حس کرده بود.
جونگکوک چند لحظه ساکت نگاهش کرد.
بعد جلو اومد، آرام موهایش را از روی شانه کنار زد.
انگشتانش میان تارهای نرم مو گم شد.
جونگکوک: (با صدایی آرام و گرفته) میدونی... باید انجامش بدیم، نه؟
ات نفسش را در سینه حبس کرد.
ات: (به سختی) چ... چی رو؟
جونگکوک لبخند محوی زد. نه از روی شادی، از روی خستگیِ مردی که خودش هم نمیداند دنبال چیست.
به آرامی صورتش را به سمت خودش برگرداند.
جونگکوک: (آهسته) نترس... فقط چشماتو ببند.
ات لب پایینش را گاز گرفت، اما اطاعت کرد.
چشمها را بست، و لحظهای بعد... لبهای گرم جونگکوک روی لبهایش نشست.
بوسهای آرام، کوتاه، اما پر از احساسات فروخفتهای که هیچکدام از آن دو بلد نبودند توضیحش دهند.
او دستش را روی گونهی ات گذاشت، پوستش را نوازش کرد، و در سکوتِ نرمِ شب، لبهایش روی ترقوهی دختر نشست.
لباس سفید آرام روی زمین افتاد، مثل برفی که ذوب میشود.
نور ماه از لای پرده روی دیوار پخش شد، و دو سایه آرام به سمت تخت رفتند.
سایههایی که درهم گره خوردند،
نه با شهوت، بلکه با ترسی خاموش و عشقی که تازه داشت جوانه میزد.
در بیرون از اتاق، همهچیز ساکت بود — فقط صدای نفسهای آرامی که در هم گم میشدند.
و درونِ آن اتاق... دو قلب، بیصدا به هم نزدیکتر میشدند.
- ۱۳.۵k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط