.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۲۴:

شب، پدر جیمین بهش گفت:

· «جیمین، این روزا زیادی وقتت رو با اون دختر خارجی میگذرونی. این برات خوب نیست.»

جیمین با لحن محکمی گفت:

· «پدر، اون دختر بهترین چیزیه که توی این دانشگاه بهم اتفاق افتاده. اگه نمیپسندی، تقصیر منه، نه اون.»

پدرش گفت: «جیمین، مبادا عاشقش بشی. اون از خانوادهی ما نیست.»

جیمین گفت: «پدر، عشق که به خانواده ربط نداره. تازه، من عاشق نشدم. فقط... بهش احترام میذارم.»

ولی وقتی رفت توی اتاقش، به دستبند چرمی نگاه کرد و با خودش گفت: «واقعاً عاشق نشدم؟»
دیدگاه ها (۰)

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۵:توی کلاس، استاد ...

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۶:آت داشت از کتابخ...

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۳: بارون میبارید. ...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۲: توی کتابخونه، آت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط