بانوی من
بانوی من
Part:14
ـ ا.ت نه نه تروخدا منو تنها نذاررر(گریه و داد)
روز ها گذشت و جونگ کوک مقام ا.ت رو به دست آورده بود... سرد ،خشن،وحشی و بی احساس...کسی جرئت نداشت از ا.ت بد بگه وگرنه کارش با یه گلوله تموم میشد!
دو ماه گذشت...دو ماه از نبودن ا.ت میگذره...جونگ کوک هر شب رو کنار قبر ا.ت صبح میکنه...
( صحبت های خدمتکار ها)
ـ ۱) بهتر که مرد ، عوضی آشغال
ـ ۲) زنیکه روانی بهترررر
ـ ۳) بچه ها خانم از درون خیلی مهربون بود ، نسبت به بقیه خدمتکار های ارباب های دیگه ، ما کمتر کتک میخوردیم..
ـ شما دارید چه زری میزنید هااا؟(عربده)
ـ ا..ارباب..ج..جئون م..ما
بووومم ، اون دو تا خدمتکار که تا یک دقیقه پیش از عشقش بد میگفتن الان توی یه دنیای دیگه بودن..
ـ تو یکی ، بزن به چاک( آروم)
ـ ب..بله
صدایی از پشت سرش اومد
ـ عااا کوووک ، چرا لباست خونیه؟(عشوه)
ـ به تو چه
ـ اما من دوست ندارم شوهر جذابم روز ازدواجمون لباساش خونی باشه( عشوه)
ـ دهنتو میبندی یا ببندم؟(عربده)
« ۲۱:۰۰ مراسم ازدواج جونگ کوک و اون دختره»
ـ جناب آقای جئون جونگ کوک آیا بنده وکیلم که شما را در عقد دائم و همیشگی سرکار خانم کیم جینا دربیاورم؟
درسته ، جونگ کوک به اصرار مادرش الان اینجا بود..با اخم غلیظی بین ابروهای و چرخاندن زبونش توی دهنش سعی میکرد خودشو آروم کنه..داشت نگاه عاقد میکرد که...در تالار با صدای بدی باز شد..
ـ ببینم ، کی جرئت کرده جئون منو بگیره ازم؟( پوزخند ترسناک)
درسته..ا.ت بود..یه تیپ خفن تر از دو ماه پیش ، چشم هایی که قدرت بیشتری توش موج می زد...
ـ هع ، کیم جینا..همین الان از کنار عشق من بلند شو( عربده)
ـ زنیکه روانی تو مگه نمرده بودی؟؟کوکی مال منه گمشو( جیغ)
ـ که اینطور..که اینطور
اسلحشو درآورد و بوممم..لباس عروس غرق در خون اون روی زمین افتاد...
ـ ( پوزخند صدا دار) اینو جمعش کنین از این وسط
ـ ا..ا..ا.ت..ت..تو..اینجا..چیکار میکنی؟
ـ عشقم ، منو ببخش من نمرده بودم ، فقط..بعداً برات توضیح میدم
ـ چی..چی رو؟ اینکه هیچ شبی رو آروم صبح نکردم؟؟؟
ا.ت رفت و روی صندلی عروس نشست
ـ آقا ، عقد رو نمیخونی؟
ـ ب..بله
ا.ت نمرده بود ، بلکه بخشی از ماموریت بود که فقط خودش میدونست...
ادامه دارد...
الان بیشتر انتظارش رو نداشتید، نه؟😭🤣
Part:14
ـ ا.ت نه نه تروخدا منو تنها نذاررر(گریه و داد)
روز ها گذشت و جونگ کوک مقام ا.ت رو به دست آورده بود... سرد ،خشن،وحشی و بی احساس...کسی جرئت نداشت از ا.ت بد بگه وگرنه کارش با یه گلوله تموم میشد!
دو ماه گذشت...دو ماه از نبودن ا.ت میگذره...جونگ کوک هر شب رو کنار قبر ا.ت صبح میکنه...
( صحبت های خدمتکار ها)
ـ ۱) بهتر که مرد ، عوضی آشغال
ـ ۲) زنیکه روانی بهترررر
ـ ۳) بچه ها خانم از درون خیلی مهربون بود ، نسبت به بقیه خدمتکار های ارباب های دیگه ، ما کمتر کتک میخوردیم..
ـ شما دارید چه زری میزنید هااا؟(عربده)
ـ ا..ارباب..ج..جئون م..ما
بووومم ، اون دو تا خدمتکار که تا یک دقیقه پیش از عشقش بد میگفتن الان توی یه دنیای دیگه بودن..
ـ تو یکی ، بزن به چاک( آروم)
ـ ب..بله
صدایی از پشت سرش اومد
ـ عااا کوووک ، چرا لباست خونیه؟(عشوه)
ـ به تو چه
ـ اما من دوست ندارم شوهر جذابم روز ازدواجمون لباساش خونی باشه( عشوه)
ـ دهنتو میبندی یا ببندم؟(عربده)
« ۲۱:۰۰ مراسم ازدواج جونگ کوک و اون دختره»
ـ جناب آقای جئون جونگ کوک آیا بنده وکیلم که شما را در عقد دائم و همیشگی سرکار خانم کیم جینا دربیاورم؟
درسته ، جونگ کوک به اصرار مادرش الان اینجا بود..با اخم غلیظی بین ابروهای و چرخاندن زبونش توی دهنش سعی میکرد خودشو آروم کنه..داشت نگاه عاقد میکرد که...در تالار با صدای بدی باز شد..
ـ ببینم ، کی جرئت کرده جئون منو بگیره ازم؟( پوزخند ترسناک)
درسته..ا.ت بود..یه تیپ خفن تر از دو ماه پیش ، چشم هایی که قدرت بیشتری توش موج می زد...
ـ هع ، کیم جینا..همین الان از کنار عشق من بلند شو( عربده)
ـ زنیکه روانی تو مگه نمرده بودی؟؟کوکی مال منه گمشو( جیغ)
ـ که اینطور..که اینطور
اسلحشو درآورد و بوممم..لباس عروس غرق در خون اون روی زمین افتاد...
ـ ( پوزخند صدا دار) اینو جمعش کنین از این وسط
ـ ا..ا..ا.ت..ت..تو..اینجا..چیکار میکنی؟
ـ عشقم ، منو ببخش من نمرده بودم ، فقط..بعداً برات توضیح میدم
ـ چی..چی رو؟ اینکه هیچ شبی رو آروم صبح نکردم؟؟؟
ا.ت رفت و روی صندلی عروس نشست
ـ آقا ، عقد رو نمیخونی؟
ـ ب..بله
ا.ت نمرده بود ، بلکه بخشی از ماموریت بود که فقط خودش میدونست...
ادامه دارد...
الان بیشتر انتظارش رو نداشتید، نه؟😭🤣
- ۲.۱k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط