《امید》

《امید》

خسته بود. از تلاش های مکرر و کارهای زیاد که نتیجه ای نداشتند، خسته بود.
همه به او می گفتند که موفقیت برای او غیر ممکن است چون در کاری که برایش تلاش می کند خوب نیست.
اشتباه می کردند. او خوب بود حتی خیلی بیشتر از رقیب هایش ولی آنها عادلانه رقابت نمی کردند.
می دانست که ممکن است تمام تلاش هایش بیهوده باشند و به نتیجه ای نرسند اما مگر می توانست شوق وجود و امید درونش را فراموش کند؟
هرگاه که می خواست تسلیم شود ندایی از درونش می گفت: اگر این بار بشود چه؟ و همین باعث می شد به راهش ادامه دهد.
او تنها یک چیز را می دانست. اینکه امیدی که در درونش برای موفقیت داشت هیچ وقت از بین نمی رفت و همین برای ادامه دادن کافی بود.

MH🤍
دیدگاه ها (۲)

می خواهم زنده بمانم.می خواهم زنده بمانم و در هوای صبحگاهی نف...

روزها می گذشتند و تو دیگر با من درباره آسمان و ستارگان، فیلم...

《آینده》 ‌داشتم از سرکار بر می گشتم که متوجه شدم کتاب فروشی ...

《برای خورشیدم》یک شب ماه را به تو نشان دادم و از زیبایی اش گف...

#فردا_همیشه_زیبا_خواهد_بود#پارت_۱ مق...

﷽🔴✍سلام بر هر کسی خدا مقدر کرده نوشته مرا بخواند چوب نارفیقی...

⭕️ نظر شفاف رهبر انقلاب 🔻رهبر انقلاب نظر خود درباره آتش بس ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط