حاجی داشت حرف میزد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی میکرد. ه

حاجی داشت حرف میزد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی میکرد. هنوز قاشق اول را نخورده، رو به عبادیان کرد و پرسید: عبادی! بچه ها شام چی داشتن؟
گفت: همینو
-واقعا؟جون حاجی؟
نگاهش را دزدید و گفت: ماهی رو فردا ظهر میدیم
حاجی قاشق را برگرداند بخدا فردا بهشون میدیم
حاجی همین طور که کنار میکشید گفت:
به خدا منم فردا ظهر می خورم!

شهید #ابراهیم_همت🌷
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن.حاجی داشت حرف می...

┇بسم الله را گفته و نگفته شروع بخوردن کردم. حاجی داشت حرف می...

"بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن. حاجی داشت حرف ...

🌼 خاطرات شهید ابراهیم همت🌼 🔅 موضوع: هر چه اصرار کردیم ،نخور...

تازه رسیده بود دو کوهه، ساعت یک و نیم بعد از نیم شب بود . جل...

ساعت یک و نیم شب با #شهیدهمت از خط مقدم به دوڪوهه آمدیم.آن ج...

#ناجی #پارت_۴٧محمد ماشین و اماده کردو سوار شدیم وقتی رسیدیم ...

سناریو✨🦕🌸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط