🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۱۵ | چهره‌ای که فراموش کرده بودم

هانا چند ثانیه فقط به مرد خیره موند.

یه حس عجیب توی دلش بود.

ترس نبود...

بیشتر شبیه آشنایی بود.

— تو کی هستی؟

مرد لبخند کمرنگی زد.

— واقعاً منو یادت نیست؟

هانا سرش رو تکون داد.

— نه.

مرد آهسته گفت:

— اسمم کیم دوهاست.

هانا خشکش زد.

همون اسمی که سونگ‌هو چند ساعت قبل گفته بود.

— تو... مرده نبودی؟

دوها خندید.

— ظاهراً خبر مرگم زیادی خوب پخش شده.

جونگکوک جلو اومد و بین اون و هانا ایستاد.

— ازش فاصله بگیر.

دوها نگاهش کرد.

— هنوز هم همون‌قدر مراقبی؟

جونگکوک سرد جواب داد:

— این بار نمی‌ذارم بهش نزدیک بشی.

دوها لبخند زد.

— «این بار»؟

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— یعنی چی؟

دوها گفت:

— خودش بهت نگفته؟

جونگکوک با عصبانیت گفت:

— ساکت شو.

هانا دیگه کلافه شده بود.

— نه! این دفعه کسی ساکت نمی‌شه.

رو به دوها کرد.

— تو اون شب اونجا بودی؟

دوها نگاهش رو بهش دوخت.

— آره.

— تو به پدرم شلیک کردی؟

چند ثانیه سکوت.

دوها جواب داد:

— نه.

هانا گیج شد.

— پس کی؟

دوها نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.

— کسی که هنوز بهش اعتماد داری.

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— باز شروع شد...

دوها ادامه داد:

— ولی من اون شب یه چیز دیگه دیدم.

— چی؟

— دیدم پدرت چیزی رو به تو داد.

هانا اخم کرد.

— به من؟

— آره.

— چی؟

دوها به گردنبندش اشاره کرد.

— همون چیزی که هنوز همراهته.

هانا گردنبند رو گرفت.

— این؟

دوها سرش رو تکون داد.

— پدرت قبل از اون اتفاق، این رو بهت داد.

هانا چشم‌هاش رو بست.

یک تصویر ناگهانی توی ذهنش ظاهر شد.

پدرش روبه‌روش نشسته بود.

گردنبند رو دور گردنش می‌انداخت.

و آرام می‌گفت:

«هانا، هر اتفاقی افتاد، اینو از خودت جدا نکن.»

چشم‌های هانا باز شد.

نفسش تند شده بود.

— من یادم اومد...

جونگکوک سریع پرسید:

— چی؟

هانا به گردنبند نگاه کرد.

— بابام گفت اینو هیچ‌وقت از خودم جدا نکن.

دوها لبخند زد.

— چون داخلش فقط K-17 نیست.

هانا بهش نگاه کرد.

— پس چی هست؟

دوها یک قدم جلو اومد.

— کلید دسترسی به دفتر.

جونگکوک فوراً گفت:

— دروغ می‌گه.

دوها برگشت سمتش.

— هنوزم از اینکه هانا حقیقت رو بفهمه می‌ترسی؟

جونگکوک چیزی نگفت.

دوها آرام ادامه داد:

— دفتر فقط یه دفتر نیست.

هانا پرسید:

— پس چیه؟

دوها جواب داد:

— فهرست تمام آدم‌هایی که در اون شب نقش داشتن.

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— اسم تو هم توشه؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

و همین سکوت...

جوابش بود.

هانا یک قدم عقب رفت.

— تو توی اون دفتر چی داری؟

جونگکوک آرام گفت:

— اسم من.

هانا با ناباوری پرسید:

— چرا؟

قبل از اینکه جواب بده، صدای چند ماشین از بیرون شنیده شد.

دوها به سمت پنجره نگاه کرد.

— وقت نداریم.

جونگکوک گفت:

— چند نفرن؟

دوها لبخند زد.

— به اندازه‌ای که این بار فرار کردن سخت باشه.

هانا دفترچه رو محکم گرفت.

— پس دیگه فرار نمی‌کنیم.

جونگکوک بهش نگاه کرد.

— هانا...

هانا سرش رو بالا آورد.

— این بار خودم می‌خوام حقیقت رو پیدا کنم.

و درست در همان لحظه...

صدای شکستن شیشه‌ی طبقه‌ی پایین بلند شد.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۴ | مدرسه‌ی قدیمینیمه‌شب بود که ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۳ | کسی که مرده بودهانا به سونگ‌...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۱ | حقیقت نصفههانا چند ثانیه منت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط