رمان لیچا

رمان لیچا

فصل ۲

پارت ۴

علاعدین:باشه بابا قبول به بابا میگم دختر
فاطما :حالا شد بیاین بریم زود باشین


فردا

#فاطما
بیدار شدم و رفتم بیرون دست صورتمو شستم صبحانه خوردم و رفتم سمت جایی که اسکندر اونجا بود امروز باید می‌رفتیم بیرون

#اسکندر
از خواب بیدار شدم دست و صورتم رو شستم صبحانه خوردم و رفتم بیرون که بابامو دیدم و بقیه بچه ها
صالح، اسیا، سینان، آردا:اسکندر
همه اسکندر بغل کردن
فاطما :اسکندر
صداشو که شنیدم سریع برگشتم سمتش
آسیه رفت و الیف (فاطما)رو بغل کرد
آسیه:الیف
فاطما:اشتباه گرفتی قشنگم من فاطما خاتون هستم
آسیه:آها ببخشید سلام فاطما خاتون
فاطما:سلام،معرفی نمیکنی(با اسکندر بود)
اسکندر: خانوادم پدرم و دوستام(به فاطما همه رو معرفی کرد)
فاطما:سلام خوشبختم من فاطما هستم
آسیه:منم آسیه هستم
آردا:منم اردام
سینان:من سینانم
صالح:صالح صالح هستم
اسکندر :خوب بابا همون طور که گفتم از اینجا لذت ببرید شب میبینمتون فاطما خاتون بریم
فاطما:اما
اسکندر:خدافظ بابا
صالح:خدافظ خدا پشت پناهتون

رفتن توی راه
فاطما:خوب میگفتی خانوادت میان که مزاحم نمی‌شدم
اسکندر:نه بابا چه مزاحمتی
فاطما:کجا داریم میریم
اسکندر :یه جای باحال
رسیدم

#اسکندر
رفتیم داخل روستا وارد شدیم رفتیم گشت گذار یه مسابقه تیر اندازی بود من فاطمه رفتیم شرکت کردیم فاطما خیلی خوب تیر اندازی کرد نوبت من شد

#فاطما
توی مسابقه نوبت اسکندر بود اون حتی از منم بهتر تیر اندازی کرد و. اون برد
فاطما:آفرین بهت واقعا کارت عالیی
اسکندر :ممنونم الان من فاطمه خاتون بزرگ شکست دادم جایزه چیه
فاطما:مگه جایزه ندادن
اسکندر:جایزه که تو بدی
فاطما:یه جایز از طرف رغیب
اسکندر: اینطور بهش نگاه نکنیم به عنوان یه فرد مهم چی بهم میدی
فاطما:فرد مهم خوب چی بدم

#فاطما
همین طور تو فکر بودم که یهو( اسکندر بغلم کرد)
اسکندر:همین کافیه
یه احساس عجیبی داشتم به حس آشنا یهو .......
دیدگاه ها (۲)

@leyca13لینک کانال جدیدم لطفا عضو بشید توی روبیکا ست تازه زد...

رمان لیچافصل ۲پارت ۳سورجا:فاطما خاتون بهتون تبریک میگم واقعا...

رمان لیچافصل ۲پارت ۲عثمان :نگفتی اسمت چیه پسرم...:اسکندر هست...

رمان لیچاآسیا : الیف مطمعنی میخوای برگردی؟الیف:اره من توی او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط