‌ عمق احساس مرا با قلمت ویران کن

‌ عمق احساس مرا با قلمت ویران کن
حس خاموش مرا با نفست بوران کن

من فقط نام تو را بر قلمم حک کردم
با غزلهای خودت بار دگر طوفان کن

شب و روزم به خدا یاد تو بر تن دارم
تو هم اما به غرورت که مرا کتمان کن

بوی آغوش تو در کنج اتاقم مانده ست
بــا شراب لب خود باز مـرا شیطان کن

بغض من در ته این حنجره‌ام جا ماند و
تو به شوق قدمت چشم مرا باران کن
دیدگاه ها (۳)

از دیدن رویت دل آیینه فرو ریختهر شیشه دلی طاقت دیدار ندارد.....

چه گناهی؟!تومرا تنگ در آغوش بگیرتن تو عین بهشت است،جهنم با م...

‌ عمق احساس مرا با قلمت ویران کنحس خاموش مرا با نفست بوران ک...

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارندآری! اگر بسیار اگر کم فرق دا...

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط