ســلامــتــے دخترے ڪہ شب عروسـے عشقش رفت دمِ ماشین عروس و

ســلامــتــے دخترے ڪہ شب عروسـے عشقش رفت دمِ ماشین عروس و ڪادوشُ گذاشت و رفت .....

وقــتــے پسر بازش ڪرد دید یــہ جلد قرآنہ ڪہ تو صـفـحہ اولش نوشتہ بود :

این همون ڪتابیہ ڪہ وقتے داشتے ﺑﻬﻢ دست میزدے بهش قسم خوردے ڪہ تـا آخرش پام وایـســے ......

ایــن بــاشـــہ بـــدرقـــہ راهـــت .......
دیدگاه ها (۱)

میدونے ڪجاے شڪست عشقےســخــتــہ ؟؟" غیرتش " .......وقـتـــے ...

زنــــــدگے مانند بازے دومـــینو است... هرگز از افتادن دیگرا...

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رختاندام زنی پیداست که تمام ...

دیروز نبودی ، به جای تنت گلی را بوییدم امروز نیستی به جای گ...

وقتی یه ام‌وی،دلیل شروع احساساتتون بود...¹۱۲ ساله ارمی هستی....

پارت چهارمویو ا/تشینیچیرو با چهره ای سراسیمه و گیج شده از مغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط