بازی مرگ ]
بازی مرگ ]
پارت 62
با گفتن کلمه ٫٫وای٫٫ از ماشین مشکی رنگ کرکس پیاده شد دست هاشو گذاشت روی کمرش و به آن قصر .... جلویش خیره شد
هری : فکر کنم اومدیم قصر جومونگ مگه نه
جونگ کوک : اگه حرف های الکیت تموم شده دنبالم بیا
جونگ کوک با جدیت و لحن سردی بیان کرد و راهش رو به جلو کشید هری هم نیز به دنبالش راهی شد
وارده آن قصر شدن هری شوکه اطراف را نگاه میکرد عینه تو سریال های تاریخی کره ای بود حتا فکرشم نمیکرد که یه روز به یه همچین جایی بیاد
جونگ کوک: بیا اینجا
هری سریع رفت سمته آن درب کاغذی بلافاصله وارده اتاق شد اتاق کاملاً شبیه به قصر بود مردی که بهش میخورد ۹۰ سالش باشه روی تشک قرمز رنگ نشسته و به بالشت های مستطیلی تاریخی مدل تکیه داده بود با دیدن آنها صاف نشست جونگ کوک کفش هایش را کشید بلافاصله هری هم از تقلید ازش همین کار را کرد،
جلوی آن مرد پیر نشستند مرد پیر با لبخندی گفت
جانگ چا : پس اومدی پسرم
جونگ کوک هم چنان با احترام و موادبی لب زد جونگ کوک : بله همانطور که قولش رو داده بودم نوه تون رو پیدا کردم
هری دامن کوتاه اش را کمی روی رون هاش کشید این صحنه که از دید جونگ کوک دور نمانده بود عصبی از این شده که همچین لباسی پوشیده
مرد پیر چشم هایش پر از اشک شدن با صدای گریون به هری که متعجب نشسته بود جانگ چا : نوی عزیزم
هری : ببخشید اشتباهی شدی من نوه شما نیستم
جونگ کوک روبه هری کرد جونگ کوک : هری درسته تو نوه خاندان هان و خواهر هانولی تمام این مدت بهت چیزی نگفتم که خوده پدر بزرگت بهت بگه
توی گوش هاش سوتی کشیده شد مانند انفجاری در مغزش رخ داد هیچ جوره نمیتونست باور کنه تمام اون سختی های که کشیده بود چی چشم هایش پر از اشک شدن پدر بزرگش با چشم های اشکی گفت
جانگ چا : نوه عزیزه من بیا اینجا
هری با چشم های اشکی بهش خیره شد هری : هرگز... هیچوقت.. من نوه تو نمیشم.. تند بلند صدای بلند اش حتا به گوش بادیگارد ها هم میرسید اشک هایش سرازیر شدن هری : تمام این مدت کجا بودی ها وقتی من تو اون سختی بزرگ شدم کجا بودین ها .... اشک هایش را پشته دست پاک کرد با گریه دلسوزی لب زد ... : وقتی بچه دوساله رو پرت کردین بیرون به این فکر میکردین که یه روز دوباره میاریمش پیشه خوده مون هااا
جونگ کوک اول نگاهی به پیر مردی که اسم میریخت کرد بعد نگاهی به هری اون اشک هایش چرا جونگ کوک را ناراحت میکرد
جونگ کوک : هری
هری : چیه از توهم بدم میاد تو میدونستی و چیزی نگفتی.... دیگه نیا دنبالم باهات هم ازدواج نمیکنم
با پشته دستش اشک هایش را پاک کرد و با عجله از آن اتاق بیرون رفت
پارت 62
با گفتن کلمه ٫٫وای٫٫ از ماشین مشکی رنگ کرکس پیاده شد دست هاشو گذاشت روی کمرش و به آن قصر .... جلویش خیره شد
هری : فکر کنم اومدیم قصر جومونگ مگه نه
جونگ کوک : اگه حرف های الکیت تموم شده دنبالم بیا
جونگ کوک با جدیت و لحن سردی بیان کرد و راهش رو به جلو کشید هری هم نیز به دنبالش راهی شد
وارده آن قصر شدن هری شوکه اطراف را نگاه میکرد عینه تو سریال های تاریخی کره ای بود حتا فکرشم نمیکرد که یه روز به یه همچین جایی بیاد
جونگ کوک: بیا اینجا
هری سریع رفت سمته آن درب کاغذی بلافاصله وارده اتاق شد اتاق کاملاً شبیه به قصر بود مردی که بهش میخورد ۹۰ سالش باشه روی تشک قرمز رنگ نشسته و به بالشت های مستطیلی تاریخی مدل تکیه داده بود با دیدن آنها صاف نشست جونگ کوک کفش هایش را کشید بلافاصله هری هم از تقلید ازش همین کار را کرد،
جلوی آن مرد پیر نشستند مرد پیر با لبخندی گفت
جانگ چا : پس اومدی پسرم
جونگ کوک هم چنان با احترام و موادبی لب زد جونگ کوک : بله همانطور که قولش رو داده بودم نوه تون رو پیدا کردم
هری دامن کوتاه اش را کمی روی رون هاش کشید این صحنه که از دید جونگ کوک دور نمانده بود عصبی از این شده که همچین لباسی پوشیده
مرد پیر چشم هایش پر از اشک شدن با صدای گریون به هری که متعجب نشسته بود جانگ چا : نوی عزیزم
هری : ببخشید اشتباهی شدی من نوه شما نیستم
جونگ کوک روبه هری کرد جونگ کوک : هری درسته تو نوه خاندان هان و خواهر هانولی تمام این مدت بهت چیزی نگفتم که خوده پدر بزرگت بهت بگه
توی گوش هاش سوتی کشیده شد مانند انفجاری در مغزش رخ داد هیچ جوره نمیتونست باور کنه تمام اون سختی های که کشیده بود چی چشم هایش پر از اشک شدن پدر بزرگش با چشم های اشکی گفت
جانگ چا : نوه عزیزه من بیا اینجا
هری با چشم های اشکی بهش خیره شد هری : هرگز... هیچوقت.. من نوه تو نمیشم.. تند بلند صدای بلند اش حتا به گوش بادیگارد ها هم میرسید اشک هایش سرازیر شدن هری : تمام این مدت کجا بودی ها وقتی من تو اون سختی بزرگ شدم کجا بودین ها .... اشک هایش را پشته دست پاک کرد با گریه دلسوزی لب زد ... : وقتی بچه دوساله رو پرت کردین بیرون به این فکر میکردین که یه روز دوباره میاریمش پیشه خوده مون هااا
جونگ کوک اول نگاهی به پیر مردی که اسم میریخت کرد بعد نگاهی به هری اون اشک هایش چرا جونگ کوک را ناراحت میکرد
جونگ کوک : هری
هری : چیه از توهم بدم میاد تو میدونستی و چیزی نگفتی.... دیگه نیا دنبالم باهات هم ازدواج نمیکنم
با پشته دستش اشک هایش را پاک کرد و با عجله از آن اتاق بیرون رفت
- ۱۷.۷k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط