به نام خدا
به نام خدا
سناریو ی درخاستی ایزانا
نگفتم با چه ژانری باشه پس خودم هرچی دوست داشتم نوشتم ( ^▽^)
ا.ت و ایزاناعلی دو سه روز بود که با هم دوست شده بودن و ایزانا تصمیم گرفت سر زده با ی شاخه گل پاشه بره خونه ی ا.ت .
ساعت یک بعد از ظهر بود و ایزانا زنگ در رو زد و منتظر موند ولی کسی در رو باز نکرد و با هم در زد و حدود دو ربع اونجا منتظر موند و بالاخره ا.ت اومد و در رو باز کرد.
ا.ت با ی لباس گشاد و شلوار کردی : سر صبح چته چرا سر و صدا میکنی ؟
ایزانا : صبح ؟ الان لنگ ظهره اونوقت تو گرفتی کپیدی؟
ا.ت : برو گمشو دیگه بزار بخوابم.
که مامان ا.ت میاد و ایزانا رو میبینه و آنقدر که ایزانا خوشگل بود و گوشواره هم داشت فکر میکنه ایزانا ی دختر مو کوتاهه
مامان ا.ت : اوا دخترم چرا بیرون وایستادی بیا داخل.
ایزانا : من مردم.
مامان ا.ت: وای خاک به سرم ا.ت پسر آوردی خونه ؟
مامان ا.ت ی دمپایی بر میداره و میوفته دنبال ا.ت
ا.ت مامان به خدا فقط دوستیم
مامان ا.ت: من باور نمیکنم .
مامان ا.ت کم کم داشت باور میکرد که متوجه گل تو دست ایزانا شد.
مامان ا.ت: برات گل آورده ؟
مامان ا.ت غش کرد.
ا.ت : ایواااااااای ایزانا پاشو برو آب قند درست کن!
ایزانای بنده خدا هم رفت تو آشپز خونشون و با ی لیوان آب قند اومد بالا سر مامان ا.ت .
ایزانا : مامان ا.ت به جان مایکی ما فقط دوستیم .
ا.ت : آره مامان به جان مایکی و کاکوچو و ریندو و ران و سانزو و باجی و ...
مامان ا.ت مثل برق گرفته ها نشست
مامان ا.ت اینا دخترن دیگه ؟
ا.ت : اممم نه.
مامان ا.ت دوباره قشنگ کرد
ایزانا : فکر کنم مامانت خراب شد
ا.ت : نه بابا الان درستش میکنم .
ا.ت : مامان غذا آتیش گرفته !
ایزانا به مامان ا.ت نگاه کرد یکدونه پلک زد دید مامان ا.ت نیست اونور رو نگاه کرد دید مامانش پای گازه .
ا.ت : دیدی درست شد ؟
ا.ت رفت آب بخوره دید مامانش داره قیمه درست میکنه و یواشکی رفت تا سیبزمینی هاش رو بخوره و تا دستش خورد به سیب زمینی ها مامان ا.ت با دنپایی زدش.
مامان ا.ت : تو نمیتونی چند لحظه صبح کنی نه ؟ هیچ کاری هم که تو خونه نمیکنه فقط میخوره میخوابه ، ی کار هایی هم میکنه که ما در نظر نمیگیریم حداقل بیا برای مهمون چایی ببر !
ا.ت : مامان ی لحظه وایستا .
ا.ت سریع در یک ثانیه رفت ی دوش گرفت و ی لباس سفید تنش کرد ( مدیونید فکر کنید دلیل خاصی برای سفید پوشیدن داشت)
ایزانا : ا.ت خیلی به شما رفته.
مامان ا.ت : از بس خوشگله ؟
ایزانا : نه چون هم سریعه هم عصابش به شما رفته و هم قدش کوتاهه.
مامان ا.ت در حال در آوردن دمپاییش : چیز دیگه ای نیست عزیزم ؟
ایزانا : چرا چرا موهاشم به شما رفته.
مامان ا.ت : موهاش قشنگه ؟
ایزانا : آره ولی من بیشتر چشماشو دوست دارم.
مامان ا.ت : بیشعور چشماش به باباش رفته .
و با دنپایی افتاد دنبال ایزانا.
ا.ت اومد : بفرمایید چایی
ایزانا که از ترس دمپایی ریده بود : م.ممنون
مامان ا.ت : آفرین دخترِ خانوم من.
ا.ت : خواهش .
ایزانا : با اجازه من دیگه رفع زحمت کنم .
مامان ا.ت و ا.ت : کجا هنوز ناهار نخوردیم !
ایزانا : نه مرسی کاکوچو با من کار داره دارم میرم پیششون
ا.ت : منم میام
ایزانا : نه آخه...
مامان ا.ت درساتو خوندی ؟
ا.ت : الان تابستونه
مامان ا.ت : خوش بگذره
مامان ا.ت در گوش ایزانا : یا دختر منم میبره یا تیکه تیکت میکنم .
ایزانا : چشم
و ا.ت با ایزانا رفت تنجیکو و با کل گنگ آشنا شد.
قرار بود دارک و هنتای باشه ولی من هیچی از هیچکدوم سرم نمیشه.
سناریو ی درخاستی ایزانا
نگفتم با چه ژانری باشه پس خودم هرچی دوست داشتم نوشتم ( ^▽^)
ا.ت و ایزاناعلی دو سه روز بود که با هم دوست شده بودن و ایزانا تصمیم گرفت سر زده با ی شاخه گل پاشه بره خونه ی ا.ت .
ساعت یک بعد از ظهر بود و ایزانا زنگ در رو زد و منتظر موند ولی کسی در رو باز نکرد و با هم در زد و حدود دو ربع اونجا منتظر موند و بالاخره ا.ت اومد و در رو باز کرد.
ا.ت با ی لباس گشاد و شلوار کردی : سر صبح چته چرا سر و صدا میکنی ؟
ایزانا : صبح ؟ الان لنگ ظهره اونوقت تو گرفتی کپیدی؟
ا.ت : برو گمشو دیگه بزار بخوابم.
که مامان ا.ت میاد و ایزانا رو میبینه و آنقدر که ایزانا خوشگل بود و گوشواره هم داشت فکر میکنه ایزانا ی دختر مو کوتاهه
مامان ا.ت : اوا دخترم چرا بیرون وایستادی بیا داخل.
ایزانا : من مردم.
مامان ا.ت: وای خاک به سرم ا.ت پسر آوردی خونه ؟
مامان ا.ت ی دمپایی بر میداره و میوفته دنبال ا.ت
ا.ت مامان به خدا فقط دوستیم
مامان ا.ت: من باور نمیکنم .
مامان ا.ت کم کم داشت باور میکرد که متوجه گل تو دست ایزانا شد.
مامان ا.ت: برات گل آورده ؟
مامان ا.ت غش کرد.
ا.ت : ایواااااااای ایزانا پاشو برو آب قند درست کن!
ایزانای بنده خدا هم رفت تو آشپز خونشون و با ی لیوان آب قند اومد بالا سر مامان ا.ت .
ایزانا : مامان ا.ت به جان مایکی ما فقط دوستیم .
ا.ت : آره مامان به جان مایکی و کاکوچو و ریندو و ران و سانزو و باجی و ...
مامان ا.ت مثل برق گرفته ها نشست
مامان ا.ت اینا دخترن دیگه ؟
ا.ت : اممم نه.
مامان ا.ت دوباره قشنگ کرد
ایزانا : فکر کنم مامانت خراب شد
ا.ت : نه بابا الان درستش میکنم .
ا.ت : مامان غذا آتیش گرفته !
ایزانا به مامان ا.ت نگاه کرد یکدونه پلک زد دید مامان ا.ت نیست اونور رو نگاه کرد دید مامانش پای گازه .
ا.ت : دیدی درست شد ؟
ا.ت رفت آب بخوره دید مامانش داره قیمه درست میکنه و یواشکی رفت تا سیبزمینی هاش رو بخوره و تا دستش خورد به سیب زمینی ها مامان ا.ت با دنپایی زدش.
مامان ا.ت : تو نمیتونی چند لحظه صبح کنی نه ؟ هیچ کاری هم که تو خونه نمیکنه فقط میخوره میخوابه ، ی کار هایی هم میکنه که ما در نظر نمیگیریم حداقل بیا برای مهمون چایی ببر !
ا.ت : مامان ی لحظه وایستا .
ا.ت سریع در یک ثانیه رفت ی دوش گرفت و ی لباس سفید تنش کرد ( مدیونید فکر کنید دلیل خاصی برای سفید پوشیدن داشت)
ایزانا : ا.ت خیلی به شما رفته.
مامان ا.ت : از بس خوشگله ؟
ایزانا : نه چون هم سریعه هم عصابش به شما رفته و هم قدش کوتاهه.
مامان ا.ت در حال در آوردن دمپاییش : چیز دیگه ای نیست عزیزم ؟
ایزانا : چرا چرا موهاشم به شما رفته.
مامان ا.ت : موهاش قشنگه ؟
ایزانا : آره ولی من بیشتر چشماشو دوست دارم.
مامان ا.ت : بیشعور چشماش به باباش رفته .
و با دنپایی افتاد دنبال ایزانا.
ا.ت اومد : بفرمایید چایی
ایزانا که از ترس دمپایی ریده بود : م.ممنون
مامان ا.ت : آفرین دخترِ خانوم من.
ا.ت : خواهش .
ایزانا : با اجازه من دیگه رفع زحمت کنم .
مامان ا.ت و ا.ت : کجا هنوز ناهار نخوردیم !
ایزانا : نه مرسی کاکوچو با من کار داره دارم میرم پیششون
ا.ت : منم میام
ایزانا : نه آخه...
مامان ا.ت درساتو خوندی ؟
ا.ت : الان تابستونه
مامان ا.ت : خوش بگذره
مامان ا.ت در گوش ایزانا : یا دختر منم میبره یا تیکه تیکت میکنم .
ایزانا : چشم
و ا.ت با ایزانا رفت تنجیکو و با کل گنگ آشنا شد.
قرار بود دارک و هنتای باشه ولی من هیچی از هیچکدوم سرم نمیشه.
- ۱۷۵
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط