در زمان قدیم پادشاهی بود كه به خدا ایمان نداشت اما وزیری

در زمان قدیم پادشاهی بود كه به خدا ایمان نداشت اما وزیری داشت كه خدا پرست بود. هر چه وزیر برای اثبات خدا دلیل می آورد، شاه قبول نمی كرد تا این كه وزیر دستور داد در یك بیابان دور افتاده كه هیچ ساختمان و درختی نبود، یك ساختمان خیلی خوبی ساختند و اطراف آن را درخت كاری كرده و جوی های آب در زیر درختان جاری ساختند. یك روز وزیر، پادشاه را به شكار دعوت كرد. پادشاه نگاهش به آن ساختمان افتاد و از وزیر پرسید: در زمان های گذشته كه برای شكار به این جا می آمدیم، چنین ساختمانی نبود. چه كسی این ها را ساخته است؟

وزیر پاسخ داد: این ها خود به خود به وجود آمده اند. پادشاه گفت: مرا مسخره می كنی؟ این چه حرفی است كه می زنی؟ آیا می شود كه این ساختمان زیبا خودش ساخته شده باشد؟ وزیر گفت: وقتی بنای این ساختمان محقر و كوچك بدون بنّا غیر ممكن باشد، چگونه می شود كه بنای آسمان ها و زمین و موجودات بسیاری كه روی آن هستند، بدون آفریدگار باشد؟! پادشاه متوجه شد و به وجود خدا اعتراف كرد.
دیدگاه ها (۲)

"قرص‌ ژلوفن" کبدتان را نشانه می‌گیرد در چند سال اخیر د...

کاهش کلسترول با خوردن سیب: اين تحقيقات حاكي از آن است كه پو...

100 بار در روز بخندید! آیا می‌دانید لبخند زدن، خندیدن، شاد...

15 خوراکی افزایش دهنده طول عمر دوست دارید همیشه سالم ...

#تهران #تهرون #شمرون #انسان #طبیعت #احترام #بالای_شهر #زیبای...

پارت ۱ داستان پرنسسی از جنس ابردر دوردست‌ترین سرزمین‌های شرق...

به ترتیب ♦️ جنگلی بالای یک درخت دایسوگی (台杉)یک تکنیک ژاپنی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط