محو چشماش __🤎_🧸پارت: یک
محو چشماش __🤎_🧸پارت: یک
ویو * ات
بیدار شدم و لباسمو عوض کردم و رفتم پایین. مامانم توی آشپزخونه بود و داشت صبحونه آماده میکرد.
مامان ات: ات، بیدار شدی دختر؟
ات: آره مامان.
مامان ات: بیا صبحونه بخور.
ات: باشه.
"رفتم نشستم سر میز و شروع کردم به خوردن صبحونه."
داشتم صبحونه میخوردم که گوشیم لرزید.
یه پیام برام اومده بود. وقتی صفحه گوشی رو باز کردم، دیدم پیام از پیدی نیمه.
پیام:
«خانم کیم ات، شما قبول شدید و وارد کمپانی ما شدید. ساعت شش عصر به کمپانی بیگهیت بیاید.»
وقتی پیام رو خوندم، برای چند لحظه فقط به صفحه گوشی خیره موندم. بعد چشمام از خوشحالی برق زد و یه لبخند بزرگ روی صورتم نشست.
ات: وایــــییی! آخ جون! 🤎
مامان ات: چی شده دختر؟
ات: اِم... هیچی مامان، قبول شدم!
[با لبخند و خوشحالی]
مامانم با شنیدن حرفم لبخند زد.
مامان ات: آفرین! تلاشهات نتیجه داد. حالا کی میری کمپانی؟
[با خوشحالی]
ات: امروز، ساعت شش عصر!
مامانم با خوشحالی نگام کرد و من هنوز باورم نمیشد که بالاخره قبول شده بودم. تمام تلاشها و تمرینهایی که کرده بودم، بالاخره نتیجه داده بود.
بعد از صبحونه، رفتم داخل اتاقم و روی تختم نشستم. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به اکسپلور گردی. هر چند دقیقه یکبار هم دوباره پیام پیدی نیم رو میخوندم، انگار میترسیدم پیام رو اشتباهی خونده باشم.
زمان همینطور هی میگذشت و من اصلاً متوجه گذشتنش نمیشدم.
تا اینکه گوشی ات زنگ خورد.
مایا بود؛ دوست صمیمی ات.
گوشی رو برداشتم.
مایا: سلام ات!
ات: سلام دختر! راستی مایا... من قبول شدم!
مایا: دخترهی ورپریده! الان به من میگیهااا؟!
[داد و عصبانیت ساختگی]
ات: نخور منو! خودم صبح فهمیدم!
[با خنده]
مایا: باشه بابا! مبارکه! حالا کی میری؟
ات: ساعت شش عصر میرم.
مایا: آها، خوبه. باشه، کاری نداری؟ برم، مامانم کارم داره.
ات: نه دختر، برو. منم دارم میرم حموم.
مایا: باشه، فعلاً!
ات: خدافظ!
بعد از خداحافظی، ات گوشی رو قطع کرد و گذاشتش کنار.
از جاش بلند شد و رفت سمت حموم. بعد از چند دقیقه از حموم بیرون اومد، لباسهاشو پوشید و خودش رو برای رفتن آماده کرد.
بالاخره وقتش رسیده بود.
ات با یه حس عجیب و پر از هیجان از خونه بیرون رفت و راهی کمپانی شد. تمام مسیر، توی ذهنش به این فکر میکرد که قراره چه اتفاقی بیفته و اعضای گروه چه شکلی هستن.
وقتی به کمپانی رسید، وارد ساختمان شد و به اتاقی که بهش گفته بودن رفت.
چند دقیقهای منتظر موند تا اینکه در اتاق باز شد و پیدی نیم وارد شد.
پیدی نیم: خانم کیم ات؟
ادامه د
ویو * ات
بیدار شدم و لباسمو عوض کردم و رفتم پایین. مامانم توی آشپزخونه بود و داشت صبحونه آماده میکرد.
مامان ات: ات، بیدار شدی دختر؟
ات: آره مامان.
مامان ات: بیا صبحونه بخور.
ات: باشه.
"رفتم نشستم سر میز و شروع کردم به خوردن صبحونه."
داشتم صبحونه میخوردم که گوشیم لرزید.
یه پیام برام اومده بود. وقتی صفحه گوشی رو باز کردم، دیدم پیام از پیدی نیمه.
پیام:
«خانم کیم ات، شما قبول شدید و وارد کمپانی ما شدید. ساعت شش عصر به کمپانی بیگهیت بیاید.»
وقتی پیام رو خوندم، برای چند لحظه فقط به صفحه گوشی خیره موندم. بعد چشمام از خوشحالی برق زد و یه لبخند بزرگ روی صورتم نشست.
ات: وایــــییی! آخ جون! 🤎
مامان ات: چی شده دختر؟
ات: اِم... هیچی مامان، قبول شدم!
[با لبخند و خوشحالی]
مامانم با شنیدن حرفم لبخند زد.
مامان ات: آفرین! تلاشهات نتیجه داد. حالا کی میری کمپانی؟
[با خوشحالی]
ات: امروز، ساعت شش عصر!
مامانم با خوشحالی نگام کرد و من هنوز باورم نمیشد که بالاخره قبول شده بودم. تمام تلاشها و تمرینهایی که کرده بودم، بالاخره نتیجه داده بود.
بعد از صبحونه، رفتم داخل اتاقم و روی تختم نشستم. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به اکسپلور گردی. هر چند دقیقه یکبار هم دوباره پیام پیدی نیم رو میخوندم، انگار میترسیدم پیام رو اشتباهی خونده باشم.
زمان همینطور هی میگذشت و من اصلاً متوجه گذشتنش نمیشدم.
تا اینکه گوشی ات زنگ خورد.
مایا بود؛ دوست صمیمی ات.
گوشی رو برداشتم.
مایا: سلام ات!
ات: سلام دختر! راستی مایا... من قبول شدم!
مایا: دخترهی ورپریده! الان به من میگیهااا؟!
[داد و عصبانیت ساختگی]
ات: نخور منو! خودم صبح فهمیدم!
[با خنده]
مایا: باشه بابا! مبارکه! حالا کی میری؟
ات: ساعت شش عصر میرم.
مایا: آها، خوبه. باشه، کاری نداری؟ برم، مامانم کارم داره.
ات: نه دختر، برو. منم دارم میرم حموم.
مایا: باشه، فعلاً!
ات: خدافظ!
بعد از خداحافظی، ات گوشی رو قطع کرد و گذاشتش کنار.
از جاش بلند شد و رفت سمت حموم. بعد از چند دقیقه از حموم بیرون اومد، لباسهاشو پوشید و خودش رو برای رفتن آماده کرد.
بالاخره وقتش رسیده بود.
ات با یه حس عجیب و پر از هیجان از خونه بیرون رفت و راهی کمپانی شد. تمام مسیر، توی ذهنش به این فکر میکرد که قراره چه اتفاقی بیفته و اعضای گروه چه شکلی هستن.
وقتی به کمپانی رسید، وارد ساختمان شد و به اتاقی که بهش گفته بودن رفت.
چند دقیقهای منتظر موند تا اینکه در اتاق باز شد و پیدی نیم وارد شد.
پیدی نیم: خانم کیم ات؟
ادامه د
- ۱۵۹
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط