همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 91.
"ویو پارک دوین"
به محض اینکه در اتاقم رو بستم...
بهش تکیه دادم.
تق.
نفسم لرزید.
آروم روی زمین سر خوردم و نشستم.
دستم بیاختیار روی لبهام رفت.
همون چند ثانیه...
مدام توی ذهنم تکرار میشد.
+«وای...»
+«من...»
+«واقعاً بوسیدمش؟»
صورتم دوباره داغ شد.
بالش کنار تختم رو برداشتم.
محکم روی صورتم گذاشتم.
+«آخخخ...»
+«پارک دوین، تو احمقی!»
چند بار پامو روی زمین کوبیدم.
+«قرار بود فقط دعوا کنیم!»
+«نه اینکه...»
بالش رو کنار زدم.
به سقف خیره شدم.
صدای قلبم هنوز آروم نشده بود.
با خودم زمزمه کردم:
+«اونم...»
+«عقب نکشید...»
همین فکر...
باعث شد دوباره گونههام سرخ بشه.
اما چند ثانیه بعد...
لبخندم محو شد.
تصویر دونگ وو اومد جلوی چشمم.
وقتی توی جلسه دستش رو روی بازوی جونگ کوک گذاشته بود...
وقتی از سفر حرف میزد...
وقتی با اون صمیمیت بهش «کوکی» میگفت.
آهی کشیدم.
+«اون سالهاست میشناسدش...»
+«من چی؟»
+«فقط چند ماهه همخونهشم...»
زانوهام رو بغل کردم.
سرم رو روی اونها گذاشتم.
برای اولین بار...
با خودم روبهرو شدم.
این ناراحتی...
از سفر نبود.
از دونگ وو هم نبود.
از این بود که...
میترسیدم.
میترسیدم جونگ کوک...
یه روز تصمیم بگیره کنار کسی باشه که از قبل توی زندگیش بوده.
و اون موقع...
من فقط همخونهای باشم...
که یه روز از خونه میره.
اشک آرومی از گوشهی چشمم پایین اومد.
+«من کی...»
+«اینقدر بهش وابسته شدم؟»
همون لحظه...
صدای قدمهاش از پشت در شنیده شد.
قلبم از جا کنده شد.
چند ثانیه...
فقط سکوت بود.
بعد صدای آروم جونگ کوک از پشت در اومد.
_«...دوین؟»
نفسم رو حبس کردم.
_«میدونم شاید الان نخوای باهام حرف بزنی.»
_«اجبارت نمیکنم.»
چشمامو بستم.
_«فقط...»
_«خواستم بگم...»
مکث کرد.
انگار خودش هم دنبال کلمه میگشت.
_«...متأسفم اگه باعث شدم معذب بشی.»
اشک روی گونهم سُر خورد.
لبم رو گاز گرفتم تا صدام درنیاد.
چند ثانیه بعد...
صدای قدمهاش دور شد.
و دوباره سکوت.
آروم سرم رو به در تکیه دادم.
با صدایی که فقط خودم میشنیدم، زمزمه کردم:
+«مشکل این نیست که معذب شدم، جونگ کوک...»
+«مشکل اینه که...»
پلکهام بسته شد.
لبخند تلخ و کوچیکی روی لبم نشست.
+«از اون بوسه...»
+«اصلاً بدم نیومد...»
و همین اعترافِ بیصدا...
بیشتر از هر چیز دیگری، دوین را میترساند.
پارت 91.
"ویو پارک دوین"
به محض اینکه در اتاقم رو بستم...
بهش تکیه دادم.
تق.
نفسم لرزید.
آروم روی زمین سر خوردم و نشستم.
دستم بیاختیار روی لبهام رفت.
همون چند ثانیه...
مدام توی ذهنم تکرار میشد.
+«وای...»
+«من...»
+«واقعاً بوسیدمش؟»
صورتم دوباره داغ شد.
بالش کنار تختم رو برداشتم.
محکم روی صورتم گذاشتم.
+«آخخخ...»
+«پارک دوین، تو احمقی!»
چند بار پامو روی زمین کوبیدم.
+«قرار بود فقط دعوا کنیم!»
+«نه اینکه...»
بالش رو کنار زدم.
به سقف خیره شدم.
صدای قلبم هنوز آروم نشده بود.
با خودم زمزمه کردم:
+«اونم...»
+«عقب نکشید...»
همین فکر...
باعث شد دوباره گونههام سرخ بشه.
اما چند ثانیه بعد...
لبخندم محو شد.
تصویر دونگ وو اومد جلوی چشمم.
وقتی توی جلسه دستش رو روی بازوی جونگ کوک گذاشته بود...
وقتی از سفر حرف میزد...
وقتی با اون صمیمیت بهش «کوکی» میگفت.
آهی کشیدم.
+«اون سالهاست میشناسدش...»
+«من چی؟»
+«فقط چند ماهه همخونهشم...»
زانوهام رو بغل کردم.
سرم رو روی اونها گذاشتم.
برای اولین بار...
با خودم روبهرو شدم.
این ناراحتی...
از سفر نبود.
از دونگ وو هم نبود.
از این بود که...
میترسیدم.
میترسیدم جونگ کوک...
یه روز تصمیم بگیره کنار کسی باشه که از قبل توی زندگیش بوده.
و اون موقع...
من فقط همخونهای باشم...
که یه روز از خونه میره.
اشک آرومی از گوشهی چشمم پایین اومد.
+«من کی...»
+«اینقدر بهش وابسته شدم؟»
همون لحظه...
صدای قدمهاش از پشت در شنیده شد.
قلبم از جا کنده شد.
چند ثانیه...
فقط سکوت بود.
بعد صدای آروم جونگ کوک از پشت در اومد.
_«...دوین؟»
نفسم رو حبس کردم.
_«میدونم شاید الان نخوای باهام حرف بزنی.»
_«اجبارت نمیکنم.»
چشمامو بستم.
_«فقط...»
_«خواستم بگم...»
مکث کرد.
انگار خودش هم دنبال کلمه میگشت.
_«...متأسفم اگه باعث شدم معذب بشی.»
اشک روی گونهم سُر خورد.
لبم رو گاز گرفتم تا صدام درنیاد.
چند ثانیه بعد...
صدای قدمهاش دور شد.
و دوباره سکوت.
آروم سرم رو به در تکیه دادم.
با صدایی که فقط خودم میشنیدم، زمزمه کردم:
+«مشکل این نیست که معذب شدم، جونگ کوک...»
+«مشکل اینه که...»
پلکهام بسته شد.
لبخند تلخ و کوچیکی روی لبم نشست.
+«از اون بوسه...»
+«اصلاً بدم نیومد...»
و همین اعترافِ بیصدا...
بیشتر از هر چیز دیگری، دوین را میترساند.
- ۲.۶k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط