پارت

پارت ۳۲


اوبیتو ان شب اصلا نتوانست بخوابد. کلمات اخر کاکاشی این اجازه را نمیدادند. حس میکرد کاکاشی را درک میکند، غم از دست دادن فرد عزیز زندگی واقعا نفس گیر بود. حالا اولین وجه مشترکشان پدیدار شده بود: یتیم بودن.
صبح وقتی داشت لباس مشکی برای خاکسپاری میپوشید، هنوز هم نمیتوانست از فکر کاکاشی برود بیرون، غم کاکاشی مثل جادویی نامرئی روی قلب او هم اثر گذاشته بود. قبل از اینکه از خانه خارج شود یک دور موهایش را شانه زد.

در مراسم خاکسپاری، جو بیشتر از همیشه سنگین بود. وقتی ساکومو سان را داخل تابوتش گذاشتند، اوبیتو دست گل خودش را روی ان قرار داد. جو سنگین باعث شده بود اوبیتو هم مدام خاطرات تنهایی اش را به یاد بیاورد. با اینکه کاکاشی فقط چند قدم انطرف تر ایستاده بود، ولی اصلا با اوبیتو حرف نمیزد. خیلی رفته بود توی خودش و اوبیتو نشنید که او از اول مراسم تا پایان ان حتی یک کلمه حرف بزند. او سعی کرد به کاکاشی فشار نیاورد، به هر حال او باید با مرگ پدرش کنار میآمد.

ولی بعد از مراسم؟ اوبیتو نتوانست تحمل کند. غروب خورشید حسابی دلگیر کننده بود و حس همیشگی را نداشت. نور نارنجی ان موهای نقره ای کاکاشی را که روی نیمکت بالای تپه نشسته بود، روشن میکرد.
"کاکاشی؟ ام...سلام. چطوری؟"
اوبیتو گفت کمی دورتر از نیمکت ایستاد. بعد از چند لحظه کاکاشی جواب داد:"بنظرت چطورم؟" هنوز هم اوبیتو را نگاه نمیکرد. اوبیتو حس کرد زبانش گرفته.
O:"-منظورم این بود که"
K:"بسه، نمیخوام بشنومش."
اوبیتو کمی شوکه شد، کاکاشی تا حالا اینجوری با او حرف نزده بود. اب دهانش را قورت داد:"فقط میخواستم مطمئن شم احساس...تنهایی نمیکنی."
بعد کاکاشی بلند شد. قدم اول را که برداشت قلب اوبیتو لرزید. بعد دومی و سومی. بعد ناگهان...
یک سیلی محکم زد به صورت اوبیتو.
K:" چرا انقدر دور و ور منی، ها؟ همش بخاطر توعه. اگه حواسم پرت نمیشد، اگه با تو نمیومدم جنگل...میتونستم با بابام برم ماموریت و اونوقت اون نمیمرد."
کاکاشی داد زد، برای اولین بار.
و همین کافی بود تا اوبیتو سنگینی شدیدی را توی قلبش حس کند، گونه اش سرخ شده بود و کمی میسوخت.
O:"من..."
K:"چیه؟ چرا انقدر دور و ورمی؟"
بعد اوبیتو سرش را پایین انداخت، نتوانست اینبار مثل همیشه بحث کند. زبانش گرفته بود. گونه هایش سرخ شدند:"چون...من تو رو دوست دارم."
چشم های کاکاشی گشاد شد، باورش نمیشد که این را شنیده...ان هم از زبان اوبیتو. بعد قلب خودش کم شروع کرد به تپیدن، چون میدانست که خودش هم حس متقابل را دارد. میدانست که دلش را باخته، درگیر احمق رو به رویش شده و او را کنار خودش میخواهد. ولی بخشی از قلبش، ان بخش تاریک و ناراحت از مرگ پدرش، قبول نکرد.
K:"خیلی چندشی، میدونستی؟"
و اوبیتو را رد کرد، با اینکه برای خودش هم درد داشت. به شدت درد داشت وقتی ان چند قطره اشک را توی چشم های اوبیتو دید. و بدترین قسمتش اینجا بود که اوبیتو داد نزد، شکایتی نکرد، فقط یک لبخند اخر به کاکاشی زد.
O:"باشه، عیبی نداره. تنهات میذارم."
بعد از چند لحظه کاکاشی ناگهان متوجه شد که بدترین اشتباه عمرش را مرتکب شده:"نه صبر کن اوبیتو. منظورم اون نبود."
او داد زد، ولی دیر شده بود، چون اوبیتویی نبود که صدایش را بشنود.
دیدگاه ها (۶)

اوضاع سگی داره میشه میدونم، ولی نگران نباشید دوستان حواسوم ه...

پارت ۳۳ان شب وقتی کاکاشی برگشت خانه، هیچی حس خوبی نمیداد. خا...

پارت ۳۲ (دارم از عذاب وجدان میمیرم🫠)●کاکاشی فقط دوید سمت دهک...

پارت ۳۱عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از...

پارت ۳۷K:"یااااا ابلفضل. اصن تا حالا مرتب کردی اینجارو؟!"کاک...

پارت ۲۲اوبیتو روی صندلی توی حیاط بیمارستان نشسته بود، به سوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط