𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁸
جیهوپ رو به ا/ت گفت:
جیهوپ:ولی مطمئنی آمادگیش رو داری؟ ممکنه حرفایی بزنن که شنیدنشون راحت نباشه.
ا/ت نفس عمیقی کشید و گفت:
ا/ت:مطمئن نیستم. خیلی هم میترسم. ولی بیشتر از اون میترسم که دوباره همهچی بدون حضور من اتفاق بیفته.
جین لبخند کوتاهی زد.
جین:همین جواب کافیه.
تهیونگ دوباره کنار ا/ت نشست و آروم گفت:
تهیونگ:ببخشید.
ا/ت بهش نگاه کرد.
تهیونگ:واقعاً قصدم این نبود که برات تصمیم بگیرم. فقط وقتی فکر میکنم ممکنه کسی بهت آسیب بزنه… نمیتونم درست فکر کنم.
ا/ت:میدونم. ولی من نمیخوام پشت سرت باشم، تهیونگ.
تهیونگ دوباره دستش رو گرفت.
تهیونگ:کنارم؟
ا/ت انگشتهاش رو لای انگشتهای اون برد و گفت:
ا/ت:کنار هم.
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک:حالا این شد یه حرف درست.
یونگی بهش نگاه کرد و گفت:
یونگی:پنج دقیقه پیش خودت داشتی گریه میکردی.
جونگکوک فوری گفت:
جونگکوک:من گریه نمیکردم!
جین خندید.
جین:آره، معلومه. فقط هر دو تا چشمت همزمان عرق کرده بودن.
جیهوپ زد زیر خنده و حتی ا/ت هم نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
جونگکوک با قیافهی ناراضی گفت:
جونگکوک:خیلی خب، اصلاً چرا بحث من شد؟
نامجون درحالیکه لبخند میزد، دوباره همه رو به بحث اصلی برگردوند.
نامجون:خب، پس تصمیم گرفته شد. فردا همه با هم میریم کمپانی.
یونگی پرسید:
یونگی:همهمون؟
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁸
جیهوپ رو به ا/ت گفت:
جیهوپ:ولی مطمئنی آمادگیش رو داری؟ ممکنه حرفایی بزنن که شنیدنشون راحت نباشه.
ا/ت نفس عمیقی کشید و گفت:
ا/ت:مطمئن نیستم. خیلی هم میترسم. ولی بیشتر از اون میترسم که دوباره همهچی بدون حضور من اتفاق بیفته.
جین لبخند کوتاهی زد.
جین:همین جواب کافیه.
تهیونگ دوباره کنار ا/ت نشست و آروم گفت:
تهیونگ:ببخشید.
ا/ت بهش نگاه کرد.
تهیونگ:واقعاً قصدم این نبود که برات تصمیم بگیرم. فقط وقتی فکر میکنم ممکنه کسی بهت آسیب بزنه… نمیتونم درست فکر کنم.
ا/ت:میدونم. ولی من نمیخوام پشت سرت باشم، تهیونگ.
تهیونگ دوباره دستش رو گرفت.
تهیونگ:کنارم؟
ا/ت انگشتهاش رو لای انگشتهای اون برد و گفت:
ا/ت:کنار هم.
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک:حالا این شد یه حرف درست.
یونگی بهش نگاه کرد و گفت:
یونگی:پنج دقیقه پیش خودت داشتی گریه میکردی.
جونگکوک فوری گفت:
جونگکوک:من گریه نمیکردم!
جین خندید.
جین:آره، معلومه. فقط هر دو تا چشمت همزمان عرق کرده بودن.
جیهوپ زد زیر خنده و حتی ا/ت هم نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
جونگکوک با قیافهی ناراضی گفت:
جونگکوک:خیلی خب، اصلاً چرا بحث من شد؟
نامجون درحالیکه لبخند میزد، دوباره همه رو به بحث اصلی برگردوند.
نامجون:خب، پس تصمیم گرفته شد. فردا همه با هم میریم کمپانی.
یونگی پرسید:
یونگی:همهمون؟
...
- ۱۹۲
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط