professor Riddle.p56
از پاهاش بلند شدم و رفتم روی تخت نشستم. من با این هیولا هیچ جایی نمیرم. مرتیکه حتی نمیدونه چطوری باید با یه خانم رفتار کنه.
-ذوق دلفی رو کور نکن،آلساندرا. یه ماهه از عمارت بیرون نرفته. اگه نری،اونم جایی نمیره.
جدی جدی داره از دخترش سواستفاده میکنه؟!۹۹ درصد اوقات میخوام بکشمش. اون یه درصد هم وقتیهاییه که دلفی پیشمونه. نمیخوام وقتی اینقدر تامو دوست داره،تام بمیره. به حد کافی مادرش اذیتش کرده.
بلند شدم و رفتم سمت کمد همه لباسایی که تو عمارت نات داشتم رو هم اینجا آورده بودم. البته با نامه از مامان خواسته بودم،برام بفرسته. از اون بار اول به بعد فقط یه بار تئو با متیو اومده بود اینجا و اون حتی بیشتر از من عصبی بود،ولی کاری از دستش برنمیومد. بیخیال. باید لباس عوض کنم. پاییزه و هر لحظه ممکنه بارون بیاد پس یکم لباسام گرمتر باشن تا سردم نشه. پیراهن پشمی بنفش یاسی رو برداشتم و رفتم سرویس. با لباسای راحتیم عوضش کردم و موهامو شونه کردم و بالای سرم یه گوجهای مرتب درست کردم. راجب آرایش دو دل بودم. ول کن نمیخوام فک کنه واسه بیرون رفتن باهاش خیلی مشتاقم. از سرویس بیرون اومد و یه جلیقه کرمی از روی لباسم پوشیدم و رفتم سمت قفسه کفشهام. چکمههای کرمی رو انتخاب کردم که زیاد هم بلند نبودن و خیلی هم دوسشون داشتم. نشستم رو تخت و کفشها رو پوشیدم که در باز شد و دلفی اومد تو. با ذوق چرخی زد:من آمادهم!
پیراهن دامن و پیراهن زرد لیمویی پوشیده بود و موهاشو شونه کرده بود یه پاپیون همرنگ لباسش بین موهاش بود. لبخندی بهش زدم و بلند شدم. قبل از اینکه از سلیقهش تعریف کنم،پدر منفورش به حرف اومد.
-دلفی،برو یه کت هم بردار که سرما نخوری. پایین پلهها منتظرمون باش.
-بابایی آخه-
با دیدن نگاه تام لب پایینشو گاز گرفت و از اتاق خارج شد. کنترلگر مریض سادیست. نمیتونست مهربونتر باشه و یکم ازش تعریف کنه که خوشگل شده؟!دیوونه مریض.
-عزیزم. داری بلند فک میکنی.
لعنتی باید رو این سوتی دادن کار کنم وقتی عصبی نیشم نمیفهمم دارم چیکار میکنم. اصلا بشنوه. خوبه که شنیده. نگاهش هم نکردم و رفتم سمت در که دستشو پیچید دور کمرم و از پشت چسبید بهم. چونهشو روی شونهم گذاشت و کنار گوشم پچ زد:تا کی میخوای نادیدهم بگیری؟جفتمونم خوب میدونیم که نادیده گرفتن من برات سخته. هر چقدر هم تظاهر کنی و سعی کنی خودتو متقاعد کنی که از من بدت میاد، شکست میخوری. ناخودآگاه خیرهم میشی،عزیزم. نمیتونی کنترلش کنی و فقط کلافهتر میشی.
دستمو روی دستش گذاشتم و سعی کردم بازش کنم. باز داره افکارمو دستکاری میکنه. اصلا هم نادیده گرفتنش عذاب نیست.
-باشه. میخوام ببینم تا کی این بازی رو ادامه میدی،خانم ریدل.
اخم کردم و دستشو کنار زدم و به سمت در رفتم، البته خودش اجازه داد وگرنه محاله زور من به اون دیوونه برسه. از پلهها رفتم پایین. آروم و با دقت تا نیفتم و بهونه دستش ندم که لمسم کنه. دلفی هنوز نیومده بود. به دیوار تکیه دادم و دستامو جلوی سینهم بهم گره زدم.
-آل!
با شنیدن صدای دلفی سرمو بالا آوردم که متوجه شدم یه بارونی کرمی روی لباسش پوشیده و تو بغل تامه. تام از ملهها پایین اومد و دستمو گرفت. لعنتی. نمیخوام! ولی دستمو جوری محکم گرفته بود که نمیتونستم دستمو جدا کنم. به سمت شومینهای که تو یکی از اتاقهای همکف عمارت بود رفتیم. اول من به کوچه دیاگون تلپورت شدم و بعد خودش و دلفی. دلفی با کنجکاوی اطرافو نگاه میکرد و چشماش میدرخشید. با دیدن لبخندش همیشه ناخودآگاه لبخند میزنم. با کشیده شدنم نزدیک تام اخم کردم.
-حواست به زیر پات باشه،آلساندرا.
متوجه شدم نزدیک بود بیفتم تو چاله و با وجود پاشنه کم کفشهام پام قطعا پیچ میخورد. دستش دور کمرم موند. نمیفهمم این اصرارش روی لمس کردنم واقعا چیه. میدونم حس مالکیت داره، تنها دلیل اینکه از بابام خواست در واقع بابامو مجبور کرد باهاش ازدواج کنم همین حس مالکیتشه.
-بابایی!اون لباس صورتی رو ببین!باهاش شبیه پرنسسها میشم!
رد انگشت کوچولوی دلفی رو دنبال کردم و به یه بوتیک کوچیک رسیدم. لباساش واقعا خوشگل بود!به سمت اون مغازه رفتیم و تام درو باز کرد و اشاره کرد وارد بشم و بعد از من خودش وارد شد. به دلفی کمک کردم اون لباسو بپوشه. معلوم بود خیلی ازش خوشش اومده.
-میخوام به بابایی هم نشونش بدم!
-ذوق دلفی رو کور نکن،آلساندرا. یه ماهه از عمارت بیرون نرفته. اگه نری،اونم جایی نمیره.
جدی جدی داره از دخترش سواستفاده میکنه؟!۹۹ درصد اوقات میخوام بکشمش. اون یه درصد هم وقتیهاییه که دلفی پیشمونه. نمیخوام وقتی اینقدر تامو دوست داره،تام بمیره. به حد کافی مادرش اذیتش کرده.
بلند شدم و رفتم سمت کمد همه لباسایی که تو عمارت نات داشتم رو هم اینجا آورده بودم. البته با نامه از مامان خواسته بودم،برام بفرسته. از اون بار اول به بعد فقط یه بار تئو با متیو اومده بود اینجا و اون حتی بیشتر از من عصبی بود،ولی کاری از دستش برنمیومد. بیخیال. باید لباس عوض کنم. پاییزه و هر لحظه ممکنه بارون بیاد پس یکم لباسام گرمتر باشن تا سردم نشه. پیراهن پشمی بنفش یاسی رو برداشتم و رفتم سرویس. با لباسای راحتیم عوضش کردم و موهامو شونه کردم و بالای سرم یه گوجهای مرتب درست کردم. راجب آرایش دو دل بودم. ول کن نمیخوام فک کنه واسه بیرون رفتن باهاش خیلی مشتاقم. از سرویس بیرون اومد و یه جلیقه کرمی از روی لباسم پوشیدم و رفتم سمت قفسه کفشهام. چکمههای کرمی رو انتخاب کردم که زیاد هم بلند نبودن و خیلی هم دوسشون داشتم. نشستم رو تخت و کفشها رو پوشیدم که در باز شد و دلفی اومد تو. با ذوق چرخی زد:من آمادهم!
پیراهن دامن و پیراهن زرد لیمویی پوشیده بود و موهاشو شونه کرده بود یه پاپیون همرنگ لباسش بین موهاش بود. لبخندی بهش زدم و بلند شدم. قبل از اینکه از سلیقهش تعریف کنم،پدر منفورش به حرف اومد.
-دلفی،برو یه کت هم بردار که سرما نخوری. پایین پلهها منتظرمون باش.
-بابایی آخه-
با دیدن نگاه تام لب پایینشو گاز گرفت و از اتاق خارج شد. کنترلگر مریض سادیست. نمیتونست مهربونتر باشه و یکم ازش تعریف کنه که خوشگل شده؟!دیوونه مریض.
-عزیزم. داری بلند فک میکنی.
لعنتی باید رو این سوتی دادن کار کنم وقتی عصبی نیشم نمیفهمم دارم چیکار میکنم. اصلا بشنوه. خوبه که شنیده. نگاهش هم نکردم و رفتم سمت در که دستشو پیچید دور کمرم و از پشت چسبید بهم. چونهشو روی شونهم گذاشت و کنار گوشم پچ زد:تا کی میخوای نادیدهم بگیری؟جفتمونم خوب میدونیم که نادیده گرفتن من برات سخته. هر چقدر هم تظاهر کنی و سعی کنی خودتو متقاعد کنی که از من بدت میاد، شکست میخوری. ناخودآگاه خیرهم میشی،عزیزم. نمیتونی کنترلش کنی و فقط کلافهتر میشی.
دستمو روی دستش گذاشتم و سعی کردم بازش کنم. باز داره افکارمو دستکاری میکنه. اصلا هم نادیده گرفتنش عذاب نیست.
-باشه. میخوام ببینم تا کی این بازی رو ادامه میدی،خانم ریدل.
اخم کردم و دستشو کنار زدم و به سمت در رفتم، البته خودش اجازه داد وگرنه محاله زور من به اون دیوونه برسه. از پلهها رفتم پایین. آروم و با دقت تا نیفتم و بهونه دستش ندم که لمسم کنه. دلفی هنوز نیومده بود. به دیوار تکیه دادم و دستامو جلوی سینهم بهم گره زدم.
-آل!
با شنیدن صدای دلفی سرمو بالا آوردم که متوجه شدم یه بارونی کرمی روی لباسش پوشیده و تو بغل تامه. تام از ملهها پایین اومد و دستمو گرفت. لعنتی. نمیخوام! ولی دستمو جوری محکم گرفته بود که نمیتونستم دستمو جدا کنم. به سمت شومینهای که تو یکی از اتاقهای همکف عمارت بود رفتیم. اول من به کوچه دیاگون تلپورت شدم و بعد خودش و دلفی. دلفی با کنجکاوی اطرافو نگاه میکرد و چشماش میدرخشید. با دیدن لبخندش همیشه ناخودآگاه لبخند میزنم. با کشیده شدنم نزدیک تام اخم کردم.
-حواست به زیر پات باشه،آلساندرا.
متوجه شدم نزدیک بود بیفتم تو چاله و با وجود پاشنه کم کفشهام پام قطعا پیچ میخورد. دستش دور کمرم موند. نمیفهمم این اصرارش روی لمس کردنم واقعا چیه. میدونم حس مالکیت داره، تنها دلیل اینکه از بابام خواست در واقع بابامو مجبور کرد باهاش ازدواج کنم همین حس مالکیتشه.
-بابایی!اون لباس صورتی رو ببین!باهاش شبیه پرنسسها میشم!
رد انگشت کوچولوی دلفی رو دنبال کردم و به یه بوتیک کوچیک رسیدم. لباساش واقعا خوشگل بود!به سمت اون مغازه رفتیم و تام درو باز کرد و اشاره کرد وارد بشم و بعد از من خودش وارد شد. به دلفی کمک کردم اون لباسو بپوشه. معلوم بود خیلی ازش خوشش اومده.
-میخوام به بابایی هم نشونش بدم!
- ۴.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط