پارت18 وقتی (میدزدتت و...)
پارت18 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین
دستت میره کامل پشت سرش، انگشتات تو موهاش فرو میره. نرم نیستن… اما بین انگشتات جا میگیرن. نفسش همون لحظه یه ذره عمیقتر میشه.
لبخندت رو که میبینه، قبل از اینکه خودش حرکتی کنه، تو شروع میکنی.
ریز. طولانی. بیعجله.
اولش یه ثانیه خشکش میزنه. انگار انتظار نداشت این بار تو پیشقدم شی.
پشت در یکی زیر لب: «اون شروع کرد…»
اون یکی آروم: «ارباب دیگه کنترل نداره…»
هیونجین این بار جواب میده. آهسته، ولی عمیقتر. دستاش که تا الان کنترلشده بود، سفتتر دور کمرت حلقه میشه. نه برای زور… برای نزدیکتر کردن.
وقتی لبهات از لباش جدا میشه و میری سمت گردنش، حس میکنی گلویش یه لحظه بالا و پایین میره.
یه صدای کوتاه، خفه، از ته سینهش درمیاد. نه کامل… فقط یه واکنش ناخواسته.
دستش میاد پشت سرت، انگشتاش بین موهات قفل میشه. این بار اون نزدیکترت میکنه.
«داری عمداً این کارو میکنی…»
تو با ی صدای داغ و عمیق درحالی که لبات به گردنش چسبیده بود گفتی: آره.... عمدا... میخام ببرمت به اوج..
صداش گرفتهتر از قبل شده بود و هی ن.. ال. ه میکرد ریز.
وقتی لبهات روی گردنش حرکت میکنه، بازوهاش سفت میشه. دیوار پشتت دیگه حس نمیشه. فقط گرمای بدنش.
پشت در سکوت مطلقه.
هیونجین خیلی آروم زیر لب میگه:
«اگه ادامه بدی…»
مکث.
نفسش سنگینتر شده.
«…دیگه من اون رئیس آرومی که قول داده بود دست نزنه نمیمونم.»
پوزخند ریزی زدم و از عمد ی رد گذاشتی رو گردنش.
ولی با این حال… نه پرتت میکنه عقب. نه فاصله میگیره.
برعکس.
یه دستش آروم میاد بالا، انگشتاش زیر چونت میره، سرتو بالا میاره که دوباره برگردی سمت لباش.
چشماش دیگه اون سردی اول رو نداره.
این بار، تو نگاه بزرگترین مافیای آسیا… چیزی شبیه تسلیم دیده میشه.
نه به زور.
به تو.
#هیونجین
دستت میره کامل پشت سرش، انگشتات تو موهاش فرو میره. نرم نیستن… اما بین انگشتات جا میگیرن. نفسش همون لحظه یه ذره عمیقتر میشه.
لبخندت رو که میبینه، قبل از اینکه خودش حرکتی کنه، تو شروع میکنی.
ریز. طولانی. بیعجله.
اولش یه ثانیه خشکش میزنه. انگار انتظار نداشت این بار تو پیشقدم شی.
پشت در یکی زیر لب: «اون شروع کرد…»
اون یکی آروم: «ارباب دیگه کنترل نداره…»
هیونجین این بار جواب میده. آهسته، ولی عمیقتر. دستاش که تا الان کنترلشده بود، سفتتر دور کمرت حلقه میشه. نه برای زور… برای نزدیکتر کردن.
وقتی لبهات از لباش جدا میشه و میری سمت گردنش، حس میکنی گلویش یه لحظه بالا و پایین میره.
یه صدای کوتاه، خفه، از ته سینهش درمیاد. نه کامل… فقط یه واکنش ناخواسته.
دستش میاد پشت سرت، انگشتاش بین موهات قفل میشه. این بار اون نزدیکترت میکنه.
«داری عمداً این کارو میکنی…»
تو با ی صدای داغ و عمیق درحالی که لبات به گردنش چسبیده بود گفتی: آره.... عمدا... میخام ببرمت به اوج..
صداش گرفتهتر از قبل شده بود و هی ن.. ال. ه میکرد ریز.
وقتی لبهات روی گردنش حرکت میکنه، بازوهاش سفت میشه. دیوار پشتت دیگه حس نمیشه. فقط گرمای بدنش.
پشت در سکوت مطلقه.
هیونجین خیلی آروم زیر لب میگه:
«اگه ادامه بدی…»
مکث.
نفسش سنگینتر شده.
«…دیگه من اون رئیس آرومی که قول داده بود دست نزنه نمیمونم.»
پوزخند ریزی زدم و از عمد ی رد گذاشتی رو گردنش.
ولی با این حال… نه پرتت میکنه عقب. نه فاصله میگیره.
برعکس.
یه دستش آروم میاد بالا، انگشتاش زیر چونت میره، سرتو بالا میاره که دوباره برگردی سمت لباش.
چشماش دیگه اون سردی اول رو نداره.
این بار، تو نگاه بزرگترین مافیای آسیا… چیزی شبیه تسلیم دیده میشه.
نه به زور.
به تو.
- ۵۴۴
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط