بگو ای یار از وقتی که من رفتم تو سرحالی؟

بگو ای یار از وقتی که من رفتم تو سرحالی؟
دراین خانه که تنهایی به حالِ خود تو میبالی؟

بگو ای عشق پیدا شد نگاهی را که می گفتی؟
همان یاری که از عشقش تو را میداد یک بالی

بگو ای دوست تابستان شده دستِ زمستانت؟
همان دستی که با من بود از بودن، دلش خالی

بگو ای جان چه چیزی را نگاهت دید در فنجان؟
که بعداز آن جدا از هم خبر میداد هر فالی

تو که رفتی خبر از مرگ می خواند دلم هر دم
ولی عقلم برایت شاد می خواند که خوشحالی

اگر جانم پشیمانی سراغت آمدش گاهی
بگو بر او که آن دلدار مُرده است ده سالی
دیدگاه ها (۱)

با تو دیشب شور و حالی داشتمعشق را ، از دل ، خیالی داشتمتو ره...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣتو تکان نخوردی. لب‌ه...

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❼‏«فهمیدم دوستت دارم. همان شبی که با یک حرف ساده...

پارت:²صبح، با صدای باز شدن پرده‌ها آغاز نشد؛ با صدای باران آ...

پارت هفتمشینیچیرو سر سفره شما نشسته بود و سرشو آورد بالا و ب...

#قهوه...👌❤🍀

شبیه جرعه‌ای از قهوه‌ی یخ‌کرده می‌مانیکه بعد از سال‌ها ماسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط