باران را به خانه دعوت کردم

باران را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند و رفت
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود

آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند و رفت
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود

درخت را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود

تـــو را به خانه دعوت کردم
تو ، زیباترین دختر جهان
آمدی و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی
و برای من
شعری زیبا جا گذاشتی
و من کامل شدم
دیدگاه ها (۱)

سایه ی دلبستگی ام روی توزخمی ام از تیزی ابروی تومستم و دیوان...

‌عاشقم من عطش جان تو را میخواهمبوسه از آن لب و دندان تو را م...

ﺷﻌﺮﯼ ﮐﻪ ﺟﻮﺷﯿﺪ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺎﻝﺗﻮﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﻟﯽ ﺗﺒﺪﺍﺭ ...

کاﺵ ﺩﺭ ﺗﻨﺪﯾﺲ ﺁﺩﻡ ﺩﻝ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﻣﻨﺰﻝ ﻧﺒﻮﺩﮐﺎﺵ...

مردی که در کنارم بود

وقتی سرما خورده بود و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط