Otagh baghli
Otagh baghli
Part 29
همین جور داشتم بهش بد و بیراه میگفتم که یهو هیچی 😂💔
از جلوی در اتاقش آروم به سمت پایین راه افتادم ..
وقتی هم که رسیدم بوی خوب نان تست برشته شده و قهوه و کلی مخلفات دیگه به بینیم خورد ...
مامان با پیشبند صورتی رنگش پشت داشت میز صبحانه رو میچید و اون پسرش هم نبود اوفففف خداروشکر اصن
مامان چشمش به من افتاد و با لبخند گفت :...
لونا : به به خانوم خوابالوی ما بالاخره قدم رنجه فرموندن و از خواب نازشون بیدار شدن (لبخند ملیح )
ا/ت : صبحت بخیر مامان جونم (لبخند )
لونا : صبح تو ام بخیر قشنگم 💞
آخخخخ من دیوونه ی این زنم ، اگه نبود من قطعا سکته و مرگ رو رد کرده بودم ، هوففف خداروشکر که هست
شروع کردم به خوردن صبحانه که یهو دیدم فردی سیاه پوش داره از پله ها میاد پایین ...
اههحححح این مرتیکه لبخند زدن بلد نیست نه ؟؟
البته که فقط موقع هایی که با مادر بود لبخند میزد و میخندید و بقیه ی روز همش اخم بود مخصوصا موقع هایی که با من بود و البته خودمم دسته کمی ازش نداشتم ...
استایل سیاه زده بود و سرتاپا مشکی پوشیده بود ...
کت و شلوار مشکی ، پیراهن مشکی و جوراب های مشکی که شرط میبندم قراره با کفش های سیاهش بپوشه
اصن از استایلش خوشم نمیاد ، در واقع بگم از خودشم خوشمم نمیاد ...
نه صبر کن ....
ازش بدم نمیاد ...
اصلا بدم نمیاد ....
بلکه ازش متنفرم ....
( زهرا این جمله بنظرت خیلی آشنا نیست ؟😂💔)
آروم صبح بخیری زمزمه کرد و اومد پشت میز صبحانه نشست ، البته که یکم با هم فاصله داشتیم ...
میخواستم اولین لقمه رو بزارم توی دهنم که یهو .....
به همین یک پارت اکتفا کنید تا چند ساعت دیگه دو پارت بعد رو هم میزارم 💞
شرط : ۱۱۵ لایک و ۳۰ بازنشر
Part 29
همین جور داشتم بهش بد و بیراه میگفتم که یهو هیچی 😂💔
از جلوی در اتاقش آروم به سمت پایین راه افتادم ..
وقتی هم که رسیدم بوی خوب نان تست برشته شده و قهوه و کلی مخلفات دیگه به بینیم خورد ...
مامان با پیشبند صورتی رنگش پشت داشت میز صبحانه رو میچید و اون پسرش هم نبود اوفففف خداروشکر اصن
مامان چشمش به من افتاد و با لبخند گفت :...
لونا : به به خانوم خوابالوی ما بالاخره قدم رنجه فرموندن و از خواب نازشون بیدار شدن (لبخند ملیح )
ا/ت : صبحت بخیر مامان جونم (لبخند )
لونا : صبح تو ام بخیر قشنگم 💞
آخخخخ من دیوونه ی این زنم ، اگه نبود من قطعا سکته و مرگ رو رد کرده بودم ، هوففف خداروشکر که هست
شروع کردم به خوردن صبحانه که یهو دیدم فردی سیاه پوش داره از پله ها میاد پایین ...
اههحححح این مرتیکه لبخند زدن بلد نیست نه ؟؟
البته که فقط موقع هایی که با مادر بود لبخند میزد و میخندید و بقیه ی روز همش اخم بود مخصوصا موقع هایی که با من بود و البته خودمم دسته کمی ازش نداشتم ...
استایل سیاه زده بود و سرتاپا مشکی پوشیده بود ...
کت و شلوار مشکی ، پیراهن مشکی و جوراب های مشکی که شرط میبندم قراره با کفش های سیاهش بپوشه
اصن از استایلش خوشم نمیاد ، در واقع بگم از خودشم خوشمم نمیاد ...
نه صبر کن ....
ازش بدم نمیاد ...
اصلا بدم نمیاد ....
بلکه ازش متنفرم ....
( زهرا این جمله بنظرت خیلی آشنا نیست ؟😂💔)
آروم صبح بخیری زمزمه کرد و اومد پشت میز صبحانه نشست ، البته که یکم با هم فاصله داشتیم ...
میخواستم اولین لقمه رو بزارم توی دهنم که یهو .....
به همین یک پارت اکتفا کنید تا چند ساعت دیگه دو پارت بعد رو هم میزارم 💞
شرط : ۱۱۵ لایک و ۳۰ بازنشر
- ۴۰۵
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط