رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_2
فصل اول | خانهی قدیمی
هان آرام گفت:
— ...اون چی بود؟
چان سرش را بالا گرفت.
— احتمالاً چیزی افتاده.
لینو گفت:
— کسی اون بالا نرفته؟
آی.ان گفت:
— نه.
سکوت.
چانگبین به پلهها نگاه کرد.
— خب، کی میره چک کنه؟
هیچکس جواب نداد.
هان گفت:
— قرعهکشی کنیم.
سونگمین بیدرنگ جواب داد:
— خودت برو.
— من پیشنهاد قرعهکشی دادم!
— چون میدونستی تورو میفرستیم
چان چراغ قوهی تلفن همراهش را روشن کرد.
— من میرم.
هیونجین هم گفت:
— منم میام.
اما قبل از اینکه حرکت کنند، فلیکس ناگهان گفت:
— صبر کن.
همه به او نگاه کردند.
فلیکس به بالای پلهها خیره شده بود.
چیزی آنجا بود.
نه آدم.
نه سایه.
فقط درِ یکی از اتاقها که...
به آرامی باز و بسته میشد.
با حرکت باد.
فلیکس پلک زد.
در دوباره تکان خورد.
این بار آرامتر.
هیونجین متوجه نگاه او شد.
— چی دیدی؟
فلیکس لبخند کوچکی زد.
— هیچی.
و خودش به طرف پلهها رفت.
هیونجین فوراً دنبالش راه افتاد.
پانزده دقیقه بعد مشخص شد صدای طبقهی بالا فقط یک جعبهی قدیمی بوده که از روی قفسه افتاده.
هان با افتخار گفت:
— دیدید؟ گفتم چیزی نیست.
لینو گفت:
— پنج دقیقه پیش داشتی میگفتی روح دیدهای.
— اون قبل از تحقیقات رسمی بود.
چان از داخل جعبه چند وسیلهی قدیمی بیرون آورد.
عکس.
دفتر.
چند برگه.
و یک قاب چوبی.
فلیکس یکی از عکسها را برداشت.
عکس قدیمی خودشان بود.
سالها قبل.
هشت نفر کنار هم ایستاده بودند.
اما نگاه فلیکس روی گوشهی عکس ثابت ماند.
در انتهای راهرو، پشت سرشان، دری دیده میشد.
دری که هیچکس آن را به خاطر نمیآورد.
— هیونجین...
هیونجین نزدیک شد.
— چی؟
فلیکس عکس را نشانش داد.
— این در اینجا بود؟
هیونجین به عکس خیره شد.
چند ثانیه طول کشید تا جواب دهد.
— یادم نمیاد
— مطمئنی؟
— آره
هان هم آمد.
— چی شده؟
فلیکس عکس را بالا گرفت.
هان اخم کرد.
— این در از کجا اومد؟
چان هم نزدیک شد.
چند ثانیه همه به عکس نگاه کردند.
چان گفت:
— احتمالاً اینجا قبلاً یه اتاق بوده.
لینو آرام گفت:
— یا هنوز هست.
سکوت افتاد.
فلیکس ناخودآگاه به انتهای راهرو نگاه کرد.
همان جایی که در عکس دیده میشد.
دیوار خالی بود.
هیچ دری وجود نداشت.
هیچ اثری هم از آن نبود.
چان قاب را از دست فلیکس گرفت.
— بعداً بررسیش میکنیم
شب شده بود.
اتاقها تقسیم شدند و هرکس مشغول باز کردن وسایلش بود.
صدای بحث از طبقهی دوم میآمد.
— من این اتاق رو میخوام!
— چرا؟!
— پنجرهش بهتره!
— من اول دیدمش!
— تو فقط اول غر زدی!
فلیکس در اتاق خودش نشست و خندید.
برای اولین بار از وقتی وارد خانه شده بودند، حس سنگینی که همراهش بود کمی کمتر شد.
اتاق ساده بود.
تخت، کمد، میز و پنجرهای که رو به حیاط پشتی باز میشد.
او پرده را کنار زد.
باغ تاریک بود.
درختها زیر باران آرام تکان میخوردند.
فلیکس چند لحظه به بیرون نگاه کرد.
بعد احساس کرد چیزی در انتهای باغ حرکت کرد.
چشمهایش را ریز کرد.
هیچچیز نبود.
پرده را بست.
در همان لحظه، صدای ضربهی آرامی به در اتاقش خورد.
تق. تق.
فلیکس در را باز کرد.
هیونجین پشت در ایستاده بود.
— چیزی شده؟
هیونجین گفت:
— نه...
فلیکس منتظر ماند.
— پس؟
هیونجین کمی مکث کرد.
— فقط خواستم ببینم خوبی
فلیکس لبخند زد.
— من که بچه نیستم
— میدونم
— پس؟
هیونجین نگاه کوتاهی به راهرو انداخت.
— این خونه یه حس عجیبی داره.
فلیکس آهسته گفت:
— منم همین حس رو دارم.
برای چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
سپس صدای چان از پایین آمد:
— بچهها! قبل از نیمهشب همه بخوابن!
هان از طبقهی پایین فریاد زد:
— چراااا؟!
چان جواب داد:
— چون این قانون خونهست!
هان گفت:
— کی قانون گذاشته؟!
صدای سونگمین آمد:
— احتمالاً کسی که از تو عاقلتر بوده.
خندهی جمع دوباره بلند شد.
فلیکس خواست در را ببندد که چشمش به چیزی روی دیوار راهرو افتاد.
یک کاغذ قدیمی.
پاره و زردشده.
نمیدانست چرا، اما نزدیک رفت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«قبل از نیمهشب بخواب.»
فلیکس خشکش زد.
هیونجین هم نوشته را دید.
چند لحظه هر دو چیزی نگفتند.
پایین، بقیه هنوز مشغول خنده و بحث بودند.
اما در طبقهی بالا...
ساعت روی دیوار عدد ۲۳:۵۹ را نشان میداد.
و درست یک ثانیه مانده به نیمهشب...
چراغ انتهای راهرو روشن شد.
در حالی که هیچکس آنجا نبود.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_2
فصل اول | خانهی قدیمی
هان آرام گفت:
— ...اون چی بود؟
چان سرش را بالا گرفت.
— احتمالاً چیزی افتاده.
لینو گفت:
— کسی اون بالا نرفته؟
آی.ان گفت:
— نه.
سکوت.
چانگبین به پلهها نگاه کرد.
— خب، کی میره چک کنه؟
هیچکس جواب نداد.
هان گفت:
— قرعهکشی کنیم.
سونگمین بیدرنگ جواب داد:
— خودت برو.
— من پیشنهاد قرعهکشی دادم!
— چون میدونستی تورو میفرستیم
چان چراغ قوهی تلفن همراهش را روشن کرد.
— من میرم.
هیونجین هم گفت:
— منم میام.
اما قبل از اینکه حرکت کنند، فلیکس ناگهان گفت:
— صبر کن.
همه به او نگاه کردند.
فلیکس به بالای پلهها خیره شده بود.
چیزی آنجا بود.
نه آدم.
نه سایه.
فقط درِ یکی از اتاقها که...
به آرامی باز و بسته میشد.
با حرکت باد.
فلیکس پلک زد.
در دوباره تکان خورد.
این بار آرامتر.
هیونجین متوجه نگاه او شد.
— چی دیدی؟
فلیکس لبخند کوچکی زد.
— هیچی.
و خودش به طرف پلهها رفت.
هیونجین فوراً دنبالش راه افتاد.
پانزده دقیقه بعد مشخص شد صدای طبقهی بالا فقط یک جعبهی قدیمی بوده که از روی قفسه افتاده.
هان با افتخار گفت:
— دیدید؟ گفتم چیزی نیست.
لینو گفت:
— پنج دقیقه پیش داشتی میگفتی روح دیدهای.
— اون قبل از تحقیقات رسمی بود.
چان از داخل جعبه چند وسیلهی قدیمی بیرون آورد.
عکس.
دفتر.
چند برگه.
و یک قاب چوبی.
فلیکس یکی از عکسها را برداشت.
عکس قدیمی خودشان بود.
سالها قبل.
هشت نفر کنار هم ایستاده بودند.
اما نگاه فلیکس روی گوشهی عکس ثابت ماند.
در انتهای راهرو، پشت سرشان، دری دیده میشد.
دری که هیچکس آن را به خاطر نمیآورد.
— هیونجین...
هیونجین نزدیک شد.
— چی؟
فلیکس عکس را نشانش داد.
— این در اینجا بود؟
هیونجین به عکس خیره شد.
چند ثانیه طول کشید تا جواب دهد.
— یادم نمیاد
— مطمئنی؟
— آره
هان هم آمد.
— چی شده؟
فلیکس عکس را بالا گرفت.
هان اخم کرد.
— این در از کجا اومد؟
چان هم نزدیک شد.
چند ثانیه همه به عکس نگاه کردند.
چان گفت:
— احتمالاً اینجا قبلاً یه اتاق بوده.
لینو آرام گفت:
— یا هنوز هست.
سکوت افتاد.
فلیکس ناخودآگاه به انتهای راهرو نگاه کرد.
همان جایی که در عکس دیده میشد.
دیوار خالی بود.
هیچ دری وجود نداشت.
هیچ اثری هم از آن نبود.
چان قاب را از دست فلیکس گرفت.
— بعداً بررسیش میکنیم
شب شده بود.
اتاقها تقسیم شدند و هرکس مشغول باز کردن وسایلش بود.
صدای بحث از طبقهی دوم میآمد.
— من این اتاق رو میخوام!
— چرا؟!
— پنجرهش بهتره!
— من اول دیدمش!
— تو فقط اول غر زدی!
فلیکس در اتاق خودش نشست و خندید.
برای اولین بار از وقتی وارد خانه شده بودند، حس سنگینی که همراهش بود کمی کمتر شد.
اتاق ساده بود.
تخت، کمد، میز و پنجرهای که رو به حیاط پشتی باز میشد.
او پرده را کنار زد.
باغ تاریک بود.
درختها زیر باران آرام تکان میخوردند.
فلیکس چند لحظه به بیرون نگاه کرد.
بعد احساس کرد چیزی در انتهای باغ حرکت کرد.
چشمهایش را ریز کرد.
هیچچیز نبود.
پرده را بست.
در همان لحظه، صدای ضربهی آرامی به در اتاقش خورد.
تق. تق.
فلیکس در را باز کرد.
هیونجین پشت در ایستاده بود.
— چیزی شده؟
هیونجین گفت:
— نه...
فلیکس منتظر ماند.
— پس؟
هیونجین کمی مکث کرد.
— فقط خواستم ببینم خوبی
فلیکس لبخند زد.
— من که بچه نیستم
— میدونم
— پس؟
هیونجین نگاه کوتاهی به راهرو انداخت.
— این خونه یه حس عجیبی داره.
فلیکس آهسته گفت:
— منم همین حس رو دارم.
برای چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
سپس صدای چان از پایین آمد:
— بچهها! قبل از نیمهشب همه بخوابن!
هان از طبقهی پایین فریاد زد:
— چراااا؟!
چان جواب داد:
— چون این قانون خونهست!
هان گفت:
— کی قانون گذاشته؟!
صدای سونگمین آمد:
— احتمالاً کسی که از تو عاقلتر بوده.
خندهی جمع دوباره بلند شد.
فلیکس خواست در را ببندد که چشمش به چیزی روی دیوار راهرو افتاد.
یک کاغذ قدیمی.
پاره و زردشده.
نمیدانست چرا، اما نزدیک رفت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«قبل از نیمهشب بخواب.»
فلیکس خشکش زد.
هیونجین هم نوشته را دید.
چند لحظه هر دو چیزی نگفتند.
پایین، بقیه هنوز مشغول خنده و بحث بودند.
اما در طبقهی بالا...
ساعت روی دیوار عدد ۲۳:۵۹ را نشان میداد.
و درست یک ثانیه مانده به نیمهشب...
چراغ انتهای راهرو روشن شد.
در حالی که هیچکس آنجا نبود.
- ۱۲۷
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط