Part

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "7"

تهیونگ : بقیه کار هارو فردا انجام بده ! میتونی بری

هانا: چشام برق زد بلاخره میرم پیش تخت خواب نازنینم
اهم....چیزه ...اوکی ممنون

سریع وسایل هامو جمع کردم و رفتم خونه ( با سرعت برق و باد)

‌☆ویو ته☆

نمی‌دونم چرا اما از این دختره ( هانا) بهم حس خوبی میده انگار غصه در برابر اون معنایی نداره ، همیشه حالش خوبه ، این باعث شد لبخندی روی لب هام بیاد
که البته سریع به حالت جدی و سرد برگشتم و رفتم داخل

الکس: تهیونگ!!

با تعجب برگشتم ، پدرم بود که توی حال کنار شومینه نشسته بود یه تور ضعیف هم بالای سرش روشن بود ، رفتم رو به روش روی مبل نشستم

تهیونگ: بله ...پدر؟

درحالی که الکس قهوه اش رو با غرور مینوشید گفت

الکس : به خونه خوش امدی تهیونگ من و مادر و خواهرت خیلی دلتنگت بودیم ...

در طول تمام صحبت پدرم هیچی نگفتم تا اینکه لیوان قهوه اش رو روی میز گذاشت و گفت

الکس: خیلی خب تهیونگ تو چهار سال از خواهرت بزرگ تری اون هنوز سر عقل نیومده پس تورو انتخاب کردم
الان موقع مناسبی برای ازدواج تو هست پسر جون

تهیونگ : اما پدر .... ( الکس پرید وسط حرفش)

الکس: هیشش... حرفم تموم نشده من چند نفر رو زیر چشم کردم که قد و قواره خودت هستن پولدار و زیبا مغرور و قدرتمند
البته عروس قدرتمند و سرشناس کافی نیست ، وارث مهم هست اندازه عروس

تهیونگ با عصبانیت اما آروم گفت

تهیونگ: پدر من حتی با کسی که ندیدمش و حسی بهش ندارم ازدواج نمیکنم
حالا هم شبتون خوش!!

تهیونگ بلند شد و رفت توی اتاقش و با فکر ازدواج و حرفایی که از نظر ته بی ارزش بودن به خواب رفت

‌☆صبح روز بعد، ویو ته☆

با صدای نازک یه نفر بیدار شدم و دیدم......

هانا: آقای کیم ، مادرتون گفتن صداتون کنم تا ... برای صبحانه حاضر شید ....آها و گفتن درباره یه مسئله میخوان باهاتون صحبت کنن....و عااام در آخر میز هارو مرتب کردم .

از قیافه کیوت و خنگش خندم گرفت ، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم

تهیونگ : ممنون میتونی بری !
هانا : بله با اجازه ...

بلند شدم و رفتم کارای مربوط رو انجام دادم و لباس مناسب پوشیدم و رفتم سر میز صبحانه
لانا تا منو دید برقی توی چشمش زد که معلوم بود از دور

لانا : داداش!! خیلی دلم برات تنگ شده بود
به لانا لبخندی زدم و نشستم ، حرم صحبت با لانا بودم که پدر و مادر هم سر میز صبحانه نشستند ، بهشون سلام کردیم
پدرم تا نشست گفت

الکس:.........

ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۱۰)

اسلاید اول لباس هانا دوم طوری که خوابیده کتاب دستش بود.

از همتون بابت این همه ذوقتون و استقبالتون ممنونم خوشگلا 🥲🌷

𝓈𝓂𝒾ℓℯ Part"6"‌☆ویو ته‌☆اون دختر هانا با پررویی از کنارم رد ش...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"5"مثل یه دیوار بود آخ سرم ....تهیونگ : ببین چیکار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط