Chapter Seven, S², Part ⁴

Chapter Seven, S², Part ⁴
در طرفی دیگر، اتاقی بود که قرار نبود دیگه فقط مهمون یک نفر باشه.

+ ... پارک هستم.. میتونم بیام داخل؟
_ بیا داخل
.
.
+ راستش فقط ذکر مواردی که امروز برای همه روشن کردید، باعث میشه هر وقت میخوام صداتون کنم دچار مکث و تردید بشم..
_ تا همین جای کلامت، جیمین، آیا سخت بود؟

معلومه که سخت بود وگرنه ضربان تند قلبش باعث نمیشدن دستش که زیر میز کوچیک پنهان بود بلرزه.

_ همونطور که من صدات زدم، توعم صدام بزن. حالا میتونی ادامه بدی

جیمین با چهره ای که ترکیبی از احساسات توش دیده میشد، بهش نگاه کرد و ادامه داد.

+ میخواستم بگم، برای فردا خودتونو آماده کنید، احتمالا فردا راز بزرگی که روی دلم سنگینی میکنه رو باید بهتون بگم تا هرچه زودتر این ماجرا تموم شه تا هم شما به آسایش برسید و هم من بدون در خطر انداختن شما فرار کنم و اینجارو ترک کنم

با اینکه جملات پسر رو به روش قلبش رو وادار به فشرده شدن کرد اما سعی کرد روی جملات اول تمرکز کنه تا حالت چهره اش ناخواسته تغییر نکنه و از سِر درونش چیزی رو افشا نکنه.
بعد از گفتن چیزی که باید میگفت برگشت داخل اتاق خودش و یونگی رو با افکار خودش تنها گذاشت.
به دیوار اتاقش تکیه داد و با چشم هایی که اندوه رو به وضوح نمایش میدادن به نقطه ای خیره شد و زمزمه کرد.

+ استاد یو...
دیدگاه ها (۱)

Chapter Seven, S², Part ³صدای قدم ها بر روی زمین چوبیه خونه ...

Chapter Seven, S², Part ²جیمین برای لحظه ای با همون چهره ی م...

Accidentally yoursحدود چهل دقیقه بعد دختر به خونه رسید . دوش...

برادر ناتنی فصل سومpart 6ات قدم های ارومش رو روی زمین گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط