قسم‌ بر ناوک چشمت که خون از دیده می ریزم

قسم‌ بر ناوک چشمت که خون از دیده می ریزم
بجای خالی ات سوگند از عشق تو لبریزم

نشان از خرّمی دیگر ندارد بوستان دل
اسیر فصل هجرانم _تمام سال ، پاییزم

حلول شهریارم با همان تقدیر نافرجام
که من شیداترین شاعر پس از شیدای تبریزم

مرا درگیر خود کردی _ نگفتی بی تو می میرم
که بی تو با سپاه خاطرات تو گلاویزم

دلی بشکسته را دیگر نباشد تاب بشکستن
منِ دیوانه باید با دلی بشکسته بستیزم

دگر دستی پس از هجران تو نگرفت دستم را
چنان افتاده ام از پا _ توانی نیست برخیزم

ستمگر نیستی اما ستم ها کرده ای بر من
شبیه شهر ویرانی پس از طغیان چنگیزم
دیدگاه ها (۱)

خواهم ای مه تا که باشی تا سحر مهمان منبوسه هایت را بنوشان بر...

از همین فاصله ی دور صدایت کردمای که غافل ز منی_باز هوایت کرد...

با تو بودن فصل سبزی بود _ اما شد خزانمانـده ام در آرزوی لحـظ...

مرد که خوب باشدزن عزیزِ خانه میشود لباس های رنگارنگشموهایِ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط