لطفا حمایت کنید

(لطفاً حمایت کنید♥️)

نام: سرنوشت لیا

P:14

ویو لینو

تو کلاس بودم کلا تو فکر حرف های سون بودم که تا به کلاس نگاه کردم دیدم کسی نبود کلاس تموم شد بود همه رفته بودن اگر با سون قهر نبودم الان باهم رفته بودیم هههه وسایلمو جمع کردم رفتم بیرون کسی تو کلاس ها نبود رفتم بیرون از مدرسه داخل حیاط که معلم شیمی دست لیا رو میکشید و لیا هم هعی تقلا میکردم دویدم سمتشون و با سر زدم تو بینی معلم شیمی که خورد زمین روب لیا گفتم

لینو:چیکارت داشت

لیا: میخواست منو برسونه ولی من هرچی بهشون میگم نمی‌خوام ولی هی میخوان بزور ببرنم

لینو:الان خوبی

لیا:آره خوبم

روب معلم شیمی گفتم

لینو:وقتی کسی نمیخواد برسونیش چرا بزور میخوای برسونیش اگر یک بار دیگه ببینم دور بر لیا میپلکی من میدونم باتو چیز فهم شدی

روب لیا گفتم که داشت با تعجب نگام میکرد

لینو: چیزی شده بریم دیگه

لیا: نه نه بریم

از مدرسه اومدیم بیرون و سوار ماشینم شدیم وراه افتادم....... چندقیقه گذشت بنظرم بهش بگم ازش خوشم میاد بهش پیشنهاد بدم یا نه... تصمیم و گرفتم بینمون سکوت بود اون سکوت با حرف من شکست

لینو: لیا

لیا:هوممم

لینو: هههههه میخوام یچیزی بهت بگم

لیا: خب بگو

لینو: خب ماشینو میزنم کنار و بهت میگم

ماشینو زدم کنار و بهش گفتم

لینو:ببین لیا من.. من از تو خوشم میاد( نفس عمیقی کشید)

لیا که داشت چشاش از کاسه در آمده بود گفت

لیا:تو..تو از من خو..ش.ت م.یاد(لکنت)

لینو:(سرشو انداخت پایین و با خجالت گفت) اهومم حالا....حاضر دوست دختر من باشی(سرشو اورد بالا و با خنده گفت)

لیا(خنده)

لینو:مگه خنده داره هوممم

لیا:ارههههه پس بنظرم سون راست میگفت یجورایی

لینو:شاید

لیا(خنده) شاید

لینو:(خنده) حالا نظرت چیه

لیا:اممممم میتونم فکرامو بکنم بعد بهت نظرمو بگم

لینو: حتما تا فردا بهم خبر بده خوبه

لیا: آره باشه بهت خبر میدم حالا منو میرسونییی

لینو:با کمال میل

ماشینو روشن کردم و رفتم طرف پرورشگاه... رسیدیم از لیا خداحافظی و رفتم طرف خونه

رسیدم ماشینو داخل پارکینگ پارک کردم و رفتم داخل خونه

لینو:سلام

مامانم: سلام پسرم اومدی

لینو:نه هنوز تو راهم

مامانم:هههههه خندیدم

لینو:دیدم(خنده)

مامانم:میخوام امشب سون و خوانوادشو دعوت کنم

لینو:نمیخواد

مامانم:چرا

لینو:چون منو سون دیگه باهم نیستیم دوست دختر من ریاست

مامانم:وا مگه میشه همینجوری یهویی

لینو:بله که میشه من رفتم بالا

مامانم:واااااا

ویو لیا

بعداز رسوندن من لینو رفت و منم رفتم داخل پرورشگاه واییییییی لینو بهم پیشنهاد داد اممممم نمیدونم بهش چی جواب بدم

چویی:لیاااا

از هپروت اومدم بیرون

لیا:بلههه

چویی:تو فکر بودی دروغ نگو که میفهمم

لیا:راستش.... بیاین بریم روی اون نیمکت بشینیم

رفتیم روی یکی از نیمکت های داخل حیاط پرورشگاه نشستیم و براش همچیو تعریف کردم

چویی: اهاااا پس لینو بهت پیشنهاد داد آها

لیا: بله ولی نمیدونم چی بهش بگم

چویی:بنظر من جواب مثبت بده چون اون پسر خوبیه البته نظر خودت مهم

لیا:شما از کجا میدونید

چویی:اون کسی که تورو از دست اون مرده نجات داد حالا نظرت خودت

لیا: باشه بهش فکر میکنم تا فردا وقت دارم

چویی: باشه

بلند شدم و رفتم طرف اتاقم

فلش بک به شب

شب شده بود شاممو خورده بودم و مسواکمم زدم و رفتم تو تخت خوابم همینجوری داشت به پیشنهاد لینو فکر میکردم که خوابم برد..........🙂

ادامه دارد:❤️


#فیک#رمان
دیدگاه ها (۱)

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیا P:15ویو لیابا نور خورشی...

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیا p:16ویو لیا زنگ تفریح خ...

(لطفاً حمایت کنید❤️)نام : سرنوشت لیا P:۱۳ویو لیاواااا چرا ای...

( لطفاً حمایت کنید ♥️ )نام : سرنوشت لیاP:12ویو لیا لیا:ایییی...

(لطفاً حمایت کنید ❤️)نام: سرنوشت لیا p:17ویو لیا لینو من رسو...

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیاP:۸سون: سلام عشقم لینو: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط