خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۰




+راستی بچه‌ها! من عاشق شدم!
اعضا: چیییی؟!
+هیچی دیگه! میگم عاشق شدم..
ته: یعنی چی؟! عاشق کی؟!
یه نفس عمیق کشیدمو دوباره شروع کردم:
+خب!! خیلی پسره خوبیه! یه مرده به تمام معناست! یعنی توی جذابیت هیچ جای دیگه ای...
کوک: صب کن صب کن! یعنی دوست پسر داری؟
+اولاً توی فرهنگ ما بی ادبیه یه کسی حرف کسیو قطع کنه دوماً بله دوست پسر دارم!
ته: اونوقت به چه حقی؟!
+یعنی چی؟ یعنی حق ندارم داشته باشم!
ته: نخیررررر!
نامجون: وقتی ما هستیم دوست پسر به چه دردت میخوره؟
+آهاان! اونوقت یعنی شما هفتا همتون دوست پسرای منین؟!
هوپی: نگاه کن! دوست پسر از اسمش مشخصه! یعنی دوسته پسر! دوستی ک جنسیتش پسره! دوستی که پسره! خب ما هم پسریم دیگه! میشیم دوست های پسره تو..
شوگا: اینی که گفتی چه فرقی داشت استاد؟!
هوپی: اهههه! بذارید خب منم اینجا یه نظر هم بدم دیگه!!
تهیونگ گوشیشو از رو طاقچه برداشتو پرت کردم سمتم:
+اه این چه طرزشع؟
بدون توجه به حرفم با لحن جدی گفت:
ته: زنگ بزن بهش!
+واا چرا؟!
ته: تو زنگ بزن! من کار دارم باهاش
+اه چه کاری؟
هوپی: میخواد وقت عروسی رو تعیین کنه!!
جیمین: اهههه! شوخیش هم جالب نیست هوسوک!
هوپی: باشه بابا! نزنی یه وقت منو!
ته: خب زنگ بزن بهش دیگه!
+خب آقا مشکلی نیست..
کوک: نه‌نه! خیلی مشکلیه!!! زنگ بزن دیگه بهش..
+میگم من.. عاممم یه کم حالم خوب نیست میشه همون فردا زنگ بزنیم؟!
جیم: همین الان داشتی تو هوا جفتک مینداختی!
+خب..
ته: وانیاااااااااااا
تهیونگ با چنان لحن جدی و کوبنده ای اسممو صدا زد که دلم میخواست همونجا خدا عزرائیل رو بفرسته بالاسرم راحت بشم! با لکنت گفتم:
+ب..ب..بله؟!
ته: زنگ بزن!!
+چش..چشم..
با دست لرزون شماره رو گرفتم و گذاشتمش جلوی ته..
_بوق..
جانِ هر کی دوس داری جواب نده!
_بوق..
یعنی خدا بیا منو از روی زمین محو کن!
_بوق..
چی میشد من اصلا همینجا تشنج میکردم اینا بیخیال میشدن؟!
_بوق..
خدا وانیاتون رو بیامرزه!
_بوق..
ته و بقیه اعضا همچنان داشتن با اخم به صفحه ی گوشی نگاه میکردن! با هر صدای بوق این گوشیه لامصبِ تهیونگ، دیوارهای اتاق میلرزید!
البته باندش ک در اون حد نیست! اصن بذارید دارم پیاز داغشو زیاد میکنم! به شماها چه اصن؟! دوست دارم! دلم میخواد!
اههه وانیاااا تو همچین مواقعی داری به چه چیزای مزخرفی فکر میکنی!!!
اههههه خفه شم یکم!
_بله؟!
ادامه دارد...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیدگاه ها (۵۸)

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۱_بله؟!+نههههههههه!سریع گوشی رو ا...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۲+میگم.. تو فقط یه اسمتو بگو!_به ...

تا وقتی که نفس میکشم فصل ۲ پارت ۳از دید گلوریادستامو آروم گذ...

#ج‌ناشناس‌!+این‌پیامامام‌چرا‌نمیاد....!؟😑 چرا‌نباید‌بخواد‌تو...

سناریو : وقتی بهش میگی دیگه دوست ندارم (به شوخی) :نامجون : ی...

p17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط