میِل عجیبی به سر به نیست شدن پیدا کرده ام،

میِل عجیبی به سر به نیست شدن پیدا کرده ام،
به گم شدن!
به گذاشتن و رفتن!
خب مگر خداجان کاری میشود یک دزدی بفرستی سر راهِ من،من را بدزدد و ببرد! هرجا بُرد،فرقی ندارد فقط ببرد
ببرد و دهانم را باز کند و حرف هارا بکشد بیرون
ببرد و مغزم را کالبد شکافی بکند،ببرد و کمی شانه هایم را بمالد، کمی محکم به پشتم بزند، یک مقدار هم مشت بزند، عیبی ندارد، آنقدر بزند تا بجای حرف ،خون بالا بیاورم!
بعد تر که جراحت و کبودی هایم بهتر شدند مرا بیاورد سرجایم، عیبی ندارد اگر من را در جای قبلی گذاشت،همان جایی که همان آش و همان کاسه است
اما باید به من قول دهد، باید قول بدهد بیاید و باز مرا مدتی ببرد...
اصلا باید در زندگیِ هر ادمی یک دزد وجود داشته باشد..
یک دزدِ بی رحم، یک دزد که ضرب شصتش عجیب خوب باشــد
تا ادمی دیگر هوسِ شلوغ کاری نکند که عینِ خــر وسطِ گل گیر کند..
تا دیگر هوس نکنم...

زینب یوسفی
دیدگاه ها (۵)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش چهارم_جولیت_بعد از ظهر_من یک ماهی ام.ماهی ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟜و اگر من برای همه‌ی دنیا چیزی نبودم، عیبی نداشت، فقط...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط