چشمهای تو را میشناسم ....

چشمهای تو را میشناسم ....

نه از نزدیک ...

بلکه از ارتفاعی که همیشه تو در راه کفش هایم سبز میکرد ...

ارتفاعی به اندازه سقوط یک اسکناس

به خیرگی تو در زل زدنم میان نداشتنهایت ...

به تو که کوتاه قد ترین قلمداد میشوی

از بس که همه را از پایین نگاه میکنی ...

به کیف مدرسه ام ...

که کیفش را تلو تلو میخوری ... مدرسه اش را که هیچ

به تو که در اوج کودکی

کارتن ها را ندیده میخوابی ...در وسط خیابان ها

و آدم به آدم زمزمه میکنی ...
هی لعنتی ؟
فقر مرا وزن میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

بگذار کفش‌هایت‌ را برق بیاندازم خانه‌ی رویایم آبی می‌‌شود!

چرا تردید داری ؟ شک به چی‌ ؟ باورش کن خدا رو میگم اره خدارو ...

خدا باید شانه‌های بزرگ و قوی داشته باشه برای تمام بچه‌های گ...

پدر آمد از راه ... دست هایش خالی کودکان چشم به دستان پدر …...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط