「#NEWTON'S LAW」
「#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 64
✦.................................
هیونوو: من اینجا میمونم
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، فقط دوباره همان اشارهی کوتاه را تکرار کرد.
جکسون این بار جدیتر گفت:
جکسون: لطفاً.
چند ثانیه بعد پرستارها یکییکی از اتاق خارج شدند، پزشکها هم بدون حرف پرونده را بستند حتی دکتر کیم که همیشه سعی میکرد آرامش فضا را حفظ کند، چیزی نگفت، هیونوو آخرین نفر بود.
قبل از بیرون رفتن نگاهی نگران به نیکی انداخت. نیکی لبهایش را روی هم فشار داد
+ دایی...
هیونوو خواست برگردد، اما نگاه سرد جونگکوک باعث شد مکث کند چند ثانیه بعد بیصدا از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد
اتاق برای اولین بار کاملاً ساکت شد فقط جونگکوک و نیکی و صدای آرام مانیتور.
جونگکوک چند قدم آرام جلو آمد؛ نه عجله داشت نه خشمش را فریاد میزد همین آرام بودنش باعث شد قلب نیکی تندتر بزند
نیکی بیاختیار یک قدم عقب رفت، پشت پاهایش به تخت برخورد کرد دیگر جایی برای عقب رفتن نداشت
جونگکوک روبهرویش ایستاد، فاصلهشان فقط چند قدم بود چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ تموم شد؟
نیکی با وجود تپش شدید قلبش نگاهش را ندزدید
+ آره.
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
_ حالا من حرف میزنم
صدایش نه بلند بود، نه تند اما آنقدر قاطع بود که حتی سکوت اتاق هم عقب نشست:
_ از این بیمارستان که بری مستقیم میای خونهی من.
نیکی بیدرنگ جواب داد:
+ نه.
_ میای!
+ نمیام!!
چشمهای جونگکوک لحظهای روی صورتش ثابت ماند بعد شمرده گفت:
_ هرجای این شهر بری پیدات میکنم، هر کشوری بری برمیگردونمت.
برای چند لحظه سکوت کرد نگاهش از چشمهای نیکی جدا نمیشد
_ چون جای تو کنار منه.
نیکی با ناباوری نگاهش کرد بعد تلخ خندید
+ بعد از کارایی که باهام کردی چرا همچین حرفی میزنی؟
جونگکوک هیچ پاسخی نداد
نیکی نگاهش را مستقیم در چشمهای سرد جونگکوک دوخت؛ نه ترسی در نگاهش مانده بود، نه تردیدی
لبهایش با نفرت از هم باز شد:
+ ازت متنفرم جئون جونگکوک!
اتاق در سکوت فرو رفت؛ نه صدای مانیتور نه صدای نفسهایشان، هیچکدام سنگینتر از آن سه کلمه نبود.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد آرام، بدون عجله، دو قدم جلو آمد، نیکی ناخودآگاه عقب رفت تا پشت زانو هایش به لبهی تخت برخورد کرد
جونگکوک بیآنکه حتی دستی به او بزند، هر دو دستش را دو طرف نیکی روی تخت گذاشت راه فراری نمانده بود سایهی قامت بلندش روی صورت نیکی افتاد
صدایش پایین بود اما همان صدای پایین، از هر فریادی ترسناکتر به گوش میرسید:
_ برام مهم نیست.
نیکی با خشم هر دو دستش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و با تمام قدرتی که تازه به دست آورده بود، او را عقب هل داد؛ جونگکوک فقط نیمقدم عقب رفت، نه تعادلش به هم خورد نه اخمش باز شد
نیکی نفسنفس میزد:
+ میخوام ازت طلاق بگیرم، جدا میشیم.
جونگکوک حتی پلک هم نزد
_ چیزی که مال منه، با یه امضا از من جدا نمیشه.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 64
✦.................................
هیونوو: من اینجا میمونم
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، فقط دوباره همان اشارهی کوتاه را تکرار کرد.
جکسون این بار جدیتر گفت:
جکسون: لطفاً.
چند ثانیه بعد پرستارها یکییکی از اتاق خارج شدند، پزشکها هم بدون حرف پرونده را بستند حتی دکتر کیم که همیشه سعی میکرد آرامش فضا را حفظ کند، چیزی نگفت، هیونوو آخرین نفر بود.
قبل از بیرون رفتن نگاهی نگران به نیکی انداخت. نیکی لبهایش را روی هم فشار داد
+ دایی...
هیونوو خواست برگردد، اما نگاه سرد جونگکوک باعث شد مکث کند چند ثانیه بعد بیصدا از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد
اتاق برای اولین بار کاملاً ساکت شد فقط جونگکوک و نیکی و صدای آرام مانیتور.
جونگکوک چند قدم آرام جلو آمد؛ نه عجله داشت نه خشمش را فریاد میزد همین آرام بودنش باعث شد قلب نیکی تندتر بزند
نیکی بیاختیار یک قدم عقب رفت، پشت پاهایش به تخت برخورد کرد دیگر جایی برای عقب رفتن نداشت
جونگکوک روبهرویش ایستاد، فاصلهشان فقط چند قدم بود چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ تموم شد؟
نیکی با وجود تپش شدید قلبش نگاهش را ندزدید
+ آره.
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
_ حالا من حرف میزنم
صدایش نه بلند بود، نه تند اما آنقدر قاطع بود که حتی سکوت اتاق هم عقب نشست:
_ از این بیمارستان که بری مستقیم میای خونهی من.
نیکی بیدرنگ جواب داد:
+ نه.
_ میای!
+ نمیام!!
چشمهای جونگکوک لحظهای روی صورتش ثابت ماند بعد شمرده گفت:
_ هرجای این شهر بری پیدات میکنم، هر کشوری بری برمیگردونمت.
برای چند لحظه سکوت کرد نگاهش از چشمهای نیکی جدا نمیشد
_ چون جای تو کنار منه.
نیکی با ناباوری نگاهش کرد بعد تلخ خندید
+ بعد از کارایی که باهام کردی چرا همچین حرفی میزنی؟
جونگکوک هیچ پاسخی نداد
نیکی نگاهش را مستقیم در چشمهای سرد جونگکوک دوخت؛ نه ترسی در نگاهش مانده بود، نه تردیدی
لبهایش با نفرت از هم باز شد:
+ ازت متنفرم جئون جونگکوک!
اتاق در سکوت فرو رفت؛ نه صدای مانیتور نه صدای نفسهایشان، هیچکدام سنگینتر از آن سه کلمه نبود.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد آرام، بدون عجله، دو قدم جلو آمد، نیکی ناخودآگاه عقب رفت تا پشت زانو هایش به لبهی تخت برخورد کرد
جونگکوک بیآنکه حتی دستی به او بزند، هر دو دستش را دو طرف نیکی روی تخت گذاشت راه فراری نمانده بود سایهی قامت بلندش روی صورت نیکی افتاد
صدایش پایین بود اما همان صدای پایین، از هر فریادی ترسناکتر به گوش میرسید:
_ برام مهم نیست.
نیکی با خشم هر دو دستش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و با تمام قدرتی که تازه به دست آورده بود، او را عقب هل داد؛ جونگکوک فقط نیمقدم عقب رفت، نه تعادلش به هم خورد نه اخمش باز شد
نیکی نفسنفس میزد:
+ میخوام ازت طلاق بگیرم، جدا میشیم.
جونگکوک حتی پلک هم نزد
_ چیزی که مال منه، با یه امضا از من جدا نمیشه.
- ۱.۶k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط