🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.14 | اولین شب
اولین شبشان در سئول بود.
اتاق هنوز شبیه خانه نبود؛
چند کارتن گوشهی اتاق مانده بود، لباسها روی تخت پخش بودند و وسایلشان هنوز جای مشخصی نداشت.
کوکی داشت جوراب هایی که روی زمین بود رو پیدا میکرد
🐇:هی اون جوراب سیاهه کوووو
🌸:من چه میدون_آخخخخخ
و اینگونه بود که یی یی بدبخت پاش رو جوراب روی سرامیک سر خورد و پخش زمین شد و باسنش در آن بین فدا شد خدا رحمتش کنه
🐇:پوووووف حقت بود ، حالا جورابه رو بده
یی یی که از درد داشت ناله میکرد جوراب رو پرتاب کرد و تق از پنجره افتاد بیرون
و یه صدای فحش از اون پایین شنیده شد . فکر کنم افتاد روی سر یه نفر...
🐇:نهههههههههه اون جوراب خیلی راحت بود
یئون سو با لحن بی تفاوتی گفت
🌸:عه وا رفت
🐇:همین؟عه وا رفت؟باید همون جوراب رو برام بخری
یئونسو وسط اتاق نشست و به اطرافش نگاه کرد.
🌸:باشه بابا ببخشید
🐇:خیلی خب باشه ولی باید برام ۵تا شیرموز بخری
🌸:اوکیییی خب ... فکر کنم اینجا تا یه هفته دیگه هم مرتب نشه.
🐇: خودت نصف این شلوغی رو درست کردی.
🌸: من؟! تو بودی که وسایلتو هرجا رسید انداختی!
🐇: من حداقل وسایلمو پیدا میکنم.
🌸: آره زیر پای من پیدا کردی
جونگکوک خندید و یکی از جعبهها را کنار دیوار گذاشت.
چند ساعت بعد، بالاخره بیشتر وسایلشان سر جایشان قرار گرفت.
دو تخت در هر دو طرف از خونه نقلی
یه طرف خونه پر از وسایل و اکسسوری های صورتی و سبز و آبی بود
یه طرف خونه پر از وسایل مشکی و ساده بود
یک پرده بین دوتا تخت تا موقع لباس عوض کردن یه وقت...
یه پنجره کوچیک با پرده های سبز
آشپزخانه که تمام وسایلش چیده شده
البته ۵ ۶ تا ظرف بیشتر نیست
یه کمد کنار یکی از تخت هاست که تمام وسایل رو شامل میشد
شب که شد، هر دو خسته روی تختهایشان دراز کشیدند.
صدای شهر از پشت پنجره میآمد؛
صدایی متفاوت از خانهای که سالها میشناختند.
یئونسو آرام به سقف خیره شد.
🌸: کوکی؟
🐇: هوم؟
🌸: فکر میکنی از پسش بربیایم؟
چند ثانیه سکوت شد.
🐇: نمیدونم.
بعد کمی مکث کرد.
🐇: ولی اگه سخت شد، دوتایی از پسش برمیایم.
یئونسو لبخند کوچکی زد.
🌸: پس خوبه.
چشمهایش را بست.
برای اولین بار، اتاق کوچک و نامرتبشان برایش آنقدرها هم غریبه نبود.
شاید خانه هنوز کامل نشده بود.
شاید زندگی جدیدشان پر از نگرانی و ناشناخته بود.
اما آن شب، یئونسو یک چیز را میدانست:
لازم نبود این شروع تازه را تنهایی تجربه کند. 🍀
🍀 ادامه دارد...
P.14 | اولین شب
اولین شبشان در سئول بود.
اتاق هنوز شبیه خانه نبود؛
چند کارتن گوشهی اتاق مانده بود، لباسها روی تخت پخش بودند و وسایلشان هنوز جای مشخصی نداشت.
کوکی داشت جوراب هایی که روی زمین بود رو پیدا میکرد
🐇:هی اون جوراب سیاهه کوووو
🌸:من چه میدون_آخخخخخ
و اینگونه بود که یی یی بدبخت پاش رو جوراب روی سرامیک سر خورد و پخش زمین شد و باسنش در آن بین فدا شد خدا رحمتش کنه
🐇:پوووووف حقت بود ، حالا جورابه رو بده
یی یی که از درد داشت ناله میکرد جوراب رو پرتاب کرد و تق از پنجره افتاد بیرون
و یه صدای فحش از اون پایین شنیده شد . فکر کنم افتاد روی سر یه نفر...
🐇:نهههههههههه اون جوراب خیلی راحت بود
یئون سو با لحن بی تفاوتی گفت
🌸:عه وا رفت
🐇:همین؟عه وا رفت؟باید همون جوراب رو برام بخری
یئونسو وسط اتاق نشست و به اطرافش نگاه کرد.
🌸:باشه بابا ببخشید
🐇:خیلی خب باشه ولی باید برام ۵تا شیرموز بخری
🌸:اوکیییی خب ... فکر کنم اینجا تا یه هفته دیگه هم مرتب نشه.
🐇: خودت نصف این شلوغی رو درست کردی.
🌸: من؟! تو بودی که وسایلتو هرجا رسید انداختی!
🐇: من حداقل وسایلمو پیدا میکنم.
🌸: آره زیر پای من پیدا کردی
جونگکوک خندید و یکی از جعبهها را کنار دیوار گذاشت.
چند ساعت بعد، بالاخره بیشتر وسایلشان سر جایشان قرار گرفت.
دو تخت در هر دو طرف از خونه نقلی
یه طرف خونه پر از وسایل و اکسسوری های صورتی و سبز و آبی بود
یه طرف خونه پر از وسایل مشکی و ساده بود
یک پرده بین دوتا تخت تا موقع لباس عوض کردن یه وقت...
یه پنجره کوچیک با پرده های سبز
آشپزخانه که تمام وسایلش چیده شده
البته ۵ ۶ تا ظرف بیشتر نیست
یه کمد کنار یکی از تخت هاست که تمام وسایل رو شامل میشد
شب که شد، هر دو خسته روی تختهایشان دراز کشیدند.
صدای شهر از پشت پنجره میآمد؛
صدایی متفاوت از خانهای که سالها میشناختند.
یئونسو آرام به سقف خیره شد.
🌸: کوکی؟
🐇: هوم؟
🌸: فکر میکنی از پسش بربیایم؟
چند ثانیه سکوت شد.
🐇: نمیدونم.
بعد کمی مکث کرد.
🐇: ولی اگه سخت شد، دوتایی از پسش برمیایم.
یئونسو لبخند کوچکی زد.
🌸: پس خوبه.
چشمهایش را بست.
برای اولین بار، اتاق کوچک و نامرتبشان برایش آنقدرها هم غریبه نبود.
شاید خانه هنوز کامل نشده بود.
شاید زندگی جدیدشان پر از نگرانی و ناشناخته بود.
اما آن شب، یئونسو یک چیز را میدانست:
لازم نبود این شروع تازه را تنهایی تجربه کند. 🍀
🍀 ادامه دارد...
- ۲۸۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط