شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود

مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش دوزخ را خاموش کنی و با آن مشعل، بهشت را بسوزانی تا مردم خدا را به خاطر خودش پرستش کنند؟

پیرمرد گفت: نه، عن دارم، تاریکه، دارم میرم برینم
دیدگاه ها (۴)

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دی...

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دی...

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

bts jhope*شبی جونگکوک از راهی میگذشت که در یک دستش سطل آبی و...

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردمسکه خورشیدی را در کوره...

معاذ بن جبل گفت : پیامبر را گفتم : مرا به کاری آگاه کن که به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط