تک تک قصههای مادر بزرگ به حقیقت پیوست

تک تک قصه‌های مادر بزرگ به حقیقت پیوست
او راست می‌گفت:
همیشه «یکی بود، یکی نبود»
گاهی «رسیدن به هم قسمت نیست»
«بالا رفتیم ماست بود»
«بودنمان راست بود»
«پائین آمدیم دوغ بود»
«عشق همش دروغ بود.»‌
نمی‌دانم این روز‌ها را از کجا دیده بودی مادربزرگ خوبم؟
دیدگاه ها (۰)

گذر زمان چه بی‌رحمانه بر صورتش چنگ کشیده …اما کلامش هنوز هم ...

یاد خانه‌ مادربزرگ بخیر،آب تنی هندوانه در حوض فیروزه‌ای، بوی...

خانه‌ مادربزرگ الماس داردقصه‌هایش مزه ریواس دارددر حیاط خانه...

جمعه‌ها را بایدقاب گرفت!درست مثل همان عکس‌های قدیمی وخاک گرف...

#اجتماع #مردم #جامعه #آدما#معضلات #معضلات_اجتماعی#چالش #چالش...

part.24.(عکس لینا رو گذاشتم)گفت..بلاخره پیدات کردم عزیزم..-....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط