چند پارتی✨
چند پارتی✨
شب بود و بارون شدیدی میبارید.
ات و جونگکوک روی مبل نشسته بودند و فیلم میدیدند که ناگهان...
تق!
برق کل خونه قطع شد.
ات سریع سرش رو بلند کرد.
ات: جونگکوک؟
جونگکوک: جانم؟
ات: برق رفت؟
جونگکوک خندید و از جاش بلند شد.
جونگکوک: آره، فکر کنم به خاطر طوفانه.
ات: خب... اشکال نداره.
جونگکوک رفت سمت کشوی آشپزخونه تا شمع پیدا کنه.
ات هم پشت سرش راه افتاد.
جونگکوک برگشت و با خنده گفت:
جونگکوک: چرا دنبالم میای؟
ات: من فقط... داشتم میاومدم آشپزخونه.
جونگکوک: میترسی؟
ات چند ثانیه ساکت موند.
ات: نبابااااا منو ترس؟
جونگکوک خندید و شمع رو روشن کرد.
نور کمرنگ شمع روی صورتش افتاد و ات بالاخره کمی آروم شد.
جونگکوک: ببین، چیزی نیست. من اینجام.
ات: من که نمیترسم.
جونگکوک: معلومه.
ات: واقعاً نمیترسم!
همون لحظه رعد بلندی زد.
ات: وای! خاک تو سررتتتتتت.
جونگکوک برگشت سمتش و زد زیر خنده.
ات: نخندددد!
جونگکوک: باشه، باشه. نمیخندم.
بعد شمع رو برداشت و کنار ات نشست.
جونگکوک: حالا تا وقتی برق بیاد، پیش هم میمونیم.
ات آروم لبخند زد.
ات: خوبه...
شب بود و بارون شدیدی میبارید.
ات و جونگکوک روی مبل نشسته بودند و فیلم میدیدند که ناگهان...
تق!
برق کل خونه قطع شد.
ات سریع سرش رو بلند کرد.
ات: جونگکوک؟
جونگکوک: جانم؟
ات: برق رفت؟
جونگکوک خندید و از جاش بلند شد.
جونگکوک: آره، فکر کنم به خاطر طوفانه.
ات: خب... اشکال نداره.
جونگکوک رفت سمت کشوی آشپزخونه تا شمع پیدا کنه.
ات هم پشت سرش راه افتاد.
جونگکوک برگشت و با خنده گفت:
جونگکوک: چرا دنبالم میای؟
ات: من فقط... داشتم میاومدم آشپزخونه.
جونگکوک: میترسی؟
ات چند ثانیه ساکت موند.
ات: نبابااااا منو ترس؟
جونگکوک خندید و شمع رو روشن کرد.
نور کمرنگ شمع روی صورتش افتاد و ات بالاخره کمی آروم شد.
جونگکوک: ببین، چیزی نیست. من اینجام.
ات: من که نمیترسم.
جونگکوک: معلومه.
ات: واقعاً نمیترسم!
همون لحظه رعد بلندی زد.
ات: وای! خاک تو سررتتتتتت.
جونگکوک برگشت سمتش و زد زیر خنده.
ات: نخندددد!
جونگکوک: باشه، باشه. نمیخندم.
بعد شمع رو برداشت و کنار ات نشست.
جونگکوک: حالا تا وقتی برق بیاد، پیش هم میمونیم.
ات آروم لبخند زد.
ات: خوبه...
- ۲.۳k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط