p
p12
ات ویو
بعد از اینکه دکتر هجی از اتاق رفت بیرون یکهو مامان و بابام وارد اتاق شدن
م.ا. حالت خوبه دخترم
ب.ا. چرا مواظب خودت نبودی عزیزم؟
ات. آره. مامان بابا گفتم که داشتم که میومدم خونه یکی دستم رو کشید و بهم گفت که به جونگکوک بگو که مواظب زنش باشه و چاقو بهم زد
ب.ا. خدا ازش نگذره ایشاالله حالت الان خوبه
ات. اوهوم. میگم بابا تاریخ عروسی افتاده عقب
ب.ا. آقای جئون امروز میخواد بیاد که در مورد همین موضوع حرف بزنیم
ات. فردا روز عروسیه ای کاش بیوفته برای یه هفته دیگه
م.ا. با اون پدربزرگت فکر نکنم که بندازش برا هفته دیگه اون منتظره که هرچی زودتر قرار داد ببنیدم و تو ازدواج کنی
ات. قرارداد چی؟
ب.ا. خانمم تبریک میگن بپ گند زدی
م.ا. وای از دهنم پرید حواسم نبود
ات. چیشده؟
م.ا. نگاه ات وقتی که ما ورشکست شدیم پدربزرگت هر کاری که از دستش بر میومد کرد که دوباره شرکت و پولمون برگرده وقتی دید که هیچ فایده ای نداره رفت پیش آقای جئون تا ازش پول بگیر اون جئون یکی از شریک های ما بوده آقای جئون هم برای اینکه به پدربزرگت پول بده یک شرط گذاشته که تو باید با پسرش جونگکوک ازدواج کنی
ات. مگه پدربزرگ فقط منو نوه دختری خودش میدونه ها مگه بجز من مهناز،یورنا. یونجی نیستن
ب.ا. پدربزرگت تو رو انتخاب نکرده آقای جئون انتخاب کرده چون از همه نوه های پدرم تو مهربون تر و قشنگ تری
ات. اههههههه
که اجوما در اتاق رو زد
ات. بفرمایید داخل بله؟
اجوما . ببخشید آقای جئون تشریف آوردن به خونه.
م.ب.ا. الان میایم
دخترم میتونی بیای پایین
ات. تلاشم رو میکنم کمکم کن بابا
ب.ا. باشه دستت رو بده به من بابای ات کمکش کرد تا بره پایین رفتن پایین
ب.ک. عروس قشنگم چی شده بیا بشین عزیزکم
اون با سختی نشست رو مبل
م.ک. باید برای ات چندتا بادیگارد بزاریم که چیزیش نشه
کوک. اونوقت چرا؟
ب.ک.کسی ازت نظر بپرسید جونگکوک
کوک. ایش. شاید میخواستم بگم من حواسم هست بهش(اروم که فقط خودش بشنوه)
م.ک. چیزی گفتی کوک؟
کـوک. نه
پ.ب. ات دخترم تو که خودت میدونی که فردا عروسی هست
ات. اوهوم ولی من با این وضعم نمیتونم بیام که
پ.ب. پس میندازیم برای دو روز دیگه
ات. چی من منظورم اینه که عروسی برای هفته دیگه باشه بهتره
کوک. راست میگه منم چند روز بیشتر نمیبینمش
م.ک. کوک پسرم
کوک. جانم مامان
م.ک. ببند دهنتو
کوک.چشم (نگاه بچم چقدر موادبه)
پ.ب. نه خیلیییی میشه باید دوروز دیگه باشه
ک.ب. منم موافقم دو روز دیگه
کوک. اههههههههه نمیخواممم
ات. پدربزرگ لطفا
پ.ب. برو تو اتاقت
ات. کمکم کن تا برم
م.ب. اجوما کمک ات کن تا بره تو اتاقش
اجوما.چشم الان
ب.ک. نه چرا اجوما کوک برو ات رو بزار تو اتاقش
کوک. به من چه خو؟
ب.ک. نشنیدم بگی چشم
کوک. ای خدا چشم
کوک ات رو براید استایل بغل کرد و بردش تو اتاق
تمام مدت دختر عمو های ات و دختر عمش با حرص و حسودی خیلی زیاد ات رو نگاه میکردن
کوک
ات ویو
بعد از اینکه دکتر هجی از اتاق رفت بیرون یکهو مامان و بابام وارد اتاق شدن
م.ا. حالت خوبه دخترم
ب.ا. چرا مواظب خودت نبودی عزیزم؟
ات. آره. مامان بابا گفتم که داشتم که میومدم خونه یکی دستم رو کشید و بهم گفت که به جونگکوک بگو که مواظب زنش باشه و چاقو بهم زد
ب.ا. خدا ازش نگذره ایشاالله حالت الان خوبه
ات. اوهوم. میگم بابا تاریخ عروسی افتاده عقب
ب.ا. آقای جئون امروز میخواد بیاد که در مورد همین موضوع حرف بزنیم
ات. فردا روز عروسیه ای کاش بیوفته برای یه هفته دیگه
م.ا. با اون پدربزرگت فکر نکنم که بندازش برا هفته دیگه اون منتظره که هرچی زودتر قرار داد ببنیدم و تو ازدواج کنی
ات. قرارداد چی؟
ب.ا. خانمم تبریک میگن بپ گند زدی
م.ا. وای از دهنم پرید حواسم نبود
ات. چیشده؟
م.ا. نگاه ات وقتی که ما ورشکست شدیم پدربزرگت هر کاری که از دستش بر میومد کرد که دوباره شرکت و پولمون برگرده وقتی دید که هیچ فایده ای نداره رفت پیش آقای جئون تا ازش پول بگیر اون جئون یکی از شریک های ما بوده آقای جئون هم برای اینکه به پدربزرگت پول بده یک شرط گذاشته که تو باید با پسرش جونگکوک ازدواج کنی
ات. مگه پدربزرگ فقط منو نوه دختری خودش میدونه ها مگه بجز من مهناز،یورنا. یونجی نیستن
ب.ا. پدربزرگت تو رو انتخاب نکرده آقای جئون انتخاب کرده چون از همه نوه های پدرم تو مهربون تر و قشنگ تری
ات. اههههههه
که اجوما در اتاق رو زد
ات. بفرمایید داخل بله؟
اجوما . ببخشید آقای جئون تشریف آوردن به خونه.
م.ب.ا. الان میایم
دخترم میتونی بیای پایین
ات. تلاشم رو میکنم کمکم کن بابا
ب.ا. باشه دستت رو بده به من بابای ات کمکش کرد تا بره پایین رفتن پایین
ب.ک. عروس قشنگم چی شده بیا بشین عزیزکم
اون با سختی نشست رو مبل
م.ک. باید برای ات چندتا بادیگارد بزاریم که چیزیش نشه
کوک. اونوقت چرا؟
ب.ک.کسی ازت نظر بپرسید جونگکوک
کوک. ایش. شاید میخواستم بگم من حواسم هست بهش(اروم که فقط خودش بشنوه)
م.ک. چیزی گفتی کوک؟
کـوک. نه
پ.ب. ات دخترم تو که خودت میدونی که فردا عروسی هست
ات. اوهوم ولی من با این وضعم نمیتونم بیام که
پ.ب. پس میندازیم برای دو روز دیگه
ات. چی من منظورم اینه که عروسی برای هفته دیگه باشه بهتره
کوک. راست میگه منم چند روز بیشتر نمیبینمش
م.ک. کوک پسرم
کوک. جانم مامان
م.ک. ببند دهنتو
کوک.چشم (نگاه بچم چقدر موادبه)
پ.ب. نه خیلیییی میشه باید دوروز دیگه باشه
ک.ب. منم موافقم دو روز دیگه
کوک. اههههههههه نمیخواممم
ات. پدربزرگ لطفا
پ.ب. برو تو اتاقت
ات. کمکم کن تا برم
م.ب. اجوما کمک ات کن تا بره تو اتاقش
اجوما.چشم الان
ب.ک. نه چرا اجوما کوک برو ات رو بزار تو اتاقش
کوک. به من چه خو؟
ب.ک. نشنیدم بگی چشم
کوک. ای خدا چشم
کوک ات رو براید استایل بغل کرد و بردش تو اتاق
تمام مدت دختر عمو های ات و دختر عمش با حرص و حسودی خیلی زیاد ات رو نگاه میکردن
کوک
- ۱۶.۹k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط