Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²⁰
ویو آریا *
یک لحظه نگاهم افتاد به لباسشون ، آرمش ... آرمش ، وااااای نه اونا دار و دسته ی آتش حرومزادن .
به خودم اومدم به آدرین نگاه کردم و بعد ترمز زدم . وای نزدیک بود هااااا .
- آدرین کارت حرف نداش رفیق
× قربونت مشتی . اگه کاترین نبود ، من هم الان پخ پخ شده بودم .
- کاترین ؟! آها اونم کمک کرد . چه عجب خانوم جیغ کشیدنشو کنار گذاشت
همزمان به این حرف از آینه عقب ماشین رو دیدم ... کاترین غرق خون بود !!! و همینطور بیهوش !!
- کاترین ؟ " نگران و متعجب " کاترین ! کاترین !
× داداش چیه چرا داری اسمشو صدبار صدا میزنی ؟!
- پشت ماشین رو نگاه !!
× وااای نه .
سریع کاترین رو با کمک آدرین از ماشین آوردیم پایین . لباساش غرق خون بود . اره همون لباسایی که صبح پوشید و مثل فرشته ها شده بود . و کلی هم دستاش و پاهاش با شیشه زخمی بود . یک تیر بیهوشی توی گردنش بود .
سریع ضربان و نبضشو چک کردم . ضعیف بود و دستاشم سرد بود .
× داداش باید یک کاری بکنیم . تو مراقبش باش ببینم دکتری چیزی پیدا میکنم .
- باشه
با دیدن اون چهره ی پر از خونش قلبم به درد اومد و بغض کردم . خودمو جمع کردم و رفتم از عقب ماشین جعبه ی کمک های اولیه رو اوردم .
زخمشو شستم و ضد عفونی کردم و با باند بستمش .
امپول تیر مانند رو از گردنش آروم جدا کردم و گردنشو باندپیچی کردم .
آروم از زیر زانو و کمرش گرفتم و بردمش کنار ماشین . همین طوری توی بغلم گرفته بودمش . دستاش همچنان سرد بود . چشمام پر از اشک شد .
نمیدونم چم شده بود ولی ...
- خودتو جمع پسر . امشب دلت واسش میسوزه فردا که بهوش اومد با لجبازیش دهنتو سرویس میکنه ! " با بغض و صدای بلند "
- ولی .. ولی اگه.. هیچ وقت دوبار بهوش نیومد چی ؟! " صدای آروم و پر از غم "
سریع اشکامو پاک کردم و گذاشتمش رو زمین . یک پتو آوردم . دوباره بغلش کردم و پتورو روش کشیدم .
آروم اشکام میریخت . نمیدونم چرا ولی قلبم ... یک حسی داشت . منی که از مرگ مادرم تا به امروز گریه نکرده بودم ، الان دارم واسه ی یک دختری که هروز دهنمو سرویس میکرد و ازش بدم میومد ، گریه میکنم !
اشکام ریخت روی صورتش و آروم زمزمه کردم : لطفا چشمات و باز کن و دوباره .... حتی واسه ی یکبار هم شده ... دوباره بهم لبخند بزن .... " گریه و بغض "
تقریبا آفتاب غروب کرده بود .
آدربن برگشت و من سریع اشکامو پاک کردم .
× داداش هیچ کس نیست . همه رفتن تا اِسکِله ی ایتالیا هیچکس نیس . مگه کشتی سوار شیم تا یک دکتر توش باشه .
- ای بابا .... لعنتی ...
× فقط باید کاری کنیم تا فردا صبح ساعت ۹ که کشتی میاد ، دووم بیاره . بعدش دیگه حل میشه .
- ...
× من میرم توی ماشین بخوابم . مراقبش باشی هاااا
- باشه . هستم . تو برو
نیم ساعت بعد *
کاترین همونطور بیجون توی بغلم بود . سرمو به ماشین تکیه دادم و به یک هفته ی پیش فکر کردم . اره همون موقعی که توی دادگاه بین المللی میدرخشید و همه چیز عالی بود ، اون موقعی که توی نور خورشید چشماش برق میزد و میخندید ، اون وقتی که لبخند میزد درحالی که نسیم موهاشو درخودش در آغوش میکشید . اون موقع لجبازی و بداخلاقی و حتی اون موقعی که تازه اومده بود به مصاحبه و شرکت.
سرمو به سرش تکیه دادم و گفتم : اگه بیدار شی قول میدم ، ازت در هر شرایطی محافظت کنم . حتی اگه ازم بدت بیاد بازم ... من کنارت میمونم . .... این یک دستوره ... چشماتو باز کن .!
دیگه نا امید شدم و چشمام گرم شد و خوابم برد .....
ادامه دارد ...
#نفرت_به_عشق #غم_انگیز #رمان #فیک_نویسی #داستان #سناریو #عاشقانه #دیالوگ #وکالت #روزمرگی #اکشن
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²⁰
ویو آریا *
یک لحظه نگاهم افتاد به لباسشون ، آرمش ... آرمش ، وااااای نه اونا دار و دسته ی آتش حرومزادن .
به خودم اومدم به آدرین نگاه کردم و بعد ترمز زدم . وای نزدیک بود هااااا .
- آدرین کارت حرف نداش رفیق
× قربونت مشتی . اگه کاترین نبود ، من هم الان پخ پخ شده بودم .
- کاترین ؟! آها اونم کمک کرد . چه عجب خانوم جیغ کشیدنشو کنار گذاشت
همزمان به این حرف از آینه عقب ماشین رو دیدم ... کاترین غرق خون بود !!! و همینطور بیهوش !!
- کاترین ؟ " نگران و متعجب " کاترین ! کاترین !
× داداش چیه چرا داری اسمشو صدبار صدا میزنی ؟!
- پشت ماشین رو نگاه !!
× وااای نه .
سریع کاترین رو با کمک آدرین از ماشین آوردیم پایین . لباساش غرق خون بود . اره همون لباسایی که صبح پوشید و مثل فرشته ها شده بود . و کلی هم دستاش و پاهاش با شیشه زخمی بود . یک تیر بیهوشی توی گردنش بود .
سریع ضربان و نبضشو چک کردم . ضعیف بود و دستاشم سرد بود .
× داداش باید یک کاری بکنیم . تو مراقبش باش ببینم دکتری چیزی پیدا میکنم .
- باشه
با دیدن اون چهره ی پر از خونش قلبم به درد اومد و بغض کردم . خودمو جمع کردم و رفتم از عقب ماشین جعبه ی کمک های اولیه رو اوردم .
زخمشو شستم و ضد عفونی کردم و با باند بستمش .
امپول تیر مانند رو از گردنش آروم جدا کردم و گردنشو باندپیچی کردم .
آروم از زیر زانو و کمرش گرفتم و بردمش کنار ماشین . همین طوری توی بغلم گرفته بودمش . دستاش همچنان سرد بود . چشمام پر از اشک شد .
نمیدونم چم شده بود ولی ...
- خودتو جمع پسر . امشب دلت واسش میسوزه فردا که بهوش اومد با لجبازیش دهنتو سرویس میکنه ! " با بغض و صدای بلند "
- ولی .. ولی اگه.. هیچ وقت دوبار بهوش نیومد چی ؟! " صدای آروم و پر از غم "
سریع اشکامو پاک کردم و گذاشتمش رو زمین . یک پتو آوردم . دوباره بغلش کردم و پتورو روش کشیدم .
آروم اشکام میریخت . نمیدونم چرا ولی قلبم ... یک حسی داشت . منی که از مرگ مادرم تا به امروز گریه نکرده بودم ، الان دارم واسه ی یک دختری که هروز دهنمو سرویس میکرد و ازش بدم میومد ، گریه میکنم !
اشکام ریخت روی صورتش و آروم زمزمه کردم : لطفا چشمات و باز کن و دوباره .... حتی واسه ی یکبار هم شده ... دوباره بهم لبخند بزن .... " گریه و بغض "
تقریبا آفتاب غروب کرده بود .
آدربن برگشت و من سریع اشکامو پاک کردم .
× داداش هیچ کس نیست . همه رفتن تا اِسکِله ی ایتالیا هیچکس نیس . مگه کشتی سوار شیم تا یک دکتر توش باشه .
- ای بابا .... لعنتی ...
× فقط باید کاری کنیم تا فردا صبح ساعت ۹ که کشتی میاد ، دووم بیاره . بعدش دیگه حل میشه .
- ...
× من میرم توی ماشین بخوابم . مراقبش باشی هاااا
- باشه . هستم . تو برو
نیم ساعت بعد *
کاترین همونطور بیجون توی بغلم بود . سرمو به ماشین تکیه دادم و به یک هفته ی پیش فکر کردم . اره همون موقعی که توی دادگاه بین المللی میدرخشید و همه چیز عالی بود ، اون موقعی که توی نور خورشید چشماش برق میزد و میخندید ، اون وقتی که لبخند میزد درحالی که نسیم موهاشو درخودش در آغوش میکشید . اون موقع لجبازی و بداخلاقی و حتی اون موقعی که تازه اومده بود به مصاحبه و شرکت.
سرمو به سرش تکیه دادم و گفتم : اگه بیدار شی قول میدم ، ازت در هر شرایطی محافظت کنم . حتی اگه ازم بدت بیاد بازم ... من کنارت میمونم . .... این یک دستوره ... چشماتو باز کن .!
دیگه نا امید شدم و چشمام گرم شد و خوابم برد .....
ادامه دارد ...
#نفرت_به_عشق #غم_انگیز #رمان #فیک_نویسی #داستان #سناریو #عاشقانه #دیالوگ #وکالت #روزمرگی #اکشن
- ۱.۴k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط